به مناسبت پنجاهمین سالگرد تشکیل کنفدراسیون دانشجویی؛ تورنتو و برکلی

این متن با چند تغییر جزیی، در سپتامبر و دسامبر 2010 در تورنتو و برکلی در نشستی که از طرف “کانون کتاب تورنتو” و “گفتارهای برکلی” به‌مناسبت پنجاهمین سالگرد تشکیل کنفدراسیون تشکیل شده بود، خوانده شد.

جنبش دانشجویی ایران در خارج از کشور به مدت بیست سال تا انقلاب اسلامی 1357 تحت رهبری کنفدراسیون جهانی محصلین و دانشجویان ایرانی (اتحایه ملی) که از آن به اختصار به عنوان کنفدراسیون یاد می شد، قرار داشت. امسال مصادف با پنجاهمین سالگرد تشکیل کنفدراسیون است.

کنفدراسیون چگونه سازمانی بود؟ چه دستاوردهایی داشت؟ نیک و بدش چه بود و کجا دچار لغزش و خطا شد؟ اینها و پرسش‌های از این دست، نکاتی هستند که پاسخ به آنها، اگر به دور از احساسات و کینه‌توزی‌های ایدئولوژیک و یا تصفیه حساب‌های مبتنی اظهار ندامت و انتقام جویی از خود و گذشته خود انجام بگیرد، به شناخت بهتر دوره پراهمیتی از تاریخ معاصر ایران کمک خواهد کرد. با فرصتی که در اختیار دارم، نکاتی را پیرامون روند شکل گیری، رشد و فروپاشی آن سازمان عنوان می‌کنم که امیدوارم مورد توجه‌تان قرار بگیرد.

پیشاپیش گفته باشم که این ارزیابی بر زمینه ای جانبدار استوار است. من به‌عنوان کسی که سال‌هایی از عمرم را در کنفدراسیون سپری کرده ام، ادعای ارائه یک بررسی بی طرفانه را ندارم. گذشته از آنکه اصولا برای آنچه “بی طرفی” در قضاوت‌های تاریخی خوانده می شود، اعتباری نمی بینم. پس آنچه می گویم، جانبدارنه است. اما این جانبداری به‌معنای تایید بی چون و چرای اندیشه و کردار کنفدراسیون نیست. نگاه به گذشته تنها هنگامی از اعتبار برخوردار خواهد بود که با بی پروایی و نقدی نقادانه همراه باشد. نقدی که بنیادش را نه بر ستایشی سرشار از غرور و نه بر افسوسی استوار بر فرصت‌های از دست رفته بنا سازد.

کنفدراسیون برای سالیان طولانی تاثیر خود را بر فضای سیاسی و روحیه و منش و حتی خلق و خوی شمار گسترده ای از جوانان ایرانی باقی گذاشت. آقای ابوالحسن نجفی که زبان شناس هستند، در همین رابطه می نویسند: دانشجویان خارج از کشور حتی زبان خاصی را معمول کردند. بد نیست بگویم که همین عبارت “در رابطه” نیز کم و بیش از همین جا، از زبان “کنفدراسیونی” به شیوه گفتار روزمره ما راه باز کرده است.

شاید اشاره ای به نام چند تن از اعضای کنفدراسیون در جریان روشنفکری ایران چون مهرداد بهار، حمید عنایت و همایون کاتوزیان و یا سعید میرهادی که چند سال پیش به‌عنوان نخستین خارجی به ریاست انجمن قلم آلمان برگزیده شد، نشانه بارزی از دامنه این تاثیر باشد. تاثیری که در عرصه‌های دیگر نیز به چشم می خورد. از پرویز نیکخواه و کورش لاشایی، تا منوچهر هزارخانی و چنگیز پهلوان، از منوچهر گنجی و فیروز توفیق، وزرای آموزش و پرورش و آبادانی و مسکن در نظام پیشین؛ تا ابوالحسن بنی صدر، صادق قطب زاده و مصطفی چمران در جمهوری اسلامی، از آذر نفیسی و ویدا حاجبی تا محسن رضوانی و مهدی خانبابا تهرانی، همگی روزگاری در آن سازمان عضویت داشتند. اگر به این جمع، نام شماری از محققان، مترجمان، روزنامه نگاران و کسانی را که هنوز در عرصه فعالیت های اجتماعی، فرهنگی و سیاسی درگیر هستند و یا در رشته‌های علمی، پزشکی، تجاری و فنی، صاحب نام و آوازه اند، بیفزاییم، از تاثیر کنفدراسیون بیشتر آگاه خواهیم شد . تاثیری که بی گمان بدون تلاش و کوشش اعضای گمنام آن سازمان، هیچ گاه چنان که باید، موثر واقع نمی شد.

دامنه این تاتیر بر جنبش سیاسی ایران تا آنجا بود که برخی یکی از دلایل سقوط نظام سلطنت را حاصل فعالیت‌های دانشجویان خارج از کشور دانستند. باید اذعان کرد که تبلیغات کنفدراسیون به عنوان عامل تعیین کننده در شکل بخشیدن به آنچه در افکار عمومی غرب پیرامون ایران می‌گذشت، موثر بود. تا آنجا که در اوج تحولاتی که به انقلاب ایران منجر شد، افکار عمومی و رسانه‌های غرب، کم و بیش یکسره در مخالفت با حکومت شاه قرار داشت. فراهم ساختن چنین فضایی، تنها و تنها حاصل مبارزه ای بود که دانشجویان ایرانی در طی سالها تحت رهبری کنفدراسیون به پیش برده بودند.

با نخست‌وزیری منوچهر اقبال در فروردین 1336، رژیم کودتا هرچند مدت‌ها بود تثبیت شده و مخالفان را از صحنه رانده بود، اما نشانه‌هایی از رشد مبارزات دانشجویی نیز به چشم می‌خورد. بازتاب این تحول در خارج از کشور، تشکیل مجامع دانشجویی و سرآغاز کوشش‌هایی بود که سرانجام به تشکیل کنفدراسیون منجر شد.

در همین فاصله، با گسترش مبارزات دانشجویی، دانشجویان ایرانی مقیم فرانسه، موضوع انتشار نشریه‌ای را پیش کشیدند که می‌بایست حلقه‌ی رابط میان اتحادیه‌های دانشجویی خارج از کشور باشد. با انتشار این نشریه که “نامه پارسی” نام گرفت، گام مهمی در این جهت برداشته شد و سرانجام پنجاه سال پیش به برگزاری نخستین نشست تدارکاتی در فروردین 1339 (آوریل 1960) در باشگاه دانشجویان خارجی دانشگاه هایدلبرگ آلمان انجامید. در این نشست ١۶ نفر شرکت کردند. خانم شیرین مهدوی تنها زن شرکت کننده در این نشست بود. این مجمع با تصویب بیانیه‌ای دوصفحه‌ای که تنها سند مصوبه‌ی آن جمع به شمار می‌رفت، نام کنفدراسیون محصلین ایرانی در اروپا را برای این تشکیلات انتخاب کرد اساس جلسه‌ی هایدلبرگ را دانشجویان هوادار جامعه‌ی سوسیالیست‌های ایرانی در اروپا ریخته بودند. برخلاف این گمان رایج، حزب توده در این میان نقشی نداشت. جبهه‌ی ملی نیز هنوز دارای تشکیلاتی در اروپا نبود. با این همه، بیش‌تر دانشجویانی که در این نشست شرکت کردند، به یکی از این سه جریان تمایل داشتند.

تا این دوره، خواستهای دانشجویان مسایل صنفی و اجتماعی بود. تمدید گذرنامه های دانشجویی که گاه از طرف مقامات کنسولگری با مانع روبرو می‌گردید، حق انتخاب رشته و محل تحصیل و حق ازدواج با اتباع خارجی که تا آن تاریخ برای دانشجویان خارج از کشور ممنوع بود، تقاضای اعطای حق رای به زنان و خواست اعزام دیپلمه‌های کشور به مدارس و روستاها برای مبارزه با بی سوادی، جزو خواستهای دانشجویان بودند. خواستهایی که در دومین کنگره کنفدراسیون در لندن در سال 1339(1961) به تصویب رسیدند.

با سقوط دولت امینی، هنگامی که آخرین امکان دستیابی به حقوق دمکراتیک در سالهای برزخی 1342- 1339 از میان رفت و رژیم آخرین گروهها و احزاب اپوزیسیون خواهان اجرای قانون اساسی را از دخالت در فعالیت‌های سیاسی باز داشت، کنفدراسیون نیز بنا بر سیر وقایع جاری در ایران و تحولات بین المللی، بیش از پیش به‌مبارزه‌ای رادیکال کشیده شد و از این فاصله تا سقوط نظام سلطنت در ایران، عملاً به مهم‌ترین جریان عرفی اپوزیسیون در برابر رژیم شاه بدل گردید. شکست کوشش‌های قانونی و مسالمت آمیز در ایران برای تحول دمکراتیک جامعه و در مقابل پیروزی انقلاب کوبا و الجزایر که از راهی قهرآمیز به نتیجه رسیده بودند، در این گرایش کنفدراسیون به مبارزه ای قاطع با حکومت و بی اعتبار دانستن مبارزه قانونی و مسالمت آمیز نقش مهمی داشتند.

در این میان، در 21 فروردین 1344 (10 آوریل 1965) رضا شمس‌آبادی، سرباز وظیفه، در کاخ مرمر به شاه تیراندازی کرد. در پی سوء قصد به شاه، شش تن از اعضای کنفدراسیون که مدتی پیش از این واقعه از انگلستان به ایران بازگشته بودند، همراه با چند نفر دیگر دستگیر شدند. متعاقب این امر، رژیم با برپا کردن مجالس نیایش و شادی و سرور، کارزار گسترده‌ای را برضد کنفدراسیون و جنبش دانشجویی خارج سازمان داد.

pastedGraphic.png

از آغاز تشکیل کنفدراسیون، این نخستین بار بود که حکومت در سطحی چنین گسترده به رویارویی با آن سازمان می رفت و در ارتباط با دستگیری شش تن از اعضای آن که به “گروه نیکخواه” شهرت یافت، به وجود فعالیت‌های دامنه‌داری برضد رژیم در خارج از کشور اعتراف می کرد.

برای کنفدراسیون، حادثه کاخ مرمر و دستگیری شش تن از اعضایش فرصت مناسبی بود تا همه توان و نیروی خود را که در پی وحدت درونی، استحکام و به دنبال تجربه چند ساله قوام یافته بود، به کار اندازد. مبارزه‌ای که در تاریخ جنبش دانشجویی ایران سابقه نداشت و ماهها بی‌وقفه ادامه یافت. این مبارزه، دیکتاتوری شاه و موضوع نجات جان شش میهن‌پرست ایرانی را به مسئله مطبوعات و افکار عمومی جهان بدل کرد.

با این موفقیت، جنبش دانشجویی خارج به عرصه‌ی تازه‌ای قدم گذاشت. دانشجویان متشکل در کنفدراسیون از اعتراض به نحوه‌ی فعالیت و رویه‌ی کار اداره امور سرپرستی دانشجویان و مسئله تأمین ارز دولتی آغاز کرده و تا درخواست مطالباتی مربوط به اصلاح امور مملکت و حقوق صنفی و اجتماعی خود پیش رفته بودند. اعتراض به عدم تمدید گذرنامه و تحصن در سفارتخانه‌ها، گام‌هایی بود که جنبش دانشجویان ایرانی در خارج از کشور به سرعت پیمود. کنفدراسیون با همان شتابی که در طرح و پیش کشیدن مطالبات صنفی و اجتماعی آغاز کرده بود، به عرصه‌ای قدم می‌گذارد که خواست و تحقق آن مطالبات را تنها و تنها در رویارویی با رژیم ایران و دستگاه سلطنت ممکن ببیند. مبارزه برای نجات جان متهمان حادثه کاخ مرمر، اوج این رویارویی و عمق اعتقاد به این سیاست بود. کنفدراسیون در پیشبرد چنین مبارزه‌ای، بیش از پیش به نیرو و توان ناشناخته‌ای که در تشکل دانشجویان خارج از کشور و بسیج افکار عمومی و کسب پشتیبانی عناصر و شخصیت‌های جهانی در مبارزه با دیکتاتوری و استبداد نهفته بود، پی برد. گسترش بی وقفه اقدامات کنفدراسیون در دفاع از گروه نیکخواه و استقبال جهانی از از آن که سرانجام به تخفیف حکم محکومیت متهمان حادثه کاخ مرمر انجامید، تبلور روشن این موفقیت به‌شمار می آمد. دیگر کافی بود تا خبر دستگیری یا محاکمه مخالفان حکومت ایران به کنفدراسیون برسد تا موجی از اعتراض، بسیج و افشاگری برپا شود.

با گسترش استبداد در ایران، کنفدراسیون نیز بیش از پیش آخرین امیدهای خود را پیرامون قابلیت رژیم برای تحقق اصلاحات اجتماعی از دست می داد. پیامد آشکار چنین رویکردی، تجدیدنظر در برخی از نقطه نظرهای اساسی در مشی و سیاست آن سازمان بود.

در فاصله‌ی یک سال پس از کنگره‌ کنفدراسیون در لندن، دانشجویان ایرانی مقیم خارج از کشور در چهارمین کنگره‌ خود که در دی ماه 1344 در شهر کلن آلمان برگزار شد، چنین اعلام کردند:

“… در سالهای اخیر هیئت حاکمه به موجب فرمان تاریخ و ضرورت زمان، با توجه به پیدایش و گسترش نهضت ملی ایران به خاطر منحرف کردن نهضت و ایجاد شکاف در بین گروههای تشکیل دهنده آن دست به مانورهای موذیانه زده است. از یک طرف با ظاهرفریبی و ریا دم از انقلاب شاهانه زده و با طرح برنامه‌های میان تهی و عوام فریبانه در داخل و خارج دست به تبلیغات وسیع زده است. در حالی که یک نگاه سطحی به طرز کار و عمل شخص شاه و اعضای خانواده او نشان می‌دهد که این شعارهای انقلابی را فقط به‌عنوان ماسکی برای پوشش جنایات و حق‌کشی و بی‌عدالتی‌های خود می‌خواهد. با وجود این که حق رای به زنان یکی از موارد شش‌گانه فرمان کذایی است، در عمل جز عده‌ای زن خودفروخته درباری حق اظهار وجود ندارند. تجاوز سربازان گارد شاهنشاهی به دانشجویان دختر دانشگاه تهران، پر کردن زندان‌ها از زنان مبارز نهضت ملی و در مقابل فرستادن اشرف فاسدالاخلاق به نام نماینده زنان ایران به کنفرانس‌های بین‌المللی، نشان می‌دهد که هیئت حاکمه معتقد به چه نوع آزادی و مساوات برای زنان می‌باشد.” مصوبه کنگره‌ چهارم کنفدراسیون. کلن، دی 1344، به نقل از حمید شوکت. کنفدراسیون جهانی محصلین و دانشجویان ایرانی (اتحادیه ملی) جلد دوم، صص 194-193

کنفدراسیون که در آغاز کار، خود خواستار اعطای حق رای به زنان و اعزام دیپلمه‌ها به روستاها برای مبارزه با بی‌سوادی شده بود، هنگامی که این دو اصل جزو ارکان اصلی اصلاحاتی قرار گرفت که در ششم بهمن 1341 طی یک همه پرسی در ایران به رای گذاشته شد، به مخالفت برخاست و اعلام کرد: … با وجود اینکه حق رای به زنان یکی از موارد شش گانه کذایی است، در عمل جز عده ای زن خودفروخته درباری حق اظهاروجود ندارند… رژیم ارتجاعی و ضدخلق محمد رضا شاه با طرح مواد به اصطلاح انقلابی درباره زنان از قبیل “آزادی انتخابات” و “تساوی حقوق زن و مرد”، “قانون حمایت خانواده” و غیره دست زده است و می خواهد به تحمیق زنان بپردازد و با جلوگیری از رشد آگاهی آنان، مانع شرکت شان در مبارزات خلق گردد.” به‌نقل از همان، جلد دوم، ص 496

بی‌هیچ شبهه‌ای، اقدامات حکومت شاه که همواره در لفافه‌ای از جنجال و هیاهوی تبلیغاتی عرضه می‌شد و کارایی آن در فضای دیکتاتوری و استبداد رنگ می‌باخت، در گرایش کنفدراسیون به نادیده انگاردن گام مثبت رژیم ایران در اعطای حق رای به زنان بی‌تاثیر نبود. اما پذیرفتن این واقعیت نمی‌بایست نافی اهمیت اعطای حق رای به زنان باشد. این اقدام تا آن‌جا که در زمینه‌ی قوانین رسمی مملکت، آنان را در برخورداری از حقوق معینی با مردان برابر می‌شمارد، نه تنها قابل دفاع، بلکه به اعتبار سست کردن بندهایی که سالیان سال زنان ایران را از حقوق مسلم خود محروم ساخته بود، غیرقابل انکار بود. بی اعتنا به این واقعیت، کمیته زنان دانشجوی انجمن دانشجویان ایرانی در شمال کالیفرنیا اعلام ‌کرد:

“شاه در موارد انقلاب سفید کذایی از آزادی زن صحبت می‌دارد و یکی از لایحه‌های دستوری مانند “قانون حمایت خانواده” و یا “قانون شرکت دختران در سپاه دانش و غیره را از غلتک مجلس می‌گذراند… حکومتی که پایه‌هایش در نظام نیمه فئودالی، نیمه مستعمره نهاده شده است، چگونه می تواند در جهت ضد منافع خودش گام بردارد؟ … شاه که خود در این مورد شووینیست است و مدافع نظام خانواده فئودالی پدرشاهی، چگونه خواهان تساوی زنان با مردن می‌تواند باشد؟ در کشورهایی که هنوز نظام فئودالی پدرشاهی با استواری برقرار است، چگونه می‌توان از آزادی زن در پرتو قانون صحبت کرد؟ تازه این قانون‌های شه‌ساخته نیز با هزار پیچ و خم دیگر، همان محتوای ارتجاعی قدیمی را حفظ کرده و بدینسان از نظام حاضر نگهداری می‌کنند. آخر چه آزادی انتخاباتی، هنگامی که خود انتخابات آزاد نیست؟ چه قانون طلاقی، هنگامی که دادگاهی که حکم طلاق باید صادر کند، خود از یک مشت مرتجع شونیست متشکل شده است؟” (نشریه‌ی کمیته زنان دانشجوی انجمن دانشجویان ایرانی در شمال کالیفرنیا، 1968، صفحه‌ی ۴-١ به نقل از همان، جلد اول، ص 158 ). از نقطه نظر کنفدراسیون، به صرف اینکه انتخابات آزاد نیست، حق رای به زنان بی‌معنا تلقی می‌شد و برخورداری از حق طلاق به عنوان یکی از حقوق اصلی آنان به هیچ انگاشته می گردید. کنفدراسیون تشکیل سپاه دانش و اعزام دیپلمه‌های به مدارس و روستاها را نیز که در آغاز، خود مبلغ و مدافع آن بود، تنها عاملی برای “گسترش استبداد” و “تفتیش عقاید” ارزیابی کرد.

در این فاصله، کنفدراسیون با چنین رویکردی نسبت به آنچه در ایران می‌گذشت، خود را برای رویارویی با بازدید شاه از آلمان در ژوئن 1967 آماده می ساخت. در جریان این سفر، هزاران نفر در اعتراض به حضور شاه در آلمان و کمک‌های نظامی و اقتصادی آن کشور به ایران، دست به اعتراض زدند. در جریان تظاهرات دوم ژوئن، پلیس با خشونت کم‌نظیری تظاهرکنندگان را مورد حمله قرار داد و تعداد زیادی را دستگیر کرد. در جریان این تظاهرات، بنو اونه زورگ، دانشجوی 26 ساله آلمانی به ضرب گلوله پلیس کشته شد.

pastedGraphic.png

پیرو اعلام خبر مرگ بنو اونه زورگ، دانشگاههای برلین غربی یک هفته اعتصاب کردند و شهردار برلین از مقام خود استعفا کرد. با حادثه دوم ژوئن، فصلی تازه در تاریخ جنبش دانشجویی گشوده شد. فصلی که با نام کنفدراسیون و مبارزه دانشجویان ایرانی عجین گشته و نقطه عطفی در تاریخ جنبش دانشجویی جهان به شمار می آمد. اعتراض به سفر شاه، جرقه‌ای بود که به آتش مبارزه دانشجویان در سراسر اروپا دامن زد و اوج خود را در جنبش اعتراضی دانشجویان و کارگران فرانسه در ماه مه 1968 بازیافت. جنبشی که مجموعه روابط اجتماعی، سنت‌های محافظه‌کارانه و زمینه‌های کهنه‌ی روابط حاکم بر خانواده و هر آنچه که از اقتدارگرایی در سطح دانشگاه تا رابطه‌ی استاد و شاگرد، خانواده، زن و مرد و روابط جنسی را در بر می گرفت، مورد سئوال قرار داد. اروپای پس از جنبش 68، به معنایی در همه‌ی زمینه‌ها اروپایی دیگر بود. آنچه امروز در اروپا پیرامون توجه به مسئله محیط زیست، پناه دادن به مهاجران، احترام به حقوق اقلیت‌های قومی و دینی و نیز برابری حقوق زن و مرد در عرصه‌های اجتماعی و دستاورد‌های دیگر با آن روبرو هستیم، همه از پیامدهای این جنبش است. جنبشی که در زمینه‌هایی نیز چون اعمال تروریسم چپ، میراثی شوم از خود بر جای نهاد.

چنین به نظر می رسد که کنفدراسیون، شاید بنا بر ویژگی‌های سنتی و عقب‌مانده جامعه‌ای که به آن تعلق داشت، از اهمیت واقعی این جنبش غافل ماند و همه چیز آن را در ستیز با سیاست‌های استعمارگرانه و امپریالیستی خلاصه کرد؛ بی آنکه به نیرو و توانی که وجه مهمی از آن در دمکراتیک کردن جامعه در تمام سطوح خود بود، پی ببرد. کنفدراسیون بنا بر چنین نگاه یک‌سویه‌ای، تنها نکات منفی را بر شمارده و توان و قابلیت جوامع غربی را برای اصلاح و تغییر که ریشه در تمدن، لیبرالیسم و دینامیسم دمکراتیک آن داشت، نادیده انگارد.

اوج فعالیت های کنفدراسیون در مبارزه با جشن های 2500 ساله شاهنشاهی بود. این جشن‌ها که قرار بود در پاییز 1350 با شرکت سران دولت‌ها و رهبران کشورهای جهان در تخت جمشید برگزار شود، می بایست عظمت و شکوه 2500 سال شاهنشاهی ایران را به نمایش گذارد. شاه، ایران را در آستانه‌ی گذار به “تمدن بزرگ” می‌شد. تمدنی که در “پناه نظام شاهنشاهی”، کشور را به “جزیره ثبات و آرامش” تبدیل کرده و ایران را تا پایان قرن بیستم، به یکی از “پنج کشور صنعتی جهان” بدل می ساخت.

کنفدراسیون با توضیح دامنه‌ی ترور و اخنتاق، تکیه بر وضع نابسامان قشرهای تهی دست و مقایسه آن با هزینه هنگفتی که به جشن‌ها اختصاص داده شده بود، به افشای رژیم پرداخت. اقدامات کنفدراسیون در این زمینه، از دامنه‌دارترین فعالیت‌هایی بود که در تاریخ آن سازمان، در مبارزه با حکومت شاه صورت می گرفت.

یکی از اقدامات اصلی کنفدراسیون در این زمینه، کوشش برای تحریم جشن‌ها بود. کنفدراسیون از شخصیت‌هایی که به جشن‌ها دعوت شده بودند، خواست تا از شرکت در آن مراسم خودداری کنند. به این منظور، در محکومیت جشن‌های 2500 ساله، فراخوانی به امضای شماری از شخصیت‌های برجسته اجتماعی، سیاسی و فرهنگی جهان چون سیمون دوبوار، نویسنده و ژان پل سارتر، فیلسوف فرانسوی، آلبرتو موراویا، نویسنده ایتالیایی، ملینا مرکوری، هنرپیشه و میکیس تئودوراکیس، آهنگساز یونانی رسید. شماری از رهبران سندیکایی، وکلای مجلس و اساتید دانشگاهی نیز فراخوان کنفدراسیون را امضا کردند. مطبوعات پرتیراژ و معتبر کشورهای اروپا و آمریکا، مقاله‌های مفصلی را به وضعیت ایران اختصاص دادند. آنها ضمن پرداختن به دامنه ترور و اختناق که گسترش محسوسی یافته بود، جشن‌های 2500 ساله را محکوم کردند. در اروپا و آمریکا “کمیته‌های ضدجشن” و “گروههای همبستگی” با مردم ایران تشکیل شد. اعضای این کمیته‌ها را اغلب رهبران سندیکاها، نمایندگان پارلمان و مسئولان سازمان‌های مترقی تشکیل می دادند. همزمان با این اقدامات، دانشجویان ایرانی با شرکت و مداخله در سمینارها و جشن‌هایی که نمایندگی‌های دولت ایران در خارج از کشور به راه انداخته بودند، مانع از تشکیل آنها شدند.

pastedGraphic.png

اقدامات بی‌وقفه کنفدراسیون در تحریم جشن‌ها که حاصل کوشش‌های چندماهه آن سازمان بود، شماری از شخصیت‌های سیاسی، علمی و فرهنگی جهان را بر آن داشت تا از شرکت در ضیافتی که محمد رضا شاه در تخت جمشید برپا کرده بود، سرباز زنند. با گسترش دامنه فعالیت‌های کنفدراسیون در بسیج افکار عمومی در اروپا و آمریکا، شماری از رهبران جهان نیز از شرکت در مراسم جشن‌های 2500 ساله خودداری کردند. آنها هر یک دلیل عدم شرکت خود را در آن ضیافت شاهانه به توجیهاتی آراستند که یا جنبه کاملا “خصوصی” داشت و یا حکایت از “گرفتاری‌های” حزبی و دولتی می کرد. هر چه بود، کنفدراسیون عدم شرکت ملکه انگلستان و ملکه هلند، پادشاه نروژ و پادشاه سوئد و پنج رئیس جمهور را نشانه موفقیت خود در تحریم جشن‌های 2500 ساله ارزیابی کرد.

یکی از زمینه‌های اصلی مخالفت کنفدراسیون با رژیم شاه، مسئله‌ی عقب‌ماندگی ایران بود. جنبش دانشجویی در خارج از کشور، نظام حاکم بر ایران را نظامی وابسته و عقب‌گرا و مانعی در راه رشد و صنعتی شدن کشور می‌خواند. سومین کنگره‌ی دانشجویان طی مصوبات خود در زمینه‌ی مسایل اقتصادی اعلام کرد:

“تنها یک حکومت ملی که متکی به مردم است، قادر به حل مسئله توسعه صنعتی ایران خواهد بود… رژیم کودتا نه تنها مشوق ایجاد صنایع سنگین داخلی نیست، بلکه خود سد عظیمی نیز در راه تکامل به شمار می‌آید. یک حکومت ملی با برنامه‌ریزی جامع و شناخت و پشتیبانی صنایع سنگین مورد لزوم، مانند پتروشیمی، ذوب آهن و غیره، نقش فوق‌العاده مهمی در صنعتی ساختن کشور بازی خواهد کرد. برای بهبود وضع اقتصادی ایران و پاسخ‌گویی به خواست‌های مردم ایران، کشور ما با دارا بودن یک استراتژی متمرکز، هدف اصلی خود را ایجاد صنایع سنگین قرار خواهد داد.” مصوبه‌ کنگره‌ سوم کنفدراسیون. لندن، دی ماه 1342، به‌نقل از همان، جلد دوم، ص 109

ارزیابی‌ها و چاره‌جویی‌های جنبش دانشجویی ایران در خارج از کشور پیرامون چیرگی بر دشواری‌های اقتصادی و گشودن راه رشد و پیشرفت، نه از واقعیت‌های ایران سرچشمه می‌گرفت و نه حاصل تحقیق و بررسی دقیق بود. آن‌چه در این زمینه عنوان می‌شد، یا ساده انگارانه و دور از واقعیت و یا کلی‌گویی‌هایی بود که نه تنها راه به‌جایی نمی‌برد، بلکه حاکی از عدم آشنایی مدعیان آن با پیش‌پا افتاده‌ترین اصول و چاره‌جویی اقتصادی به‌شمار می‌آمد. گویی آن چه گفته می‌شد، هدفی جز تدارک و پیشبرد کارزاری تبلیغاتی با رژیم ایران نداشت:

“شاه تجارتچی و دارودسته‌ی قاچاقچی او نه تنها انحصار دارو، تریاک و مرفین، هتل‌های درجه اول، کارخانه‌های مونتاژ اتومبیل و لاستیک را در اختیار دارند، بلکه انحصار بازار سبزیجات و گوشت را نیز به دست آورده‌اند… وضع شهریه در دانشکده‌های ایران و ملی کردن دبیرستان‌ها، بزرگترین سدی است که رژیم دست‌نشانده‌ی شاه در راه گسترش فرهنگ و دانش مردم ما ایجاد کرده است. ما معتقدیم تجارت خارجی ایران باید به انحصار دولت درآید. ما معتقدیم باید با کنترل بانک‌ها و موسسات اعتباری خارجی در ایران و نظارت دقیق در فعالیت آن‌ها، از مداخله‌ی ایشان در امور اقتصادی مملکت جلوگیری به عمل آید. ما سیاست قرون وسطایی و پوچ تجارت آزاد را که در تحلیل نهایی به استثمار منابع انسانی و طبیعی وطن ما منجر شود، به شدت محکوم می‌کنیم.” مصوبه‌ کنگره‌ چهارم کنفدراسیون. کلن، دی ماه 1344، به‌نقل از همان صفحه‌ی 179-177

کنفدراسیون که راه پیشرفت و ایجاد صنایع پتروشیمی و ذوب آهن را به عنوان “برنامه‌ریزی جامع” اقتصادی تنها در کف پرتوان حکومتی ملی قابل تحقق می‌دانست، سال‌‌ها بعد هنگامی که شماری از همین خواسته‌های اقتصادی چون ایجاد صنایع پتروشیمی و ذوب آهن به وسیله‌ی رژیم حاکم بر ایران تحقق یافت، با اشاره به تظاهراتی که در اعتراض به برگزاری کنفرانس سرمایه‌داران امریکا در تهران انجام شد، این تظاهرات را “نشانه شکست کامل رژیم در به اصطلاح صنعتی کردن کشور” ارزیابی نمود. مصوبه‌ کنگره‌ دوازدهم، فرانکفورت، اسفند 1349، کنگره‌ چهارم، به‌نقل از همان، ص 409

تکیه بر یک تظاهرات برای اثبات ادعای شکست رژیم در صنعتی ساختن کشور را چیزی جز ناتوانی کنفدراسیون در پرداختن به بحثی جدی پیرامون مقوله‌ی صنعتی کردن کشور نمی‌توان به شمار آورد. در این میان، رژیم ایران در آستانه ی تشکیل دوازدهمین کنگره کنفدراسیون در اسفند 1349 (مارس 1971) کنفدراسیون را غیرقانونی اعلام کرد. به دنبال اعلام این تصمیم، نمایندگی‌های دولت در خارج از کشوراعلام کردند که دانشجویان عضو کنفدراسیون فرصت دارند تا اول فروردین 1350 (مارس 1971) آن سازمان را ترک کنند و نمایندگی‌های دولت را از این اقدام خود با خبر سازند. آنان در صورت پیروی از این دستور، از تعقیب قانونی معاف می شدند. ادامه عضویت در کنفدراسیون پس از پایان مهلت مقرر جرم محسوب می شد و بین سه تا ده سال زندانی داشت. رژیم امید داشت با این تصمیم و ایجاد هراس در دانشجویان، مانع از ادامه فعالیت آن سازمان گردد. اقدامی که جز تشدید مبارزه کنفدراسیون، پیامد دیگری نداشت.

کنفدراسیون در آخرین سالهای زندگی خود، در واکنشی نابخردانه به بهبود وضع اقتصادی مردم و رشد اعتبار رژیم در عرصه‌ی بین المللی، هر تردیدی نسبت به کمترین تغییری در جامعه ایران را به نشانه سستی، سازش و دل سپردن به رفرم و اصلاحات تلقی کرد و در اثبات حقانیت خود، هر بار خون شهید تازه‌ای را به قضاوت گرفت. دیگر ارزیابی از هر آنچه جریان داشت، در حصار حقیقت‌های مطلق و در نادیده انگاردن هر آنچه با معیارها و ارزش‌های پیش ساخته خوانایی نداشت، محبوس گردید. رویارویی با معضلات بغرنج و پیچیده اجتماعی در پاسخ‌های صریح و آسان جستجو شد و بردباری و تأمل، جای خود را به افراط گرایی سپارد. گرایش بارزی در کنفدراسیون، الگوهای خام را در آمیزه‌ای از تعصبا ت فرقه‌ای به پرچم خود بدل ساخت و با تقدس جنبش چریکی و ستایش انقلاب چین، به مصاف با حکومت خودکامه شاه رفت. تا آنجا که سرانجام در ادامه و گسترش اختلافاتی که میان مدافعان جنبش چریکی و هواداران جمهوری توده ای چین بر سر راه و مشی آتی جنبش دانشجویی رخ داد، در شانزدهمین کنگره خود در دی 1353 (ژانویه 1975) با انشعاب روبرو شد.

از آن پس، تا آستانه انقلاب در ایران، گرایش‌ها و جریان‌های انشعابی کنگره شانزدهم هر یک جداگانه، اما به نام کنفدراسیون به مبارزه خود ادامه دادند. از مهم ترین فعالیت‌های دوران پس از انشعاب می‌توان از اشغال سفارت ایران در لندن، بن، کپنهاگ، رم، برلین شرقی، لاهه، بروکسل و نیز اشغال آژانس خبرگزاری پارس در پاریس و اشغال مرکز اروپایی ساواک در ژنو نام برد. همچنین تظاهرات عظیمی نیز هنگام بازدید شاه و همسرش از آمریکا در آذر 1356 (نوامبر 1977) از سوی دانشجویان ایرانی در واشنگتن، انجام گرفت. آخرین اقدام گرایش‌های انشعابی، تظاهرات مشترکی بود که در مهرماه 1357 ( سپتامبر 1978) در فرانکفورت، در برابر سفارت آمریکا برگزار شد. آین آخرین اقدام کنفدراسیون در آستانه سقوط نظام سلطنت بود.

در پایان می‌خواهم به موضوع پشتیبانی کنفدراسیون از مبارزه روحانیان در ایران اشاره کنم. اقدامی که از همان آغاز شکل‌گیری فعالیت کنفدراسیون در دستور کار آن سازمان قرار داشت. با رشد مبارزه‌ی گروه‌های مذهبی در ایران، کنفدراسیون مطالبی را، به ویژه پیرامون سازمان مجاهدین خلق ایران منتشر ساخت. بخش مهمی از فعالیت کنفدراسیون برای آزادی زندانیان سیاسی، کوشش هایی بود که آن سازمان برای نجات جان مسعود رجوی که به مرگ محکوم شده بود، سازمان داد. انتشار اعلامیه‌های آیت‌اله خمینی در نشریات کنفدراسیون، نمونه‌ی دیگری از پشتیبانی آن سازمان از مبارزه‌ی نیروهای مذهبی محسوب می‌شد.

دفاع از حقوق دموکراتیک کسانی که از دیدگاهی مذهبی به رویارویی با رژیم ایران برخاسته بودند، نشان پایبندی کنفدراسیون به این اصول بود. اما برداشت آن سازمان از هدف‌ها و دورنمای این مبارزات، نشانه‌ی آن بود که کنفدراسیون نه تنها در عرصه‌ی سیاست، که گاه در عرصه‌ی اندیشه نیز همراه با نیروهای مذهبی گام برداشته و از این منظر به مصاف با حکومت شاه رفته‌است. کنفدراسیون در پشتیبانی از شورش پانزدهم خرداد 1342 طی پیامی خطاب به آیت‌الله خمینی ، سخن از همگامی خود با نهضتی می کرد که در “جهاد با یزید زمانه، پایه‌های کاخ فرعونی حکومت شاه را به لرزه افکنده بود.” این پیام که با این عبارات آغاز می‌شد “انما‌الحیوه عقیده و جهاد” زندگی داشتن عقیده و جهاد در راه آن است. (حسین علیه‌السلام) در جوهر و کلام خود نیز ارزش‌های جنبش اسلامی به عاریت گرفته و مؤیدی بر تطابق آن قالب‌های فکری و معیار مشابهی در سنجش رخدادهای اجتماعی بود. اقدامی که برای سازمانی عرفی بس غریب می‌نماید. کنفدراسیون در پیام خود خطاب به آیت‌الله خمینی اعلام می‌کرد: “ای رهبر روحانی. ما دانشجویان ایرانی …. با نهضتی که روحانیون محترم و بالاخص شما در داخل کشور به وجود آورده‌اید، همگام هستیم … تا زمانی که با همه برادران مسلمان خود غول استبداد و استعمار را از پای درنیاوریم، آرام نخواهیم نشست و در این راه همواره به اتحاد و اتفاق بین همه ‌افراد مملکت و نیروهای معنوی و پشتیبانی شما محتاجیم. ما برای همه‌ی مبارزات شما و کلیه نیروهای روحانی ارجی عظیم قایلیم و پشتیبانی بی‌دریغ خود را از آن اعلام می‌داریم…” (مصوبه‌ کنگره‌ چهارم. کلن، 1344، به‌نقل از همان، جلد دوم، صص 190-189)

برای کنفدراسیون، شکست شورش پانزدهم خرداد 1342 و قدرت روزافزون دستگاه حاکم، این گمان را تقویت می‌کرد که نقش نیروهای مذهبی و آیت‌الله خمینی به عنوان عاملی موثر پایان یافته است. اما کنفدراسیون در این ارزیابی تنها نبود. این باور، قضاوتی عمومی بود که حتا در اندیشه‌ی شماری از نزدیک‌ترین رهروان کاروان جنبش اسلامی نیز رسوخ کرده بود. آیت‌اله مهدوی کنی در این زمینه تاکیدی این چنین دارد:

“یکی از مسایلی که امروز مطرح است مسئله ولایت فقیه است گرچه این مسئله همیشه مطرح بوده ولی امروز از مسایل مورد ابتلاء است. در سابق فقهای بزرگی که مسئله ولایت را مطرح می‌کردند خودشان فکر نمی‌کردند که روزی ممکن است خودشان ولایت داشته باشند. … اگر نگوییم همه‌ی فقها، ولی می‌توانیم بگوییم اکثریت فقها و بزرگان دین ما فتوا به ولایت عامه فقیه داده‌اند ولی معذالک خودشان باور نمی‌کردند که این ولایتی را که حق آنها است می‌توانند شخصاً در دست بگیرند. لکن امام آمدند این چیز غیرممکن عادی را ممکن ساختند و این خیلی مهم است. از نظر علمی یک معجزه‌ی الهی در این مملکت واقع شد. چنان که خود امام هم فرمودند که معجزه‌ای بود واقع شد. اینکه بر ما لازم است که این معجزه الهی و این نعمت عظمی را حفظ کنیم.” (آیت‌اله مهدوی کنی، مصاحبه با روزنامه رسالت. شماره‌ی 1790، ٢٧ اسفند 1370، صفحه‌ 4، به نقل از همان، جلد اول، ص 262‌

در پایان اضافه می‌کنم که این تنها کنفدراسیون به عنوان نماد برجسته‌ی تجددخواهی نبود که در پیشبرد هدف‌هایش به کلام و ارزش‌های دینی استناد می‌جست. محمد رضاشاه نیز به‌عنوان خصم اپوزیسیون عرفی رهرو همین راه بود. او در کتاب انقلاب سفید که می‌بایست مانیفست تجدد‌خواهی باشد، در اثبات حقانیت اقداماتش نوشت:

“چهارده قرن پیش حضرت علی علیه‌السلام در نامه معروف خود به مالک اشتر بدو توصیه فرمود: “همیشه کاری کن که عدل شامل خاص و عام گردد و در این راه رضای اکثریت را مقدم دار، زیرا که نارضایی عامه، خرسندی خاصه را بی‌اثر کند. در صورتی که ناخرسندی خاصگان در برابر رضایت و خشنودی عمومی، موجب زیانی نتواند باشد. یعنی اگر عموم از تو راضی باشند، نارضایی عده‌ای معدود را اثری نباشد و برعکس، خوشدلی این عده هرگز جلوی آثار ناشی از عدم رضای عمومی را نگیرد.” (محمد رضا شاه، انقلاب سفید، ص 5)

شاید این عبارات پرمعنا در استناد به رهبر شیعیان جهان، بیش از آن که برای “رضای خاص و عام” اعلام شده باشند، به قصد خام کردن روحانیت یا کرنش در قبال احساسات مذهبی مردم عنوان شده باشند. شاید هم نشانه‌ای از تمایلات دینی محمد رضا شاه به شمار آیند. هرچه باشد، پادشاه تجددخواه ایران تا آن‌جا که به حفظ تاج و تختش مربوط می‌شد، از هیچ یک طرفی نبست.