رونمایی کتاب
در سایۀ ابلیس: زندگی سیاسی نواب صفوی، جمعیت فدائیان اسلام
کانون کتاب تورنتو. دوازدهم ژوئن 2026
درباره انقلاب اسلامی ایران و دلایل آن کتابها و مقالههای زیادی نوشته شده است. اما درباره جمعیت فدائیان اسلام و نقش سید مجتبی میرلوحی یا نواب صفوی، رهبر آن جمعیت در ایجاد زمینههای فکری این انقلاب جز چند مقاله تحقیقی مستقل کاری انجام نگرفته است. اگر به نقش موثری که شماری از یاران و رهروان نواب در تدارک و تداوم این انقلاب داشتند توجه کنیم، خواهیم دید که همچنان با چه کمبودی در شناخت از آنچه نزدیک به نیم قرن پیش در ایران روی داد روبهرو هستیم.
در صحبت امشب به دو وجه اصلی کارنامه نواب و جمعیت فدائیان اسلام میپردازم. این را بیفزایم که پرداختنم به زندگی سیاسی او از این دیدگاه انجام گرفته است که نواب و جمعیتی که بنیان نهاد در چه شرایط و زمینهای عمل میکردند؟ چگونه موفق شدند مدت ده سال، در فاصله سالهای 1324 تا 1334، با قتل احمد کسروی، نویسنده و مورخ، سلیمان برجیس، پزشک نیکوکار بهایی و ترور عبدالحسین هژیر و حاجعلی رزمآرا، نخست وزیران ایران نقشی ویرانگر در روند سیاسی جامعه باقی بگذارند. نقشی ویرانگر که سرانجام خود را در انقلاب اسلامی ایران بازیافت.
اگر از این دیدگاه به زندگی سیاسی نواب و جمعیت فدائیان اسلام بنگریم، به تصویر همهجانبهتری از زندگی و زمانۀ او دست خواهیم یافت. به گفته ابن خلدون، کافی نیست بدانیم چه گذشت و چگونه گذشت، بلکه فراتر از این، باید پیببریم چرا چنان گذشت که گذشت. چنین رویکردی نه تنها در شناخت همهجانبهتر ما از گذشته نقش خواهد داشت، بلکه بر دریافتمان از آیندهای که در پیش است نیز تاثیر میگذارد. در صحبت امشب به موضوع بازمیگردم.
نواب صفوی که هنگام انتشار کتاب در سایۀ ابلیس در صدمین سالگرد تولد او بودیم، پیامآور مرگ و نیستی در تاریخ معاصر ایران است. رهبری وحشتآفرین که ترور فردی را به نمادی از نام و آوازۀ جمعیتی که بنیان نهاد بدل ساخته بود. ترور فردی برای پیشبرد هدفهای سیاسی در ایران اگرچه پیشینه دیگری دارد که با او آغاز نمیشود. اما کارایی و دوام آن با نام نواب و جمعیت فدائیان اسلام گره خورده است. ترور عبدالحسین هژیر که راه مصدق و یارانش را به مجلس شانزدهم شورای ملی گشود و سپس ترور رزمآرا که به ملی شدن صنعت نفت انجامید، پیامدی ماندگار در تاریخ معاصر ایران بر جای نهاد که با نام نواب و مریدانش گره خورده است. با نام طلبهای تبهکار که نخستین گامهای خود را در عرصه سیاست با قتل احمد کسروی برداشت و تا پایان راه در گذار از شقاوتی به شقاوتی دیگر بر جنون و جنایت، روال و رسمیتی دور از انتظار بخشید. آغاز و پایانی بر لبۀ تیغ گذران عمری در تداومی خونبار که در تنگدستی و تهیدستی، در بیخانمانی و زندان تا جان باختن بر سر آرمان و آخرتی موهوم سپری گشت. آمال، اوهام و آرمانی که در سایۀ ابلیس، جز برافراشتن چوبههای اعدام بر دروازههای بهشت موعود، جز داس مرگ و “بریدن دست دزد” و “تازیانه بر زناکار”، و جز کینه و قصاص راه و چاره دیگری نمیشناخت.
نواب را با چنان کارنامهای، در جمهوری اسلامی ایران “شبنم سرخ” و “سفیر سحر” خواندند. سید علی خامنهای در خاطرهای از دیدارش با رهبر جمعیت فدائیان اسلام در مشهد نوشت: “اولین آتش را در دل ما نواب روشن کرد” و علیاکبر هاشمی رفسنجانی گفت: “نواب برای ما مقدس بود.” پس در نیکداشت خاطرهاش نشست و همایش تشکیل دادند و به یادبودش تمبر منتشر کردند. نامش را بر ایستگاه مترو و مدرسه و بزرگراه نهادند و آرامگاهش را بنا ساختند تا قدر و منزلتی درخور جایگاهش بیابد. آرامشی که به نام دین و نیکبختی مؤمنان نهتنها از دیگران، که از خود و یارانش نیز دریغ داشته بود. خود و یارانی که روزگارشان از بام تا شام در شیون و شکوِه و شکایت از گناه یا در اوراد وهمآلود دور باطل تسبیحهایشان، در زمزمهٔ زیارتنامه و مرثیه و مصیبت “حال و هوای شب عاشورا” سپری گشت.
در شماری از آثاری که به پیشینه جنبشهای اسلامی پرداختهاند، از برخی شباهتها میان فدائیان اسلام و اخوان المسلمین مصر نام برده شده است که درخور توجه هستند. هر دو جمعیت در اجرای شریعت اسلام و جایگاه زنان و حجاب، تا ستیز با غرب و کمونیسم و بازگشت به احکام و ارزشهای اسلامی همآواز بودند. فارغ از این شباهتها، تفاوتهای آشکاری نیز میان آن دو جمعیت وجود داشت که نمیتوان نادیده گرفت. اخوان المسلمین مصر پایه تودهای داشتند و مدرسه و مسجد و کارگاه نساجی به راه انداختند و در شهر و روستا به خدمات عمرانی دست زدند و برای بینوایان سرپناه ساختند. حال آنکه روزگار فدائیان اسلام با خیرات یا آنچه آیتالله سید حسین طباطبایی بروجردی نوعی باجگیری نامیده بود سپری گشت.
نواب مدتها پیش از آنکه شماری از یاران و رهروانش در جمهوری اسلامی ایران به قدرت و اقتدار دست یابند به اعتبار دست یافته بود. نویسندهای چون علیاصغر حاج سید جوادی، روزنامهنگاری چون امیرمختار کریمپور شیرازی و شاعری چون فریدون توللی در نیکداشت جمعیتی که او بنیان نهاد مقاله نوشتند و شعر سرودند. بیژن جزنی و ناصر صادق، از رهبران سازمان چریکهای فدایی خلق و سازمان مجاهدین خلق نیز چنین کردند. جزنی بدون آنکه سخنی از محکومیت ترور هژیر، رزمآرا و سوءقصد نافرجام به حسین علاء، نخست وزیر به میان آورد، تنها قتل کسروی را “زشت” و سوءقصد نافرجام به حسین فاطمی، معاون پارلمانی و وزیر امور خارجه کابینه محمد مصدق را “زشتترین” ترورهای فدائیان اسلام خواند و از این که کدامیک از سران آن جمعیت “صادقتر” از دیگری بود یاد کرد. ناصر صادق از “فرزندان رشید” خلق، از “ستارخانها، کوچکخانها، مصدقها، نوابها و روزبهها” نام برد و نواب و خلیل طهماسبی، قاتل رزمآرا را “قهرمانان مبارزی” خواند که در نبرد با حکومت تیرباران شده بودند. سید محمود طالقانی نیز که “پدر طالقانی” خوانده میشد، به نواب که به دلیل مشارکت در یورش به مدرسه دخترانه ساری تحت تعقیب بود پناه داد و او و یارانش را که پس از ترور نافرجام علاء در آبان سال 1334 با خطر بازداشت روبهرو بودند در خانهاش پنهان کرد.
عزتالله سحابی، دبیر هیئت اجرایی نهضت آزادی ایران و عضو شورای انقلاب که با پیروزی انقلاب اسلامی در بهمن 1357 در دولت مهدی بازرگان به ریاست سازمان برنامهوبودجه رسید، در خاطراتش از دیداری که او و بازرگان در منزل طالقانی با نواب صفوی و خلیل طهماسبی، قاتل رزمآرا داشتند یاد کرده است. در جریان این دیدار، نواب از بازرگان خواسته بود شرایطی را فراهم سازد تا یکی از اعضای جمعیت فدائیان اسلام را در باغ قیطریه که فضلالله زاهدی، نخست وزیر در آنجا مستقر بود به عنوان کارگر به کار گمارد تا زاهدی را ترور کند.
جمعیت فدائیان اسلام در پاییز سال 1328 کتابچهای بهنام رهنمای حقایق منتشر کرد. این کتابچه که با کمک مالی چند دلال و حاجی بازار در تهران و مشهد و پیشفروش آن به “برادران” مسلمان مخفیانه انتشار مییافت، برنامه آن تشکیلات برای ایجاد حکومت اسلامی بود. در چنان نظامی، مجلس شورای اسلامی جایگزین مجلس شورای ملی میشد. حجاب اجباری شده، مدارس مختلط و تدریس معلمان مرد در مدارس دخترانه و معلمان زن در مدارس پسرانه ممنوع بود. جداسازی زنان از مردان در اتوبوس، ممنوعیت نوشابههای الکلی، ایجاد صندوق قرضالحسنه، تشکیل مراکزی برای صیغه و دایره امر به معروف و نهی از منکر زیر نظر روحانیان و برپایی نمازخانه در ادارهها، تعیین امام جماعت در شهر و روستا و برگزاری نماز جمعه در سراسر کشور تا “بریدن دست دزد” و “تازیانه بر زناکار” در اجرای قانون مجازات اسلامی و نمونههای دیگر، بخشهایی از برنامه جمعیت فدائیان اسلام بود که سی سال پس از انتشار آن در جمهوری اسلامی ایران به اجرا درآمد. حکومت و روزنامههای پرتیراژ کشور واکنشی به کتابچه رهنمای حقایق که برای شماری از علما، وکلا، وزرا، درباریان، نخستوزیران پیشین، سفیران مقیم پایتخت و رجال کشورهای اسلامی در خارج از ایران فرستاده شده بود نشان ندادند. حزب توده، جبهه ملی و دیگر نیروهای اپوزیسیون نیز نقدی بر رهنمای حقایق که بار دیگر در خرداد 1332 و در آستانه انقلاب بهمن 1357 مخفیانه منتشر شد و از آن پس نیز بارها تجدید چاپ یافت ننوشتند.
نواب که در بهار سال 1322، تحصیلات خود را در مدرسه صنعتی ایران و آلمان نیمهکاره رها کرده و غیرقانونی به نجف رفته بود، ده سال بعد برای شرکت در کنفرانس اسلامی فلسطین که آذرماه 1332 در اردن برگزار میشد به آن کشور رفت. او که به اتهام مشارکت در یورش به مدرسه دخترانه ساری و مضروب ساختن ماموران انتظامی غیابا به دو سال زندان و پرداخت جریمه نقدی محکوم شده بود و سوءپیشینه داشت، این بار در دوره زمامداری فضلالله زاهدی با دریافت گذرنامه، قانونی از کشور خارج میشد. نواب در آن کنفرانس ششروزه با ملک حسین، پادشاه اردن، احمد سوکارنو، رئیس جمهور اندونزی، سید قطب، نظریهپرداز نامدار اخوان المسلمین مصر، شیخ محمد محمود الصواف، رهبر اخوان المسلمین عراق، محمد امین الحسینی، مفتی اعظم پیشین فلسطین و چند شخصیت اسلامی دیگر در اورشلیم دیدار کرد. او در لبنان به دیدار شخصیتهای اسلامی آن کشور رفت و در سوریه با سرهنگ ادیب شیشکلی، رئیسجمهور آن کشور به گفتگو پرداخت. سفری که زمینه آشنایی و دوستی نواب را با رهبران چند جمعیت اسلامی لبنان و سوریه و الجزایر و تونس و اخوان المسلمین اردن و عراق فراهم ساخت.
نواب در پایان کار کنفرانس اسلامی فلسطین در اردن، به دعوت سید قطب به مصر رفت و در قاهره میهمان حسن الهُضَیبی، جانشین حسن البَنّا، بنیانگذار و نخستین مرشد جمعیت اخوان المسلمین مصر بود. دیدارش با محمد نجیب و جمال عبدالناصر، رهبران مصر در آن سفر و شرکتش در مراسمی که دوم بهمن 1332 (22 ژانویه 1954)، به مناسبت سالگرد اعلام جمهوری در میدان جمهوری قاهره برگزار شد، رویداد بااهمیتی در زندگی سیاسی رهبر فدائیان اسلام بود. حضورش در جایگاه ویژه در کنار نجیب، ناصر و دیگر نظامیان و میهمانان بلندپایهای که از رژه ارتش سان دیدند، بازتاب گستردهای در مطبوعات مصر داشت. روزنامههای پرتیراژی چون کیهان و اطلاعات، عکس و خبر بازگشت او را به ایران، هنگامی که در فرودگاه مهرآباد با استقبال طالقانی و برخی از اعضای جمعیت فدائیان اسلام روبهرو شده بود منتشر کردند.
اندکی پس از ترور نافرجام حسین علاء در 25 آبان 1334، نواب و هفت نفر از سران و اعضای جمعیت فدائیان اسلام به اتهام “توطئه به منظور بهمزدن اساس حکومت و تحریص مردم به مسلح شدن بر ضد قدرت سلطنت و حمل اسلحه غیرمجاز” محاکمه شدند. کیفرخواست با مفاد قانون مجازات کسانی که بر علیه امنیت و استقلال کشور فعالیت کرده بودند خوانایی نداشت. در هیچ یک از بازجوییها و اسناد به دست آمده از جمعیت فدائیان اسلام نشانی از آنکه مستقلاً یا با مشارکت بیگانگان دست به قیام مسلحانه زده بودند دیده نمیشد.
گذشته از این، دلیلی بر این که نواب و یارانش مردم را به مسلح شدن برانگیخته یا اسلحه غیرمجاز حمل کرده باشند وجود نداشت. فدائیان اسلام جمعیتی غیرقانونی نبود تا فعالیتهای علنی آن در تشکیل جلسه یا برگزاری تظاهرات و همایش از چشم مقامات مسئول کشور پنهان مانده باشد یا حکومت نداند که چند سالی در سودای “توطئه” یا “تحریص مردم به مسلح شدن بر ضد قدرت سلطنت” بودهاند. فدائیان اسلام پنج سال پیش از تشکیل آن دادگاه با انتشار کتابچه رهنمای حقایق برنامه خود را به آگاهی عموم رسانده بود. نواب نهتنها بهرغم برنامهریزی برای ترور کسروی، هژیر و رزمآرا در نهایت از پیگرد قانونی مصون مانده بود، بلکه با داشتن سوءپیشینه، قانونی ترک میکرد و فراتر از مرزهای ایران نیز به تبلیغ آرا و عقاید خود دست میزد و به نام دفاع از حقوق مردم فلسطین، مسلمانان را به جهاد فرامیخواند.
مهمتر از این، اصولا رسیدگی به ترورهای فدائیان اسلام در دستور کار دادگاه قرار نداشت. چرا که اگر چنین بود، توجیهی برای سکوت درباره قتل کسروی و منشی او حدادپور یا سوءقصد نافرجام به حسین فاطمی در کیفرخواست باقی نمیماند. چگونه ممکن بود از ترور رزمآرا سخن گفت، اما درباره مجلس و حکومتی که او را مهدورالدم خوانده بود سکوت کرد؟ سخن گفتن از آنچه بر رزمآرا گذشت، خواهناخواه نام محمدرضا شاه که سند مهدورالدم بودن رزمآرا را توشیح کرده بود به میان میکشید و شدنی نبود.
حسین آزموده، دادستان ارتش در کیفرخواست درباره این مسائل سکوت کرد. او گفت کارهای نواب در لباس روحانیان آشکارا مخالف و مغایر با “قوانین الهی”، “احکام اسلامی”، “قانون اساسی” و “قوانین عادی” بوده است. نواب پس بازگشت از نجف تا روزی که بازداشت شده بود، عملاً به پشتیبانی از هدفهای “حزب منحله توده” و “دشمنان ملت مسلمان ایران” دست زده، گامهای مؤثری در انجام خواستههای “بدخواهان ملت ایران” برداشته بود. آزموده تشکیل جمعیت فدائیان اسلام را توهین به “ملت مسلمان ایران” و ارتش خواند و “فدائیان اسلام” واقعی را “قوای مسلح” کشور و “قاطبه ملت” دانست. از نظر آزموده، آنچه نواب بدان دست زده بود، اهانتی آشکار به “علماء و حجج اسلام و مراجع تقلید شیعیان” شمارده میشد و به حکم صریح آیه قرآن “مفسد فی الارض” و جزایش “اعدام” بود.
سخنان آزموده بیش از آنکه کیفرخواست دستگاه و نظام عرفی کشور باشد، به حکم خداوند در روز آخرت میمانست. عقوبتی جانفرسا در بارگاه پروردگاری که برای ارتداد، تاوانی جز آتش دوزخ نمیشناخت. ضربآهنگ کلام آزموده در آن کیفرخواست، ضربآهنگ محکومیت نواب و یارانش به “گناه”، و “زنا”، ضربآهنگ “توهینِ” از دین برگشتهای تبهکار به جامه و کسوت “اهل علم و روحانیون” بود تا “مقاصد پلید خود را به حساب طلاب و محافل مذهبی” بگذارد.
در کیفرخواست آزموده و دستگاهی که نواب و یارانش را محاکمه میکرد، دین و دفاع از ارزشهای دینی جایگاه ویژهای داشت. برای دادستان حکومتی که با سلاح دین به رویارویی با دینداری نواب برخاسته بود، جمعیت فدائیان اسلام با حزب توده که کافران بیدین نام گرفته بودند یکسان خوانده شدند تا آزموده در جایگاه قاضی عسگری کارکشته، مذهب و مسلمانی را به دستاویزی برای محکومیت رهبر فدائیان اسلام و یارانش بدل سازد.
نخستین جلسه دادگاه تجدیدنظر نظامی پرونده جمعیت فدائیان اسلام در 24 دی 1334 در باشگاه افسران پادگان عشرتآباد تهران تشکیل شد. نواب در آن دادگاه خود را پیشقراول نبرد با حزب توده و کمونیسم دانست. پس سزاوار نبود از طرف “دادستان محترم” به ارتباط با آن حزب متهم شود. او افزود مدتها پیش از آزموده و “رجال محترم” کشور به مبارزه با حزب توده برخاسته بود. دادستان و رجال محترمی که با داشتن قدرت و “مقتضیاتی که خدا فراهم” کرده بود، تودهایها را “منکوب” کردند و میکردند، اما او “بدون وسیله و قدرت لازمه” چنین کرده بود.
بنا بر آنچه گفته شد، نواب در تلاش برای نجات خود در دادگاه نظامی به دفاع از دین برخاست و چارۀ کار را در همآوایی با حکومتی جستجو کرد که چون او و مریدانش در رویارویی با حزب توده و کمونیسم، اعتباری برای آزادی و دموکراسی نمیشناخت. حکومتی که نه با پایبندی به ارزشهای عرفی، که به نام پاسداری از دین و دینداری به محاکمه نواب و یارانش برخاسته بود. این محاکمه فرصت گرانقدری بود تا حکومت با سپردن دین به دینداران، به دفاع از ارزشهای عرفی برخیزد و نشان دهد آنچه فدائیان اسلام و کمونیسم را بهرغم تمام تفاوتها به یکدیگر پیوند میداد دشمنی با آزادی بود. یکی در ستایش دین و دیگری در ستیز با آن. آزموده و حکومتی که او در مقام دادستان نظامی پاسدار آن بود، نهتنها در دادگاه نواب و یارانش، که در سالهای دور و نزدیک از شناخت و آگاهی به چنین حقیقتی غافل ماندند. غفلتی سرنوشتساز که با دین و حربه دین، سرانجامِ نظام پادشاهی را در ایران رقم زد.
با اعلام حکم دادگاه تجدید نظر، نواب و سه نفر دیگر از محکومان پرونده او در 25 دی 1334 تیرباران شدند. سه متهم دیگر نیز به چند سال زندان محکوم شدند. با آزادی آنها از زندان، هادی میرلوحی، برادر نواب و احمد عباسی تهرانی در جریان انقلاب از همکاران صادق خلخالی در جریان محاکمه و اجرای احکام اعدام کارگزاران نظام پیشین بودند.
با پیروزی انقلاب اسلامی، شماری از یاران و رهروان نواب به اقتدار و قدرت درست یافتند. برخی از اعضای پیشین جمعیت فدائیان اسلام دیپلمات و کاردار و سفیر شدند. فخرالین حجازی، مداح نامدار چند بار نماینده مجلس شورای اسلامی شد.
سید هادی خسروشاهی، سفیر ایران در واتیکان، نماینده مجلس خبرگان رهبری و سرپرست دفتر حفاظت منافع ایران در مصر بود.
صادق خلخالی، رئیس دادگاههای انقلاب اسلامی شد. او به دستور ابوالحسن بنیصدر رئیس جمهور، مسئول مبارزه با مواد مخدر بود و سه بار به نمایندگی مجلس شورای اسلامی رسید.
محمدعلی رجایی، وکیل و وزیر و نخست وزیر و رئیس جمهور شد.
نخستین نخستوزیر جمهوری اسلامی ایران محسن رفیق دوست، وزیر سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و رئیس بنیاد مستضعفان بود.
مهدی عراقی، عضو پیشین جمعیت فدائیان اسلام و از بنیانگذاران هیئتهای موتلف اسلامی که به جرم شرکت در ترور حسنعلی منصور، نخست وزیر در اول بهمن 1343 به حبس ابد محکوم شده بود، در سال 1355 مورد عفو قرار گرفت و آزاد شد. او با پیروزی انقلاب اسلامی، سرپرست زندان قصر، عضو شورای مرکزی حزب جمهوری اسلامی و سرپرست امور مالی مؤسسه کیهان شد.
فضلالله محلاتی، دبیر جامعه روحانیت مبارز، سرپرست صندوق تعاون اصناف، نماینده مجلس شورای اسلامی و نماینده ولی فقیه در سپاه پاسداران انقلاب اسلامی بود.
اسدالله مدنی نیز که بخشی از مخارج بازگشت نواب از نجف برای کشتن کسروی را پرداخته بود، نماینده مجلس خبرگان رهبری و امام جمعه همدان و تبریز شد.
در اینجا به آنچه در آغاز صحبتم درباره نگارش بیوگرافی گفتم بازمیگردم. بدیهی است که مورخ در پرداختن به زندگی شخصیتی که برگزیده است، به توصیف رویدادهایی که در آن نقش داشته بود میپردازد. در این زمینه پرداختن به روانشناسی فرد در ژانر بیوگرافی خالی از اهمیت نیست. اما این کار بدون تشریح فضا و مناسبات جامعهای که به زندگی و زمانۀ او معنی بخشیده بودند راه به جایی نخواهد برد. دیدگاهی که مارک بلوک، مورخ فرانسوی از آن در مفهوم “روانشناسی جمعی” سخن گفته است. به این موضوع از دیدگاه دیگری میپردازم.
وینست ونگوگ، نقاش هلندی شش ماهی که در فاصله سال 1888، 1889 در جنوب فرانسه بود، هفت تابلو از مجموعه گلهای آفتابگردان کشید. یکی از وجوه گلهای آفتابگردان ونگوگ، از غنچه کردن تا پژمرده شدن، نمادی از چرخهٔ زندگی از آغاز تا پایان، از تولد تا مرگ را تداعی میکند. به جزئیات گلهای آفتابگردان او که درباره آنها بسیار نوشته شده است نمیپردازم. اما هر سخنی درباره زیبایی آنها گفته شود، قدر مسلم این است که رنگآمیزی زمینهای که گلدان و گلها بر آن قرار دارند، چون خود گلدان و گلها زیبا هستند.
در ژانر بیوگرافی که روایت چرخهای از زندگی فردی عادی یا شخصیتی ادبی، فرهنگی یا سیاسی و علمی است نیز چنین است. در توصیف چنین چرخهای، کافی نیست گفته شود او که بود و چه کرد یا چه آغاز و پایانی داشت، بلکه باید دید آنچه کرد بر چه زمینهای سامان گرفته و روا و ناروا، نشانه کنش و روح اجتماعی چگونه جامعه و زمانهای بود؟ سیمونیدس، شاعر یونانی قرن پنجم پیش از میلاد مینویسد، نویسنده با کلمه و جمله و نقاش با رنگ و قلممو ابزار متفاوتی را به کار میگیرند. اما بهرغم چنین تفاوتی، هر دو هدف یکسانی را دنبال میکنند. خلق اثری که چون تصویری زنده و گویا، خواننده را شیفته و مسحور ترکیبی از خط و ربط رنگها و سایه روشنهای خود سازد. از این دیدگاه، مورخ نیز در پرداختن به زندگی شخصیتی تاریخی، با مسئولیت خلق روایتی روبهرو است که رنگ زمانۀ خود را گرفته باشد که اگر جز این کند، جز طرح تصویری ناتمام بر بوم نقاشی خویش نقش دیگری ترسیم نکرده است.
اگر از این دیدگاه به زندگی سیاسی نواب صفوی و نقش ویرانگری که در تاریخ معاصرمان داشت بنگریم، به تصویر همهجانبهتری از ایران زمانۀ او و تشکیلاتی که بنیان نهاد دست خواهیم یافت. جامعهای که این یا آن نماینده و رئیس مجلس خواهان ممنوعیت آثار کسروی بودند و قاتلان او بدون آنکه محاکمهای در کار باشد در زمان نخست وزیری احمد قوام از زندان آزاد شدند. جامعهای که چهار ماه پس از قتل کسروی، در نخستین کنگره نویسندگانش در تیرماه 1325، که با شرکت 78 نفر از نامآوران این عرصه چون دهخدا، نیما، چوبک، سیاح، طبری، نوشین، علوی، آلاحمد، هدایت و شماری از دولتمردان وقت به دعوت انجمن دوستی ایران و شوروی در تهران تشکیل شده بود، نامی از کسروی و آنچه بر او گذشت در میان نبود.
جامعهای که حکم آزادی قاتلان سلیمان برجیس را که با دستان خونآلود در شهربانی کاشان اعتراف کرده بودند: “بر حسب فتوای اعلم علمای زمان، شرعاً مکلف به اجرای حکم قتل این شخص بوده و وظیفه شرعی خود را انجام دادهاند”، در دادگاهی فرمایشی صادر میکرد. جامعهای که در دوره زمامداری مصدق، نمایندگان مجلس شورای ملی با آرای شماری از سران جبهه ملی، مریدان آیتالله کاشانی و این و آن سیاستمدار دیندار و دیندار سیاستپیشه، نه تنها خلیل طهماسبی قاتل رزمآرا را از هر اتهامی مبرا دانستند، بلکه فراتر از این، در اقدامی غیرقانونی که از صدر مشروطیت به این سو نمونه و همانند نداشت، حکم بخشودگی طهماسبی را با دستاویز شرعی “مهدورالدم” بودن رزمآرا، آن هم بدون آنکه دادگاهی تشکیل شده باشد صادر کردند.
در چنین دور و زمانهای، شگفتی نداشت تا محمدرضا شاه، پادشاهی که “اسلامپناه” خوانده شده، مورد لطف و مرحمت آقایان علما قرار داشت، با امضای مصوبه مجلس شورای ملی درباره مهدورالدم بودن رزمآرا، بر چنین حکمی رسمیتی قانونی بخشد. رسمیتی قانونی بخشد و به هماوایی با مجلس و حکومتی برخیزد که بر شرارت و تباهی چشم پوشیده، به یاری تبهکاران برخاسته بود. در چشمپوشی بر چرخۀ ترور تداومی خونبار که سرانجام به اقتدار و قدرت یاران و رهروان نواب صفوی در ایران انجامید.
اگر از این دیدگاه به آنچه گفته شد بنگریم، تردیدی باقی نمیماند که بدون شناخت از زندگی و زمانۀ نواب و جمعیت فدائیان اسلام، شناخت از راز و رمز پیروزی کارگزاران دین در ایران نیمهتمام خواهد ماند.