رضا اغنمی

رضا اغنمی

گفتگو با محسن رضوانی

حمید شوکت

چاپ اول تابستان 1384

ناشر مرتضوی. کلن – آلمان

444 صفحه

• حمید شوکت، این بار نیز گفتگوی جالبی دارد با یکی از فعالان و رهبران «سازمان انقلابی حزب توده ایران» که در رژیم گذشته در تحولات فکری جوانان نقشی داشته و در قیام سال ۵۷ همراه مردم در فروپاشی رژیم سلطنتی تلاش کردند.

• شوکت در کارش تبحر دارد. در پشت هر سئوال فکری نهفته است. پرسش هایش مستدل است و منطقی و تأکیدش در دریدن پرده ها جدٌِیست. تا نشکافد و قانع نشود، ساکت نمی نشیند.

حمید شوکت، این بار نیز گفتگوی جالبی دارد با یکی ازفعالان و رهبران «سازمان انقلابی حزب توده ایران» که در رژیم گذشته درتحولات فکری جوانان نقشی داشته ودرقیام سال ۵۷ همراه مردم درفروپاشی رژیم سلطنتی تلاش کردند. اما طولی نکشید که با شکل گیری حکومت اسلامی، با تحلیل و تفسیرهای ساده وعامیانه در دامن سنتگرایان به دام افتادند، بی آن که بدانند ابزارند وسیاه لشگر برای پیروزی ارتجاع ومنادیان تحجر. با تحکیم پایه های قدرت نورسیدگان، با تمهیداتی کاملا هشیارانه مانند دیگر چپ اندیشان از گردونۀ فعالیت ها بیرون رانده شدند و برخی ازیاران نیز درمسلخ اسلام جان باختند. این سازمان که عده ای از آنها بعدا با کمک چند سازمان و گروه های سیاسی دیگر، «حزب رنجبران» را نشکیل دادند درنهایت ناباوری به سرعت شناسائی و با دستگیری واعدام تنی چند از کادرهای اصلی و هوادارانش نابود شدند.

این گفتگو که در پنج نشست با آقای محسن رضوانی انجام گرفته، دنبالۀ تلاشهای نویسندۀ کتاب است که از چند سال پیش آغاز کرده. بجاست تأکید کنم که شوکت، با انجام مصاحبه با رهبران سازمان ها و مخالفان رژیم سابق، تاریخ سیاسی احزاب کشور را به طور جدی در دوران گذشته به چالش گرفته است. تا جائیکه میتوان گفت تدوین تاریخ دراین باره، بدون توجه به آثار شوکت را نمیتوان معتبر تلقی کرد.

گفتگوی این بار با محسن رضوانی از رهبران سازمان انقلابی حزب توده ایران است.

نخستین پرسش با طرح سئوالی دوپهلو، یادآور خاطرۀ یکی از رهبران فکری و مبارزان معاصراست که با پشت کردن به قدرت قاهر، موج کیش پرستی را به زیرتازیانۀ نقد کشید.

شوکت میپرسد: «خلیل ملکی در دفاعیات خود گفته است «ما کمونیسم را انتخاب نکردیم کمونیسم ما را انتخاب کرد.» (نقل به مضمون ازمتن کتاب) ص ١۵.

ملکی یک مارکسیست بود و زمانی که بعد ازانشعاب ازحزب توده، رادیو مسکو و اقمارش اورا با انواع ناسزاها و تهمت ها به رگبار بستند، مسئله بیشتر برایش روشن شد و ازکمونیستی روسی فاصله گرفت. او یکی از شریفترین و سالم ترین متفکران سیاسی معاصر بود که به پشتوانۀ مبارزاتش از دوران سلطنت رضا شاه و مسئولیت های روزنامه نگاری و فعالیت های سیاسی، تا پایان عمر، با اشراف وتسلط به فکر و ایمانش در سخت ترین شرایط طول حیات از تلاش باز نماند. در حالیکه مورد غضب حزب برادر و یاران خود و حکومت وسوداگران سیاسی قرار گرفته بود، گوشۀ عزلت برگزید و با خوشنامی جهان را ترک کرد. هرگز تسلیم نشد. حمایت اربابان زور و ستم را نپذیرفت. نه از کشور فرار کرد و نه به دولت بیگانه ای پناهنده شد. یادش همیشه گرامی باد.

شوکت در کارش تبحر دارد. درپشت هرسئوال فکری نهفته است. پرسش هایش مستدل است ومنطقی وتأکیدش در دریدن پرده ها جدٌِیست. تا نشکافد و قانع نشود، ساکت نمی نشیند. او با طرح سئوالات پخته ولی به ظاهر ساده، روح و روان مخاطب را میکاود. لخت میکند. پوسته ها را کنار میزند و مغزرا میشکافد. هرآنچه در ژرفای خاطره هاست بیرون میکشد و تاریخ سیاسی قرن پرتلاطم کشور را مستند میکند. به این گفتگو دقت کنید تا ضمن صحت مدعای فوق معیار فکری رهبران سازمانی ما نیز روشن شود.

شوکت میپرسد:

« … اعتماد به نیروهای اسلامی را حاصل چه اندیشه ای می دانی؟»

«ببین ما آن قدر به مکتبمان عشق و به خود اعتماد داشتیم که فکر میکردیم با هرکی رو به رو شویم میتوانیم اورا تغییر دهیم و تنها کافی است با طبقۀ کارگر تماس برقرار کنیم. تنها اشکال دراین جا بود که شاه رابطه ما را به عنوان روشنفکران طبقه کارگر با آنان قطع کرده است. بعدها، وقتی درایران با کارگران روبه رو شدیم دیدم کسی گوشش به حرف های ما بدهکار نیست. حتا یکبار نزدیک بود چند کارگر مرا درخیابان فردوسی کتک بزنند.» ص٣٠

چه فایده دارد گله مندی از روشنفکرانی که درموقعیت رهبری سازمان به چنین گمراهی ها دچار میشوند و جامعۀ وامانده و به ویژه جوانان را هم دنبال خود می کشند. به قول دوست اندیشمندم ناصر مهاجر: «جامعه استبداد زده ونیمه خواب، هرکورسوئی در تاریکی را نور میانگارد.» کتاب نقطه یک ص ٣. این در طبیعت جوامع خفقان زده است که روشنفکرانش گرفتارسرگردانی و گیجی شوند و با ادا واصول های باسمه ای و تقلیدهای کورکورانه از فلان انقلابی یا بهمان مبارز چریک بیگانه، آن چنان غرق آموزش تئوریها میشوند که از شناخت تاریخ و فرهنگ اجتماعی خود و حتا شناخت روابط خانوادگی نیزغافل میمانند اما ساعتها دربارۀ تاریخ احزاب کمونیستی فلان کشور آمریکای لاتین یا بهمان کشور آفریقائی صحبت میکند. این چیرگی در تفکر بیشتر روشنفکران کشورهای خفقان زده به ویژه در جهان سومی ها تا به امروز قابل لمس است. دوری ازجامعه و ارتباط دائم با هماندیشان سطحی انگار، شیوۀ بیشتر روشنفکران ما بوده وهست. اینکه رضوانی درمقام رهبر مسئول سازمان، ازافکارواعتقادات کارگر بیخیر است، نمونۀ جالبی نیست. بیشتر رهبران و پیشروان احزاب به این بیماری دچار بودند. رضوانی نیز مانند دیگران هرگز با کارگر و فضای زندگی این طبقه سر وکار نداشته و اصلا زبان آنهارا نمیداند نمیتواند با آن ها رابطه برقرار کند. تنها آشنائی او با طیف کارگر و زحمتکش از روی جزوه های نویسندگان حزبی بوده است. آفت استبداد و سانسور و خفقان این روشنفکران را تا آنجا سرگردان کرده که از هویت فرهنگی خود نیزغافل مانده اند و درسراب رهائی از زیر سلطه استبداد، حتا رغبتی هم نشان نمیدادند که با تاریخ گذشتۀ خود رابطه پیدا کنند. اینکه رضوانی انتظار دارد در وسط خیابان فردوسی چند کارگر را در یک صحبت ولو مستدل به راه راست هدایت کند، موفق نمیشود تا جائی که به اقرار خودش میخواهند اورا کتک بزنند، پرده از پرتی و شوتی رهبران سیاسی زمانه برمیدارد. او گذشته از جهل اجتماعی حتا از منظر جغرافیائی نیز شناخت درستی از منطقۀ کارگری ندارد. چرا خیابان فردوسی؟ – شاید نوستالژی ست از دهه ٣٠ و محل حزب توده در خیابان فردوسی – نه مرکز کارگری بلکه محل تجارت وبانک و کسب و کار طبقه مرفه و حتا سفارتخانه های خارجی ست، گریبان چند کارگر را در چنان محیط گرفتن وبحث ازمسائل تئوری و حقوق کارگری را میان کشیدن، جز ساده اندیشی چه میتواند باشد؟

رضوانی بعد از مسافرت به خارج و آشنائی با دیگر مخالفان رژیم و شرح فعالیتهای کنفدراسیون دانشجوئی، نکات نه چندان تازه ای را توضیح میدهد و اضافه میکند « … اختلاف و سرانجام مبارزه ما با کمیته مرکزی حزب توده ازاین مسائل سرچشمه میگرفت. … ارزیابی ما پیرامون نقش حزب در٢٨ مرداد و ازاین که از مبارزه همه جانبه با رژیم شاه کنار گرفته بودند … یک اختلاف اصلی ما با رهبری حزب توده بیعملی آنها بود. کار به جائی رسیده بود که معیار انقلابی بودن یا نبودن، آمادگی برای رفتن به ایران شد. این روحیه درما ایجاد شده بود که میتوان منشاء تغییر بود … با همین روحیه میخواستیم به ایران باز گردیم نیکخواه و بچه های انگلیس پیشتاز این حرکت بودند» وشوکت بلافاصله میپرسد ازایران چه تصوری داشتید؟ رضوانی میگوید : «ایران را به درستی نمی شناختیم.» ص ۶٠

جهل و بی خبری از ایران، تا دوسه دهه بعد نیز ادامه دارد. اقای رضوانی در برخورد با کارگران در خیابان فردوسی، مشت خود را بازمیکند. تأسف آور اینکه معلوم نیست با چه پشتوانۀ سیاسی ایشان رهبرسازمانی میشوند که بعد از استقرارجمهوری اسلامی ، دراثر اشتباهات فاحش رهبری، ده ها جوان تحصیل کرده و مبارز در دام آدمکشان خمینی قربانی میشوند. بنگرید به کتاب «سیاوشان» اثر تکان دهنده باقر مرتضوی تا عمق فاجعه پریشان فکری و الگوهای باد کرده رهبری ایشان عریان تر شود. آقای محسن رضوانی انگار درتمام مدتی که درخارج بوده فرصت نکرده مطالعۀ نقشۀ ایران را نه، حداقل روزنامه های محلی ایران را بخواند و خیابان های تهران را بشناسد. خیابان فردوسی را با کارخانه های چیت سازی و سیمان و کوره پزخانه عوضی گرفتن. حال آنکه درزمان اقامت درانگلستان با «دکتر جیگان نامی که رهبری جنبش استقلال طلبانه گینه انگلیس را برعهده داشت و برای مذاکره با دولت انگلیس به لندن آمده بود … » ملاقات میکند و اطلاعات خیلی خوب و مفیدی اززندگی نکبت بارکارگران سیاهپوست ودیگر رنجبران بومی که به وسیلۀ هندیها – گماشگان انگلیسیها – استثمار شده اند، ارائه میدهد « براین اساس جنبش کارگری تحت کنترل سیاه پوستان بود وشخصی به نام بِرن که رهبراتحادیه کارگری بود و بعدها به نخست وزیری رسید رهبری آن را برعهده داشت. من چندین بار با او درلندن ملاقات کردم.» ص٨٢.

البته یکی از خصیصه های رهبری، اشراف به فرهنگ های گوناگون و داشتن رابطه با سازمان ها و احزاب سیاسی و حتا آشنائی با نیازهای مردمان عقب ماندۀ کشورها، درسطح جهانیست ولی این به آن معنا نیست که ازفرهنگ ریشه دارخودی غافل مانده و اطلاعات دست اول از آمار گرسنگان و باربران سیاهپوست بنادر کشورهای افریقائی، را به رخ این و آن کشیدن!

چه بجا گفته است مولانا : «چشم باز و گوش باز و این عمی – حیرتم از چشم بندی خدا»

بعد از شروع اصلاحات ارضی درایران بحث هایی بین مخالفان رژِیم پیش میآید و نیکخواه به فراست فطری شروع تحولات را درمییابد. اما، آقای رضوانی که مثل خیلی خوش خیالان دیگرگرفتار توهمات است، پیام نیکخواه را جدٌی نگرفته درپاسخ سئوال شوکت که میپرسد:

« … اگر نیکخواه براین گمان بود که رفرمهای شاه تأثیربخشیده دیگر انقلاب درروستا ها چه معنائی داشت؟» میگوید: « حرف ما این بود که رهبری حزب توده درآلمان شرقی کنگر خورده لنگر انداخته. میگفتیم آنها از پراتیک انقلابی دست شسته اند … هسته اصلی اختلاف ما با کمیته اصلی حزب توده بیعملی آنها بود حرف ما این بود که باید به ایران بازگشت و در عرصه اصلی نبرد به مبارزه پرداخت نیکخواه و یارانش به همین جهت به ایران بازگشتند. … نیکخواه در نامه ای به من نوشت … درایران کسانی هستند که محیط را میشناسند وباید با آنها رابطه برقرار کرد. درهمان نامه اشاره کرده بود که درآن شرایط دست زدن به مبارزه مسلحانه دیوانگی است.» صص ۶٢ – ۶٣

آقای رضوانی، که جزخودش به هیچ کسی اعتماد ندارد، زمانی متوجه درستی نطرات نیکخواه میشود که دیگر دیر شده است.« اشتباه بزرگ ما درنحوۀ برخورد به قدرت بعد ار انقلاب اسلامی بود. … اشتباه ما در دگماتیسم و الگوبرداری از تجربه های چین بود. ما به شرایط مشخص ایران و تغییراتی که صورت گرفته بود بی توجه ماندیم. این نظریه را تبلیغ کردیم که جامعۀ ایران جامعه ای نیمه مستعمره – نیمه فئودال است. این ارزیابی با واقعیات ایران تطابق نداشت . من بیش ازهمه دراین زمینه مقصرم … ص ٢٠۴».

پریشان کردن نسلی که به نابودی صدها جوان پرامید انجامید وهمه شان دربهارعمر پرپر شدند، بارسنگینش به این آسانی ها آقای رضوانی را رها نمیکند! که با گفتن « من بیش ازهمه دراین زمینه مقصرم.» وجدان آشفته و پرمدعای خودرا از گناهان بیشمارنجات دهد!. دغدغه فکری آقای رضوانی بیعملی حزب توده، فکر بازگشت به ایران است درحالیکه نه شناختی از جامعه کارگری دارد و نه تماسی با آنها. دلمشغولی عمده ایشان راه انداختن سروصدا و ترقه درکردن درتاریکی است برای نام آوری و خالی کردن عقده های رهبری! طرفه آن که نه از برنامه ای که مردم را دور محور نیازهای اجتماعی گرد آورد، اثری در این همه فعالیت ها دیده میشود و نه کمترین تابش نوری از چشم انداز آینده که طبقۀ کارگر و کشاورز را امیدوار کند. باورشان براینست که مردم به سفارش ایشان انقلاب راه بیندازند وپرچم پرولتری برافراشته شود!

« … با دستگیری ومحکومیت نیکخواه به رویاروئی آشکار با رژِیم ایران کشانده شدیم و با بریدن قطعی از حزب توده و کشش به جاذبه انقلاب کوبا و بعد چین به راهی بس متفاوت گام نهادیم..» ص ۶۵

مسافرت به چین و دیدار با رهبران آن کشور و دیدار از «تئاتر و اپراو کنفرانس و گردشهای علمی … یکی ازشب ها به تئاتر رفته بودیم، حین اجرای برنامه مترجم آهسته به من گفت” کسی که کنار شما نشسته رفیق چوئن لای، وزیرخارجه چین است.” چوئن لای دستش را پیش آورد و با من دست داد. … آن شب شنیدم این هفدهمین باری است که او از این نمایش دیدن میکند. مضمون نمایش این بود که برای جوانان دوراه وجود دارد: ادامه انقلاب درراه سوسیالیسم و حفظ جمهوری توده ای چین، یا قرار گرفتن درراه بورژوازی و سرمایه داری.» ص ۶۹

گفتگوی اول دراین جا تمام میشود ولی لازم میدانم دررابطه با سخنان اخیرکه از قول چوئن لای نقل شده، مشاهده خودم را بیاورم با اذعان به اینکه هیچ ربطی به بررسی کتاب ندارد، اما در رابطه با موضوع بحث بی ربط نیست.

در مسافرت اخیر چین که به شین جان Chin ZAng جنوب چین داشتم یکی ازنزدیکانم که سالهاست درآن جا زندگی میکند، یک رشته آپارتمانها ی تمیز و نوساز بیست و چند طبقه را نشانم داد و گفت این ها بخشی از دارائی شخصی ست که میشناسم یکی ازاعضای حزب کمونیست است. بیست و پنجهزار کارگر وکارمند دارد که دراین آپارتمانها زندگی میکنند. به کنار از این تحولات و قطبی شدن مواضع اصلی، با مشاهده پیشرفتهای شگفت انگیز آن منطقه، از هوشیاری این مردم و پیشگامان سیاسی و فکری شان حیرت زده شدم. امروزه مردم چین از این کلمات پرجاذبه سیاسی که چند دهه برافکارمان چیره شده بود، هیچ نمیداند همین طوریکه از مفاهیم غربی به مانند دموکراسی و آزادی چیزی نمیدانند و یا میدانند و کاری به آن ندارند، جز تلاش برای پیشرفت اقتصادی و عمران و آبادانی کشور که اگر فرصتی بود درآینده به اختصار خواهم نوشت.

نگاهی از درون به جنبش چپ ایران (٢)

رضا اغنمی

گفتگوی دوم از تاریخچۀ تشکیل «سازمان انقلابی حزب توده ایران» شروع میشود و با شرح نظرات پرویز نیکخواه و اخراج رضوانی از انگلیس و نقل مکانش به فرانسه، مقداری بحثهای تئوری درباره تشکیک واینکه آقای رضوانی در هیچ موردی به «شک» اعتقادنداشته! ملاقات با خسرو قشقائی در رستوران ماکسیم پاریس ! و مسافرت به الجزیره و ملاقات با دکتر کشاورز و بن بلا و خروج ازالجزایر و مسافرت به آلبانی و … و شرح خواب و خیال هائی که تنها مبین افکار بیمارگونه است « … من گمان میکنم که سازمان انقلابی بسیار هم موفق شد. علت شکست ما دردرجه اول دشمن قوی و نیروی ضعیف ما بود. سازمان انقلابی تا پیش از ازانقلاب شمار اعضایش هیچگاه از ١٠٠ نفرتجاوز نکرد و پس ازانقلاب وتشکیل حزب رنجبران از ۴٠٠ عضو فراتر نرفت. .. استبداد و دیکتاتوری حاکم برایران شرایطی را تحمیل میکرد که خارج از اراده ما وجود داشت …» این خیالبافی ها ادامه دارد « … نیروهای انقلابی درداخل کشور زیر تیغ استبداد، آزادی عمل محدودی داشتند.» ص ١٠۴

با این رابطه های ضعیف، بیخبری از اوضاع اجتماعی سیاسی جامعه ونا آگاهی از تمایلات مردم، به ویژه کارگران، استمرار روابط نا متعادل درکل که گویای جهل از اوضاع داخلی ست، امید بستن به مبارزه و سر نگونی رژیم آن هم با کمک صدنفر یا چهارصد نفرعضو آیا کار انسان عاقلی ست؟! مکثی کوتاه در حوزه فکری این رهبر سیاسی، فاجعۀ فکری جامعه و به ویژه جوانان را مطرح میکند و این پرسش را: واقعا جوانانی که درخارج سرگرم تحصیل بودند با چه پشتوانه ای دور این شخص گرد آمده و به رهبری او اعتماد کرده اند؟ رهبری که مردمان وطنش را نمیشناسد. از آرزوها و نیازهایشان اطلاعی ندارد. از الگوهای جامعه شناسی پرت است، و تنها ذخیره فکری او مشتی الفاظ طوطی وار و تعریف تاریخ انقلابات دیگر کشورهاست و حتا تاریخ مشروطیت را به درستی نخوانده است اما به لحاظ شیفتگی آرمانی دراین آرزوست که پرچم پرولتری را برفراز بام ایران به اهتزاز درآورد. رضوانی درردیف رهبرانی ست که دروقایع انقلاب بهمن درمقابله با خمینی خود را باختند. از مشاهدۀ نیروی مذهب چنان جا خوردند که برایشان باور کردنی نبود. خیلی زود به زانو درآمدند و اندوخته های پف آلود چندین ساله را برباد دادند. هنوز عده ای هستند از همین مدعیانِ سیاسی کار که خمینی و دار ودسته او را ضدامپریالیسم میدانند و براین مغلطۀ فکری خود پای میفشارند. بی آنکه سیرتاریخی و پدید آمدن این طبقه، ومهمتر ازهمه نقش اصلی آنها را در پاسداری از نحولات فکری درجامعه های مذهبی وارسیده باشند، آقای خمینی را ضدامپریالیسم میدانند و زیرعبای جهل آلود او برطبل آزادی و دموکراسی میکوبند.

آقای رضوانی از برخی هم اندیشانش دلخوریهائی دارد که مطرح میکند درمورد مهدی خانبابا تهرانی که معلوم میشود بیشتر خود رآی است و قائم به نفس، و رضوانی ازاین بابت دلخوش نیست. از«حضور تهرانی در کنگرۀ نویسندگان کشورهای آسیا و آفریقا و امریکای لاتین. و گلایه از اینکه … وقتی هم به عنوان کارمند بخش فارسی رادیو پکن به چین رفت، هروقت به آن کشور میرفتیم به رفقای چینی می گفتیم میخواهیم با رفیق رامین ملاقات کنیم. … نمیدانستیم کجا زندگی میکند؟ پس به چینی ها میگفتیم دربرنامه ای که برایمان ترتیب میدهند، وقتی نیز برای دیدار با او تدارک ببینند. … » ص ١١۹

جالبترین مسئله نحوۀ رفتار چینی هاست که نشان میدهد ازهمان دوران پیشرفتهای داخلی بیشترمد نظر بوده است تا کارهای جنبی.

بالاخره آقای خانبابا کار رادیو فارسی پکن را رها کرده و به اروپا برمیگردد.

به این گفتگو توجه فرمائید:

آقای شوکت میپرسد: مهدی میگوید اومیخواست در رادیو برای انقلاب ایران تبلیغ کند. حال آنکه هدف چینیها توضیح پیشرفت های چین و سطح تولید غله بود. این اقدام ارتباطی با انترناسیونالیسم پرولتری و همبستگی بین المللی که چین مدعی آن بود نداشت ، دراین زمینه چه میگوئی؟

اقای رضوانی پاسخ میدهد: حق با مهدی بود ومن این را به چینی ها گفتم که مردم ایران به این نوع تبلیغات بی توجه اند. توضیح میدادم که حتی از نطر منافع چین نیز این برنامه کارایی ندارد و مردم ترجیح میدهند به برنامه رادیو بی بی سی گوش دهند که اگرنه انتقادی تر، اما واقع بینانه تر است. اما سیاست چینی ها در این زمینه فقط مختص ایران نبود. درباره کشورهای آمریکای لاتین نیزهمین سیاست رااعمال میکردند. ص ١٢٠

رفتار چینی ها نشان میدهد که سیاست شان منطقی بوده و ازروی منافع ملی خود حرکت میکردند. دیدشان بازتر و عمیق تربوده. پیشرفت های امروزی چین را در تصمیم گیری های عاقلانه سران حکومت آن روزی باید بررسی کرد. مائو وهمفکرانش دنبال شعار نرفتند. اسیر احساسات باسمه ای نشدند با همۀ جنجالی که بعدها پشت سرش راه انداخته شد، بزرگترین فشاررا روی پیشرفت های ملی استوارکردند. ترقیات شگرف امروزی چین مدیون برنامه ریزیها ومدیریت لایق و و کارآئی های لازمِ مردم تلاشگر چین است. چینی ها برخلاف رهبران سیاسی ما، در قالب احساسات کهن گیر ندادند. چشم برواقعیت های عینی درهستی ِ امروزه دارند. با معیارهای جهانی پیش میروند و برای رفاه و تأمین حیات یک میلیارد و چهارصدمیلیون نفر چینی با برنامه های دقیقا زمان بندی شده کشور عظیم چین را آباد میکنند. و تعجب آور اینکه درپایان همین بخش گفتگو، خواننده متوجه میشود که آقای رضوانی ١٣ بار به چین سفر کرده و با رهبران سیاسی چین مذاکره کرده اند چرا از آن همه تلاش ها و تدارکات گستردۀ آنها چیزی نیاموخته و توشه ای نیندوحته اند؟ اگر ایشان تصمیم میگرفتند و دریک کارخانه یا موسسۀ مدیریت یا تولیدات، زیر نظر چینی ها آموزش میدید امروزه یکی از لایق ترین مدیران بودند و مسئولیت تباهی آن همه جوانان را نیز به گردن نداشتند! خواننده هرقدر که دراین کتاب فرو میرود، ازساده لوحی و ناپختگی آقای رضوانی بیشتر عصبی میشود. در مذاکره با چینی ها و گله مندی آنها از نا هماهنگی با نطرات انقلابی ایشان، تذکرات آن ها را ذکر میکند بی آنکه جوهر پیام آنها را درک کرده باشند. میگوید:

« … گاه اگر خیلی اصرار میکردیم که نظرشان را پیرامون موضوعی ارائه دهند، … می گفتند چند فکر به نظرشان رسیده است که ممکن است البته غلط باشد، پس بهتراست خودمان ارزیابی کنیم که به دردمان میخورد یانه؟ آن گاه میگفتند که درانقلاب چین چنین تجربه کرده اند که باید متحد شد و از این حرف چنین استنباط میکردیم شاید امروز وحدت با سایر سازمان های چپ ایرانی، برخوردی سکتاریستی داشته ایم» ص ١٢۷

واقعا که چینی ها چه آدم های با حوصله وسلیم النفسی بودند که با سیاسی کارهای ما این قدرمهربانی میکردند. تعلیم میدادند. از اتحاد و تجربه سخن میگفتند که ابدا درفرهنگ سیاسی و اجتماعی مردمی که شعارش ازباستان «هنر نزد ایرانیان است و بس» گوش شنوائی با این مقوله ها ندارد! آرزو میکنم ای کاش ذره ای از دور اندیشی چینی ها را حکومتگران و رهبران سیاسی ما میداشتند! بگذریم که از مرحله دور شدم.

گفتگوی سوم:

از مسافرت گروهی به کوبا آغازمیشود. هدف آموزش های سیاسی و نظامی است و وسیله آشنائی با سران انقلاب کوبا، خانم پری حاجبی تبریزی و خواهرش ویدا خانم که بعدها توسط رژیم شاه دستگیر و سالها زندانی بود، میباشند. رضوانی درآشنائی با پتگوف نامی که – فرمانده عملیات آموزشی همین گروه ایرانی را برعهده دارد – از رهبران جنبش ونزوئلائی است، خاطرات شیرین و گفتنی بسیار نقل میکند. مثلا « … ما خودمان را کمونیست میدانستیم و درکوبا اگر میگفتی کمونیست هستی چندان خوشایند نبود … همچنانکه کوبائی ها از مائو خوششان نمیآمد. .ازهمان آغاز کار وقتی به کوبا رفتیم تعدادی از جزوه های و کتاب های مائوتسه دون را باخود برده بودیم … … مسئول سیاسی ای که کوبائی ها برایمان تعیین کرده بودند وقتی پی برد آنها نوشته های مائو هستند هیچ خوشش نیامد … ما یک مسئول سیاسی و یک مسئول نظامی انتخاب کردیم و بنا بر آموزش های مائو مسئول سیاسی نقشی مهم تر از مسئول نظامی داشت. من به عنوان … مسئول سیاسی بودم و کوبائی ها این را نیز خوش نداشتند.» صص ٣۴- ١٣٨

در حین آموزش های چریکی بر اثر فشار کار اختلاف پیش میآید و فرمانده، رضوانی را به محاکمه صحرائی تهدید میکند و بعد از مذاکرات زیاد بالاخره گروه به هاوانا به یک سربازخانه برگردانده میشوند. آنجا نیز اختلاف پیش میآید :

«… گفتم قرار بود هر برنامه ای برای ما گذاشته میشود با مشورت ما باشد، حال آنکه با ما هیچ مشورتی صورت نگرفته است. او با خشونت گفت: اینجا ارتش است و ازبالا برنامه ریزی میشود.» ص ١۴٣

شوکت، مسئله اختلافات درون سازمان را پیش میکشد. بعد از گفتگوهای مقدماتی، که پرسشگر زمینه را آماده کرده میپرسد:

«درجریان انقلاب فرهنگی چین، خودخواهی نوعی ارزش بورژوایی محسوب میشد … مقام پرستی و تقدم منافع شخصی برمنافع خلق نیز از همین مقوله بود کدام یک از این اتهامات با آن چه کرده بودی درتطابق قرار میگرفت؟»

رضوانی میگوید: «پذیرفتم که روش کماندیستی داشته ام. یعنی با اعلام دستورهای سازمانی از مقام خود سوء استفاده کرده ام و شرایطی را فراهم نساخته ام که رفقا بتوانند در محیطی دوستانه نظراتشان را ابراز کنند.»

درپرسش شوکت از انتقاد و انتقاد ازخود میگوید« برخی بیش ازاندازه به خود و یا به گذشتۀ بورژوایی شان انتقاد میکردند. خود شمس (زارع) هروقت دراین زمینه چیزی میگفت به گریه می افتاد.»

در ادامه گفتگو میگوید مهدی تهرانی توطئه کرده بود و میخواست با سوء استفاده از دشواریهائی که پیش آمده بود هیئت اجرائیه را ساقط کند. درپاسخ به سئوال شوکت که میپرسد: «چرا؟ تا خودش جای آن بنشیند» میگوید: «نمیتوانست جای ما بنشیند. خارج از حرف زدن آماده هیچ کاری نبود. تا حرفی میزدی میگفت بیمار هستم و تکان نمیخورد.» ص ١۵٠ این تلخی ها نشان میدهد که مربوط به پیشدرآمد سقوط نه، حداقل، آغاز دوران مفارقت است ادامه دارد و شوکت که تازه درحال عریانی رضوانی ست و به انبانی از ضعف ها دست یافته تا انتها میتازد و رهبر سیاسی را خالی میکند.

شگفتا که رضوانی دربارۀ برخی مسائل چین از بینش بهتری برخوردار است. کاش به همان اندازه، از معضلات وطن و جامعۀ خود نیز مطلع میبود. ازتواضع مردم چین به درستی یاد میکند و از راه انداختن رقابت بین مردم، توسط مائو به نیکی یاد میکند و میگوید:

«مائو … درگفتگوئی به ادگار اسنو، خبرنگار آمریکائی گفته بود تا چین به سوسیالیسم برسد ۵٠٠ سال وقت لازم است. مائو میگفت گذار صدگل بشکفد. بگذار صد مکتب باهم رقابت کنند.» ص ١۶١

شوکت مقوله «تجدید تربیت» رادرچین پیش میکشد. ورضوانی جمع آوری فاحشه ها را درشانگهای و ارجاع شغل خیاطی دریک کارگاه به آنها مثال خوبی میآورد و اضافه میکند که « … مسئول این کارگاه، کارگری بود که درگذشته ای نه چندان دور از راه چاقوکشی امرار معاش میکرد. حزب او را تجدید تربیت کرده به مدیریت آن خیاطخانه گمارده بود این نشان میداد که مردم در اثر تجدید تربیت تغییر میکنند.» صص ٢ -١۶١

و شوکت با شیطنت میگوید« ازاین جا تا اردوگاه کار اجباری چند گامی بیش نیست» رضوانی پاسخ سنجیده ای دارد میگوید« دریک جامعه سوسیالیستی نباید فحشا وجود داشته باشد. اما به خاطر این کار نباید کسی را زندانی کرد. … » ص ١۶٢.

تحلیل رضوانی در باره انقلاب فرهنگی بجاست. داوری اش از رهبری مائو و اثبات لیاقت او صادقانه است. میگوید:« او – مائو – در راهپیمائی طولانی و درمبارزه ٢۵ ساله برضد ارتجاع و امپریالیسم و پیروزی انقلاب دمکراتیک نوین در چین، درتئوری و عمل رهبری خود را به اثبات رسانده بود. کیش شخصیت او نیز پیش از انقلاب فرهنگی توسط همان رهبرانی که درمرکز قدرت قرار داشتند تضمین شده بود. موقعیت مائو جز دراوایل دهۀ ٢٠ و ٣٠ میلادی – که با پشتیبانی کمینترن و حزب کمونیست شوروی کنار گذاشته شده بود – هیچگاه مورد مخاطره قرار نگرفت. عکس ها، مجسمه ها و نقل قولهای مائو پیش ازانقلاب فرهنگی نیز همه جا دیده میشد. … اما درست به خاطر اشتباهات مائو و مهم تر به خاطر آگاهی توده ها و مقاومت کادرهایی که با نظرات او درانقلاب فرهنگی موافق نبودند کیش شخصیت مائو را تا حدودی تقلیل داد.»

شوکت این بار نه سئوال، بلکه شمه ای از تاریخ انقلاب فرهنگی چین را تعریف میکند و از قول گائوزینگ جیان برنده جایزه نوبل، میگوید « … روشنفکران حزب درآغاز قرن بیستم توسط مائو از میان برداشته شدند. برای مائو که از خانوادۀ دهقانی میآمد، و… اشرافیت، آموزش عالی و هرچه ناب و صیقل یافته بود محلی از اعراب نداشت. مائو خودکامه ای بزرگ بود و افراط گرائی اش بنیادی دهقانی داشت.» ص ١۶٣

پاسخ رضوانی: « … چین تا پیش از قدرت گرفتن حزب کمونیست زیر سلطه فئودالیسم کهن و امپریالیسم بود و فقر و بدبختی بیداد میکرد مائو درکلیه زمینه ها خدمت بزرگی به چین کرد. طبعا خطاهائی هم صورت گرفت. اما نفی دستاوردهای انقلاب چین به رهبری مائو تسه دون خطای دیگری ست …» به نطر میرسد حق با رضوانی ست و شوکت دراین باره اندکی بی انصافی نشان میدهد وحتا در همان صفحه جائی میگوید « … تردیدی نیست که آنها آدمکشی کردند … » ساده انگاریست که درچنان تحول بزرگ بنیادی که جدال طبقاتی برای سرنگونی ارزش های کهنۀ اجتماعی آغاز شده آن هم درمیان ملتی عقب مانده و قرنها تحت سلطۀ اختناق، با جمعیتی بیش از یک میلیارد نفر در سرزمینی گسترده به وسعت نزدیک به ١٠ ملیون کیلومتر مربع، دگرگونی ها را آسان گرفتن بدون خونریزی، حتا تبعیض و خشونت و تضییع حقوق جماعتی، که دراین میان قربانی میشوند و این یکی ازخصلتهای ذاتی هرانقلاب است بی آنکه برای جلوگیری از آنهمه تعرض ها و خونریزیها بتوان تدبیری اندیشید کارساز، یا تدارکی دید از قبل برای پیشگیری. وآنچه در این گفتگو چشمگیر است و برجسته، هراندازه که نظرات آقای رضوانی درباره مسائل داخلی ضعیف و در پاره ای جاها اصلا پرت و بیربط است، از حق نباید گذشت که تحلیل هایش درمورد چین قابل استفاده است و بحث انگیز. دیدار از جزیره یوان درجنوب چین و منطقه ترک نشین شین جیان یعنی – الغور- و بعد سفری به کامبوج و دیدار با پل بوت با شرح خاطره هائی از آن نقاط که یادآور خاطرات جهانگردان است هریک با زبانی کم و بیش توریستی توصیف می شوند.

بعد ازاینکه رضوانی شمه ای از مشاهدات خودرا در یک کمون اشتراکی کامبوج تعریف میکند و سپس به فجایع پل پوت اشاره میکند. شوکت در دنبالۀ سخنان رضوانی میگوید :

« علیرغم همه اینها جزوه ای با عنوان {کامبوج انقلابی} می رزمد منتشر کردید و به ستایش از خمرهای سرخ پرداختید و … »

رضوانی پاسخ میدهد: « ما وظیفۀ انقلابی خود میدانستیم در اظهار نطرهای رسمی از احزاب برادر پشتیبانی کنیم.» ص ١۷۵

و این اوج بی اعتباری ارزش های فکری و اندیشۀ یک سیاسی کار مستقل است که پایان کارش به چنین اعترافی ختم میشود.

رفتن به ایران و شرکت در جنبش کردستان در دستورکار هیئت اجرائیه قرار میگیرد و این بعد از تبادل نطرها « و آن اینکه چه باید کرد؟» و تنظیم نوشته ای که در ژوئن ١۹۶٨ انتشار یافت . کورش لاشائی و عطا و ایرج کشکولی و … چند رفیق دیگر برای پیوستن به گروه شریف زاده به کردستان رفتند. ص ١۷۶

طولی نمیکشد که «سازمان انقلابی عملا ازهم پاشیده شد و … وقتی به کردستان رسیدیم با این واقعیت تلخ روبرو شدیم که گروه شریف زاده در درگیریهای نظامی ازبین رفته و خود او و ملا آواره کشته شده اند. … در تابستان ١٣۴٨ جلسه وسیع هیئت اجرائیه در بکره جو که نزدیکی سلیمانیه واقع شده است تشکیل دادیم … و جلسه بکره جو درکردستان با تقسیم کار جدید … مرا به عنوان مسئول تشکیلات خارج تعیین کرد. » صص ٨ – ١۷۹

آقای رضوانی دوست دارند همیشه رهبرباشند. و بیشترخارج نشین. در شکل گیری حزب رنجبران نیز کرسی رهبری ایشان محفوظ میماند:

«.آقای رضوانی رهبرقبلی «سازمان انقلابی حزب توده ایران» جزو رهبران «حزب رنجبران» نیز برگزیده میشود.« سیاوشان صفحه ٢٢ اثرباقرمرتضوی»

یارانی که به منطقه رفته اند هریک به نوعی گرفتار میشوند .و تنها آقای رهبر یعنی رضوانی است که در اروپا می ماند و مدعیست که «اگر من نبودم همه رشته ها پنبه می شد.» ص ١٨٢ کدام رشته ؟ آقای رهبر؟

واقعا که مهارت شوکت ستودنی ست . قدرت کلام، حافظۀ قوی و تسلط به وقایع میخواهد که اینهمه اعترافات هولناک را از زیر زبان رضوانی بیرون کشیدن !

نگاهی از درون به جنبش چپ ایران (٣) رضا اغنمی

گفتگوی چهارم و پنجم:

آقای رضوانی یک ماه پیش از انقلاب به ایران برمیگردد.ص٢٠٨ « … چهارمین کنفرانس سازمان انقلابی را در اردیبهشت ١٣۵٨ در تهران برگزار و نشریه {رنجبر} به فعالیت گسترده علنی برای پیش برد عقاید و تبلیغ خط مشی خود دست زدیم. …» چند ماه بعد یعنی در دیماه ١٣۵٨ نخستین گنگره حزب رنجبران در تهران تشکیل و آقای رضوانی به عنوان دبیر اول حزب رنجبران انتخاب میشود. بحثی بسیار جالب بین آن دو در جریانست که نظرات انتقادی شوکت قابل تأمل است. رضوانی، کتابخوانی و نان و پنیرخوردن و قناعت کاری علی صادقی را مبنای صلاحیت دبیری قرار میدهد که شوکت در رد نظر رضوانی مطلب جالبی از قول مارکس نقل میکند: «مارکس درباره کمون پاریس{ نگاه کنید به جنگ داخلی درفرانسه. کلیات آثار مارکس و انگلس جلد هفدهم برلین ١۹۷۵، ص ٣٣۹ } بیان صریحی دارد. او ضمن انتقاد به خطاهای کموناردها، عدم قاطعیت کافی برای مقابله با ارتجاع، دریک مورد به ستایش آنان برمیخیزد و این در بیان مارکس، مبارزۀ کموناردها با روحانیت و درهم کوبیدن دستگاه سرکوبگر آن است. حزب رنجبران دراین زمینه نمونه خوبی نیست.» ص ٢١۵ و آقای رضوانی در دفاع از مقام علمی آقای علی صادقی و تسلط او به چند زبان خارجی . و شعور تئوریک و اینکه او یک کمونیست مومن بود، صحبت میکند. شوکت میگوید:

«اگر شعور تئوریکی درمیان بود باید میدید که دفاع آن چنانی شما از روحانیت حاکم درایران بااصول مارکسیسم خوانایی ندارد … بستن مطبوعات با هیچ معیاری قابل توجیه نیست با نان و پنیر یا بی نان و پنیر.» رضوانی میگوید:

« ما … به پیروی از اصل لنینی{تحلیل مشخص از اوضاع مشخص} سیاست خودرا تنظیم میکردیم. شوکت میگوید: « { این گفته لنین و ماجرای تحلیل مشخص از اوضاع مشخص} که ورد زبان کمونیست هاست داستان غریبی است. انگار فقط پرولتاریاست که شعورش به درک این حقیقت میرسد ….» ص ٢١۶

اسماعیل خوئی زمانی دریک شعر بلند گفت «کمونیسم برای پیروانش که ما باشیم درحکم دین شده بود.» نقل به مضمون. انگار سخن لنین را مانند آیات قرانی ابدی باید شمرد و تحولات فکری جهان را نادیده گرفت. همان خصلت ریشه دارمذهبیون و پیروان ادیان الهی. هراندازه که ملایان با عقل شیعی نافشان به روایات و احادیث بند است، فکر و ذکر رهبران سیاسی ما هم به نقل و قول سخنان بزرگان چپ جهانی تخته بند شده است.

اصولا آن پرولتری که مارکس ازآن یاد کرده و لنین نیزپرچمدار این اصول شناخته شده، نه در شرایط انقلاب اکتبر در روسیه حضور داشته و نه در انقلاب بهمن ١٣۵۷ ایران. آقای رضوانی چشم براین نبوده ها می بندد و کلمات قصار بزرگان مارکس و لنین را طوطی وار تکرار میکتد. بی آن که از جوهر تفکر مارکس درک و برداشت درستی داشته باشد. ایشان درپی سالها هنوز اسیر فرمول هایی هستند که بعد از شهریور ٢٠ درایران رونق پیدا کرد و چند دهه برذهنیت انبوه جماعتی چیره شد تا برآمدن آقای خمینی که به ناگهان درشکل گیری حکومتگران اسلام ناب محمدی، در شور حسینی ذوب شدند. دراین میان، اگرجرقه هائی هم ازاندیشه های پاکیزه و اصیل درحال شکل گرفتن بود که قطعا بود، به کین خنجردشمنان فکر و اندیشه، به مسلخ رفتند.

شوکت جائی پرسشی دارد و اشاره ای که قابل تأمل است:

« … این همان ملتی است که روزگاری سیدی را بردار کرد و روزگاری دیگر، سیدی دیگر را برچشم خود نشاند. با هریک ازاین واقعیت ها میتوان به نتایجی بس گوناگون رسید.» ص ٢٢١.

در صحت سئوال شوکت تردیدی نیست. درست فهمیده. ازاندیشه های آشفته، یا منجمد مهر وموم شده انتظاری جز این نیست. اما اشکال اصلی درطرح سئوال است بی آن که وجه تمایز و انگیزه های متفاوت پیام آن دو روشن شود. سید باب به تحریک ملایان کشته شد با تأیید و زیرنطر میرزاتقی خان امیرکبیر – با آن همه لیاقت و کاردانی ها که درباره اش گفته شده – و مردم دراین میان نقشی نداشتند. خمینی با پشتیبانی ملیونها ایرانی استقبال شد. اینکه آبشخورهردو واقعۀ تاریخی ازجهل عمومی سرچشمه گرفته نباید تردید کرد، اما یک کاسه کردن این دو حادثه دراین گفتگو گمراه کننده است.

آقای رضوانی درچین با رفقای چینی درباره حکومت اسلامی و همکاری با آن ها به بحث می نشیند. چینی ها گفتند: « … تأکید کردند که مذهب افیون توده هاست. تأکید کردند که مذهب مقوله ارتجاعی ست وکمونیست ها باید با نیروهای عرفی متحد شوند … ما درچین با مذهبی ها، کاتولیک ها و مسلمانان تجربه های طولانی داریم. این تجربه حاکی از آن است که هرگاه با آن ها رو به رو شدیم دردسرزیادی داشتیم.»

آقای رضوانی اسلام حسینی و همسر ایرانی امام حسین را به چینی ها میشناساند میخواهد پلی بزند بین نیروی اسلامی و پرولتاریا! با این که درهمان نشست چینی ها نطرات خود را دربارۀ مذهب صریحا گفته اند، با این حال اصرار دارد که به آنها بقبولاند امام حسین و بورژوازی ایران حامی پرولتاریا هستند! من خواننده کتاب که دارم این حرفها را از زبان آقای رضوانی میشنوم از افکارعوامانه اش حیرت میکنم. شوکت میگوید:

« … حتی اگر مقدمه چینی شمارا درخصوص بورژوازی و مذهب بپذیریم، باز کمترین نشانی از مبارزه شما با این بورژوازی به چشم نمیخورد … » ص ٢٣١

بحث های جالبی بین شوکت و رضوانی جریان دارد که از بیعملی ها و ندانم کاری ها پرده برداشته میشود. رضوانی هر اندازه که ویراژ میدهد و بالا پائین میرود، ضعف های رهبری برجسته تر میشود و چشم گیرتر. لو رفتن «سید رشتی» و محل زندگی رضوانی و کشف اسنادش درخانه خلیل رمضانی. لو رفتن برنامه مبارزه مسلحانه درگرگان که درحین تدارکات مقدماتی « … رفیق عادل، مسئول نظامی ما نیز که در فلسطین تعلیمات جنگی دیده بود به گرگان رفت تا عملیات را رهبری کند. اما هنوز شروع نکرده بودند که لو می روند و پیش از آن که به منطقه کوهستانی برسند درجاده دستگیر و بعد اعدام میشوند.» ص ٢۵٨ .

ملاقات با خسروخان قشقائی درمیان ایل . تقاضای قشقائی از رضوانی برای گرفتن کمک مالی از چین و دیگران و سرانجام ملاقات با جلال طالبانی و عزیمت به کردستان با کمک طالبانی.

در کردستان، حزب کومله، رنجبران را زیاد تحویل نمیگیرد. « … همه میخواستند مارا به خاطر اشتباهات مان درگذشته خوار کنند. … بهترین نمونه اش رفتار کومله با ما بود. درهمان ملاقات اول مهتدی گفت هر انتقادی باید کتبی صورت گیرد و مانیز این را می پذیرفتیم … وقتی سند تنظیم شد جلسه ای با کومله تشکیل دادیم و من سند را دراختیار مهتدی گذاشتم. او آن سند را خواند و آن گاه از جیبش مشتی اعلامیه و سند درآورد که حزب رنجبران دردفاع از جمهوری اسلامی منتشر کرده بود … وبا صدای بلند خواند رو کرد به من گفت : شما اپورتونیست بودید، اپورتونیست هستید و اپورتونیست باقی خواهید ماند. ما در مبارزه با شماست که رشد خواهیم کرد. … » ص ٢۷٨

شوکت می پرسد: « زندگی درکردستان چگونه می گذشت؟» رضوانی میگوید: « … اولین اقدام انتقاد از خود و جمع بندی از گذشته بود … نکته آخر تدوین نطرات ما برای کنگره ای بود که میخواستیم درکردستان تشکیل دهیم. … بیست نفری می شدیم. گاهی کمتر و گاهی بیشتر. اغلب پیش میآمد که از نقاط مختلف ایران میآمدند، مدتی میماندند وبرمیگشتند. درگروه ما دو پزشک وجود داشت یکی دکتر آرام (دکترعزیز ناطقی اهل اردبیل درحال حاضر درلندن به طبابت مشغول است . ر. ا) و دیگری رفیقی از اهالی بروجرد … مستراح هائی ساختیم مورد استفاده قرار نگرفتند. مردان هوای آزاد و زنان طویله را به خدمات بهداشتی ما ترجیح میدادند … دو چشمه ای بود که یکی مورد استفاده زنان و دیگری دراختیار مردان بود … من درتمام کردستان برای نمونه هم که شده یک حوله ندیدم.ص ۷۹ – ٢٨١

آقای رضوانی اگر به سایر نقاط دور افتاده ایران و بیشتر به دهات مسافرت میکردند همان وضع را آنجاها هم مشاهده میکردند. من خود دردهه پنجاه شمسی در بیشتر دهات آذربایجان و خراسان به این مسئله برحوردم. در یک آبادی بسیار سرسبز و خرمی به نام « قصبچه» (استان اهر ارسباران) که دریک منطقۀ کوهستانی قرار داشت و حدود سیصد خانوار درآن جا زندگی کشاورزی و دامداری خوبی هم داشتند، برای نمونه مستراح ندیدم. مستراح عمومی در یک محوطه ای وسیعی بود که بوی آزار دهنده اش صفای زیبای آن روستای کوهستانی را برهم میزد و چون به اقتضای کارم مدتی باید آنجا میماندم، درخانه ای که اجاره کرده بودم مستراحی ساختم. صاحبخانه با مشاهده آن وضع ازمن خواست زن و بچه اش نیز استفاده کنند که کردند. حمام آنها نیز یا سرچشمه میرفتند یا درخانه ها خود را سشتشو میکردند. اما درباره حوله به نظرم میرسد که آقای رضوانی یا فراموش کرده اند یا تسری دهات دورافتاده به سراسر«کردستان» کمی بیش از کمی کم لطفی است! سال ها دربانه و سردشت و سقز سرکرده ام نه تنها حوله درخانه ها بود، در همان شهرها مردم از حمام های قدیمی و نوساز استفاده میکردند.

دراین بخش نظرات رضوانی درباره جلال طالبانی قابل تعمق است. او درباره خصایل انسانی و تجربه های زندگی سیاسی و اجتماعی طالبانی با احترام یاد میکند. خواننده با مطالعۀ این بخش با منش های بزرگوارانۀ این مرد آشنا میشود که از هرحیث فوق العاده است .

دریغم آمد بخشی از سخنان طالبانی را که با رضوانی درمیان گذاشته و گوشه هایی ازشخصیت سالم و تیزبینی قابل ستایش سیاسی اورا به نمایش میگذارد، در اینجا نیاورم :

« او یک بار درارتباط با کورش به من گفت: ُ کاک علی، شرایطی فراهم کنید تا اگر رفیقی خسته شد بدون آن که به تسلیم طلبی متهم شود کنار بکشد. ما کردها برای این حالت بیان خاصی داریم. میگوئیم ُ دانشینُ یعنی میخواهد بنشیند. چرا چنین امکانی را از یکدیگر سلب میکنید؟ … شرایطی را فراهم سازید تا اگر بچه ها خسته شدند بتوانند بدون سرشکستگی کنار بکشند و اگر خواستند بتوانند به مبارزه باز گردندُ .» ص ٢٨۵

ملاقات با کنسول فرانسه دربغداد بسیار خواندنیست. سخنان پختۀ کنسول رضوانی را تحت تأثیر قرار میدهد.

میگوید: « یک مرتبه خودرا درموقعیت آن سرباز ژاپنی حس کردم که سالها پس از پایان جنگ دوم جهانی درجنگلی پنهان شده بود و نمیدانست اوضاع از چه قرار است …» ص ٣٠۹.

اما این احساس و اثرات به زودی فراموش میشود. آقای رضوانی به تنهائی به چین میرود . برای گرفتن کمک مالی برای ادامه مبارزه چریکی با جمهوری اسلامی، از کوهستان های کردستان. درنخستین ملاقات با چینی ها تقاضای ماهیانه ده هزار دلار میکند.

« … اصلا نتوانستم زیاد وارد جزئیات بشوم چون از همان اول پنبه مرا زدند . گفتند این حرف ها چه معنایی دارد؟ یک روز روی خط کوبا و کاستریست بودید؟ بعد با انتقاد و انتقاد ازخود آمدید؟ روی خط اندیشۀ مائوتسه دن که گام بزرگی بود رفتید. روی دفاع از جمهوری اسلامی و نطریۀ { اسلام مبارز} و حالا به اصطلاح این مبارزه مسلحانه! این قهرمان بازی ها چیست؟ انقلاب ایران در دست روحانیت است و چون یک ایدئواوژِی مذهبی دارد درمیان مردم ریشه دوانده است، با تکیه به پول نفت قادر خواهد بود سال ها قدرت را حفظ کند.» ص ٣١١

ای کاش سیاستمداران ما و به ویژه رهبران سیاسی و اپوزیسیون در طیف های گوناگون، سعۀ صدری داشتند و به چنین تحلیلی درست و دقیق میرسیدند که یک چینی دور اندیش از اوضاع ایران رسیده است.

کتاب را می بندم. و هنوزدراین فکرم که این رهبر سیاسی با این لجبازیهای بچگانه و نامتعادل، اسفبار تر از همه، با آن ضعف قوۀ تمیزش چگونه توانسته سال ها جوانان تحصیل کرده را دردام سخنان فریبندۀ خود گرفتار و سرانجام نیز بخش عمده ای از آن فریب خوردگان را درراه بلند پروازیهای خود به کام مرگ بفرستد. و هنوز با آن همه شکست های مفتضحانه مدعی ست که « برای یک نظریۀ نو و مترقی مبارزه می کند.»

با سپاس از حمید شوکت و سئوالات سنجیده اش که بدون مبالغه بخشی از سرگذشت نسل سوخته و برباد رفته را تدوین کرده هم چنین از آقای رضوانی باید سپاسگزار بود که درنهایت شجاعت پاسخ داده و ضعف های نهانی خود و سازمان و حزبی که رهبریت آن را عهده دار بوده، برملا میکند و پرده از نا گفتنیها برمیدارد.

و کلام آخر اینکه :

خواننده هرقدر هم از پیچ و خم های سیاست بی خبر باشد، متوجه میشود که دراین میان این شوکت است که کار نقد کتاب را جا به جا انجام میدهد. و اگر این نظرانتقادی رعایت نمیشد، کتاب از محتوا خالی می بود.

شوکت دراین مصاحبه دست بالا را دارد، جز درموارد چین که یا مطالعه ندارد یا بررسی هایش کامل نیست و ناقص. .و الا در طول کتاب با استفاده از شیوه و تفکر نقاد، به روشن شدن خیلی مسائل کمک میکند. در واقع آنکه روشنگری کرده شوکت است که آقای رضوانی را خالی کرده است.

توضیحات و اسناد که درپایان کتاب آمده بسیار جالب و سودمند است و جای سپاس دارد.

جمعه ٢۵ شهریور ١٣٨۴ – ١۶ سپتامبر ٢٠٠۵

http://ketabsanj2.blogspot.com/2005/10/blog-post_14.html