جهان کتاب: کتاب در تیررس حادثه

* با توجه به کتابهایی که تاکنون منتشر ساخته اید، شما را علاقه مند و پیگیر تاریخ بخشی از جنبش چپ ایران می شناختیم که محدوده زمانی آن از دهه 1340 تا دهه 1360 است. چه شد که این بار به موضوعی متفاوت (زندگی سیاسی احمد قوام) و دوره زمانی ای گذشته تر پرداخته اید؟

– تصمیم به نوشتن این کتاب به یازده سال پیش باز می گردد. در این فاصله برخی کارهای دیگر در پیش بود. کتابهای گفت و گوی با ایرج کشکولی، کورش لاشایی و محسن رضوانی را که تحت عنوان «نگاهی از درون به جنبش چپ ایران» انتشار یافته اند، می توانم جزو این کارها بشمارم کتاب گفت و گوی با کشکولی و لاشایی در ایران منتشر شده و گفت و گوی با رضوانی که آخرین کتاب از این مجموعه است، دو سال و نیم است در وزارت ارشاد در انتظار کسب مجوز است. این کتاب را در خارج از کشور چاپ کرده ام. پیشتر نیز کتاب گفت و گوی با مهدی خانبابا تهرانی از این مجموعه به چاپ رسیده بود. در مورد کتاب در تیررس حادثه، طی این سالها در هر فرصتی مشغول جمع آوری سند و مدرک بودم. زندگی قوام السلطنه مشغله ذهنی دائمی ام به شمار می رفت .

شاید یکی از دلایل پرداختن به زندگی قوام برای من، نگاهی است که او به سیاست دارد. شمار قابل توجهی از دولتمردان ما، وجیهه الملگی را در کردار سیاسی خود به یک ارزش بدل کرده بودند؛ قوام جز این بود. نگاهش به سیاسـت و بی اعتنایی اش به قضاوتهای زودگذر یا ماندگار، تا آنجا که سرنوشت میهنش در میان بود، برایم اهمیت داشتند. احساس می کردم قوام در محاق فراموشی قرار دارد یا آنچه در موردش می دانیم بیشتر بر مبنای شایعه و اتهام استوار است . گمان می کردم می بایست آن گونه که شما اشاره کرده اید («خدمتگزار یا خیانتکار: معمای قوام»، جهان کتاب، ش217-216) ، او را از بهتان و فراموشی بیرون آورد. او گاه در بحرانی ترین لحظات مسئول مملکت بود. اگر شماری از دولتمردان صاحب نام ایران ، در لحظاتی هر چند حساس، اما کوتاه بر سیاست ما تاثیر گذاشته بودند. حضور قوام، برای سالیانی طولانی، حضوری دائمی بود؛ و اینها توجه مرا به او به عنوان یکی از شخصیتهای برجسته تاریخ ایران جلب می کرد .

شاید این انتخاب حاصل نقد به نوعی از تاریخ نگاری نیز باشد که همه چیز را از منظر خیر وشّر، از منظر خدمت و خیانت شخصیتهای تاریخی بررسی می کند. در چنین نگاهی، قضاوت تاریخی در قالب پنداشته های پذیرفته شده، یکباره و همیشگی است. تاریخ فاقد پویاییِ و تحرک، فاقد حرکت و دینامیسم درونی، در قضاوتهای ساده انگارانه خلاصه می گردد. شخصیتهای تاریخی نیز یا در هاله ای از افسون و تقدس، جاودانه ، یا بی اعتبار و منفورند. من این را مومیایی کردن رخدادها، مومیایی کردن شخصیتها در حافظه تاریخی مان می دانم. در نگاهما ن به مشروطیت یا روزگار پس از آن نیز جز این نیست. خوشبختانه در سالهای اخیر با تحولی در این عرصه روبه رو هستیم که رخدادی جدّی در تاریخ نگاری میهن مان به شمار می آید. اقدامی که تنها حاصل تلاش محققان رشته تاریخ نیست. جامعه نیز در جست و جوی یافتن پاسخهای تازه است و ساده انگاری را بر نمی تابد. واقعیتی که نشان از طرح پرسشهای بکر و تازه دارد و این خود آیینه ای از تحولی است که با آن رو به رو هستیم. گویی تلاشی در جریان است تا مومیایی ها را از اعماق دالانها و دخمه های تاریک تاریخ نگاری سنتی اعصار و قرون بیرون بکشیم و در روشنایی و نور، در معرض قضاوتی نقادانه و پربار قرار دهیم .

* در مقدمه کتاب اشاره کرده اید که اطلاع چندانی از زندگی قوام در فواصل میان دوره های زمامداری اش در دست نیست و البته این نقصان بزرگی است. آیا وقفه ای که در فاصله مرداد 1289 (وزارت جنگ قوام و ماجرای پارک اتابک) تا بهمن 1296 (والی خراسان شدن او) در مطالب کتاب دیده می شود نیز از همین دست است؟

– این نقص علت دیگری دارد. من نوشتن هر فصلی را هنگامی آغاز می کردم که به نظر می رسید مدارک کافی برای نوشتن آن را در دست دارم. فصل سوم کتاب را که به حکمرانی خراسان مربوط می گردد پیش از فصلهای دیگر نوشتم. با توجه به مدارکی که در دست داشتم، به نظر فصل ساده تری می آمد. در واقع نوشتن این فصل برایم بیشتر یک تجربه بود که ببینم چه از آب در می آید؟ امروز می دانم که این نکته تنها در خصوص رابطه قوام و کلنل پسیان صادق است. خود مسئله چگونگی حکمرانی او در خراسان و مسائلی که با آن رو به رو بود، محتاج به تحقیق و کار بیشتری می بود .

در این میان، تا نوشتن فصل دوم کتاب دو سالی فاصله افتاد. امید داشتم تا دست آخر با دسترسی به مدارک بیشتر، مواردی را که به نظرم کمبود داشتند کامل کنم و در چند مورد نیز چنین شد. اما وقتی کتاب به پایان رسید، به نظر می رسید که فصل دوم که «وزارت و انقلاب» نام دارد دقیق نیست و می بایست کامل شود. این همان فصلی است که شما به آن اشاره می کنید. درباره این دوره کتابهای زیادی در دست بود. اما در میان آنها کمتر نامی از قوام دیده می شد. مثلا هیچ جا نکته ای که نشان دهنده نظر او درباره قرارداد 1919 ایران و انگلیس که در زمان صدارت برادرش وثوق الدوله انجام گرفت و موضوع مهمی است دیده نمی شد. مورد دیگر ماجرای انتقال پایتخت به کرمانشاه در جریان جنگ جهانی اول است. در میان اسناد به نکته ای برخوردم مبنی بر آنکه کوششهایی برای جلب حمایت قوام از این حرکت جریان داشته است. جای آن داشت که این موضوع دنبال می شد، اما غفلت کردم .

می دانید. وقتی نوشته و کتابی به پایان رسید، گاه وضعیتی پیش می آید که انگار نَفَسی باقی نمانده است. شاید بهتر این است که انسان فاصله ای بگیرد و با نیروی بیشتری از نو آغاز کند. من بارها این فرصت را داشتم و گمان می کنم در یکی دو مورد نیز موفق شدم. اما گاهی نیز پیش می آید که کوشش مجدد بی نتیجه است. نوشته ساختاری گرفته است که دیگر هر تغییری در آن بیشتر به وصله پینه می ماند تا بازنگری جدّی. می خواهم بگویم ایرادی که می گیرید درست است. ضعفی که در فصل دوم و شاید تا حدودی در فصل سوم به چشم می خورد، حاصل مجموعه ای از همه اینهاست. دست آخر نَفَسی باقی نمانده بود. اگر چه این توضیح کمکی به رفع ایرادی که می گیرید نمی کند .

* در بخشی از کتاب به تفصیل به رابطه پنهانی قوام با آلمانی ها (در بحبوحه جنگ جهانی دوم) پرداخته شده و از نقشه کودتایی علیه رضاشاه که گویا قوام هم در آن مشارکت داشته، یاد شده است. شواهد موجود، آن گونه که در کتاب شما نیز آمده است، بسیار شبهه برانگیز است . تا آنجا که حتی تاریخ مشخصی را هم برای چنین توطئه ای معین نمی سازد و در اساسِ آن هم شک و تردید به وجود می آورد. آیا بهتر نبود ضمن پرداختن به اصل ارتباط قوام با آلمانی ها، ماجرای “توطئه کودتا” را صرفاً گونه ای اتهام و یا پرونده سازی به شمار می آوردید که در گذشته نیز بی سابقه نبوده است؟

– اجازه بدهید از آنچه به نظر می رسد بر پایه اسناد قابل اثبات هستند شروع کنیم. در اسناد وزارت خارجه آلمان و انگلستان به وجود طرحی در مقامات بالای رژیم نازی برای برانداختن رضا شاه اشاره شده است. طرحی که به دلایلی چند که در کتاب بدان پرداخته ام، پیش از آنکه وارد مرحله عمل شود متوقف می گردد. توجه به این نکته که در ارزیابیها ی تاریخی مان از نظر ما دور مانده است، باوری عمومی را مبنی بر اینکه او عامل رژیم نازی بوده است، با تردیدی جدّی رو به رو می سازد. اما اینکه چرا آلمانی ها مسئله برانداختن رضا شاه را مورد توجه قرار داده بودند، به این نکته باز می گردد که احساس خطر می کردند ممکن است در مقابل فشار متفقین تسلیم شود؛ نه اینکه او را دشمن خود می پنداشتند . واقعیتی که نشان می دهد این تصمیم یا به عبارت دقیق تر پیش کشیدن آن به عنوان یک امکان، حاصل یک ارزیابی سیاسی در مقامات تصمیم گیری رژیم نازی بوده و صرفا در حوزه مصالح سیاسی و نظامی آن کشور قابل بررسی است. یعنی نه در حوزه مسائل ایدئولوژیک و اینکه رضا شاه متحد آلمان بود یا نبود و تمایلات فاشیستی داشت یا نداشت. رضا شاه تنها و تنها از منظر منافع ایران به رابطه با آلمان و متفقین می نگریست و بس. موضوع همکاری قوام یا شماری دیگر از سیاستمداران آن روز ایران با آلمان و کوشش برای برانداختن رضا شاه به کمک آن کشور را نیز باید از همین منظر مورد بررسی قرار داد. به نظر می رسد آنها نیز می خواستند از فرصتی که فراهم شده به نفع خود بهره برداری کنند. اگر چه میان مدافعان یا مجریان این طرح، نظر واحدی پیرامون نقش آلمان و به ویژه نظریااتی که رژیم نازی مدافع آن بود وجود نداشت. این در مورد قوام، بیش از همه صادق است. شخصیتهای دیگری نیز چون زاهدی بودند که بر اساس انگیزه هایی ملّی در این جمع قرار می گرفتند. اگر چه با اشغال ایران به عنوان مدافعان آلمان نازی بازداشت و زندانی شدند. در مورد برخی دیگر چون ناصر خان قشقایی و آیت الله کاشانی نیز چنین است و نمی توان آنان را به فاشیسم منتسب دانست. در مورد حبیب الله نوبخت، رهبر حزب کبود جز این است. او که نامش در شمار همکاران آلمان به میان آمده است، از مدافعان پر و پا قرص آلمان بود. نقش و موقعیت او به عنوان نماینده مجلس، به مشکلی برای متفقین تبدیل شده بود. نکته قابل توجه آنکه، نوبخت، ناصر خان قشقایی را شخصیتی مناسب برای جانشینی رضا شاه می دانست. این نکته در اسناد وزارت خارجه انگلستان ثبت است .

با تکیه بر همین اسناد می دانیم که دستگاه ضد جاسوسی و ستون پنجم آلمان وارد عمل شده و کوششهای خود را در سازمان دادن جریانی برای تشکیل «نهضت مقاومت» و به منظور مقابله با متفقین پیش برد. کوششهایی که می بایست با هدف تاثیرگذاری در انتخابات مجلس، ایجاد اغتشاش، دامن زدن به تبلیغات فاشیستی و طراحی عملیات خرابکارانه در پلها و مناطق حساس کشور عمل می کرد . همکاری با قشقایی ها و ارسال اسلحه به منظور سازماندهی نظامی این عملیات در منطقه تحت نفوذ انگلستان جزو این طرح بودند. این سیاست در سطحی گسترده در مراکز سیاست گذاری آلمان مورد بررسی قرار گرفته و در نهایت کنار زدن سلطنت پهلوی و روی کار آوردن نظامی وابسته به آلمان را دنبال می کرده است . می دانیم که حسین علی قره گزلو برای جلب نظر مساعد مقامات رژیم نازی و دریافت کمک به منظور برانداختن رضا شاه به برلین رفته بود. احمد اکبری نیز از طرف وزارت خارجهه آن کشور وظیفه داشت برای تماس با قوام که در لاهیجان به سر می بُرد به ایران سفر کند. اگر این اقدامات را به عنوان مجموعه واحدی در نظر بگیریم؛ اگر هشدار اسمیرنوف و بولارد، نمایندگان شوروی و انگلیس به رضا شاه را مبنی بر اینکه کوششهایی برای برانداختن وی در صدد تکوین است مورد نظر قرار دهیم، مسئله کودتا را به سختی می توان اتهام یا پرونده سازی شمارد. هر چند که در این زمینه، برخی نکات مهم نیاز به بررسی بیشتری داشته باشد .

pastedGraphic.png

* در تألیف این کتاب از منابع وسیعی بهره گرفته اید، اما چرا عنایتی به تاریخ نگاری چپ و “توده ای” نداشته اید؟ در خاطرات برخی از سران حزب توده مانند آراداشس آوانسیان، ایرج اسکندری و… نکاتی درباره شرکت حزب توده در دولت ائتلافی و ماجرای آذربایجان وجود دارد

– این اشکال بیش از آنکه از نظر غنی کردن کتاب و یا دسترسی به داده های تازه پذیرفتنی باشد، از نظر متدیک درست است؛ البته تنها در مورد کابینه ائتلافی. چرا که در ماجرای آذربایجان به سندی منتشر نشده از اسناد حزب کمونیست آذربایجان در باکو اشاره کرده ام. در همین ارتباط با تکیه بر اسنادی دیگر از آرشیو باکو، به نقش کامبخش در مسئله آذربایجان پرداخته ام. در خود ماجرای آذربایجان نیز به خاطرات جهانشاهلو افشار، که از طرف فرقه دمکرات با قوام مذاکره می کرد استناد کرده ام. این خاطرات در انجمن مطالعات و تحقیقات تاریخ شفاهی ایران در برلین ضبط است. همچنین به کتاب جهانشاهلو افشار که با عنوان ما و بیگانگان انتشار یافته است نیز رجوع کرده ام .

تردیدی نیست هنگامی که به کابینه ائتلافی قوام اشاره می شود و ایرج اسکندری عضو این کابینه بوده است، می بایست به نظرهای او در این خصوص رجوع شود تا در موضوع تحقیق نکته ای از قلم نیفتد. طبعا اگر شما کتابی درباره زندگی ایرج اسکندری بنویسید و یا تاریخ حزب توده را بررسی کنید، بی توجهی به نظرهای اسکندری یا آرداسش آوانسیان غیر قابل گذشت است. اما من موضوع شرکت حزب توده در کابینه قوام را از منظر دیگری مورد توجه قرار داده ام که گمان می کنم اهمیت بیشتری دارد و در بررسی تاریخ این دوره مورد عنایتی جدّی قرار نگرفته است .

خلاصه آنچه ما تاکنون در خصوص کابینه ائتلافی قوام پذیرفته بودیم این است که دعوت او از حزب توده برای شرکت در کابینه، با هدف فریفتن آن حزب انجام گرفته است. حزب توده نیز با پذیرفتن این دعوت از آمال طبقه کارگر روی برتافته و منافع والاتری را قربانی کرسی وزارت ساخته است. طبعا این ارزیابی با ذهنیتی که همه چیز سیاست را در فریب و توطئه یا در خدمت و خیانت این و آن جست و جو می کند خوانایی دارد. حال آنکه کابینه ائتلافی قوام اهمیتی به مراتب بیش از اینها دارد. این کابینه در نوع خود اولین و آخرین کابینه ائتلافی و حزبی به معنای جدید در تاریخ ایران است. کوشش برای تشکیل آن از سوی قوام و پذیرفتن این دعوت از جانب حزب توده و حزب ایران را می بایست یکی از دستاوردهای دوران نخست وزیری او و نیز نکته ای مثبت در تاریخ حزب توده و حزب ایران به شمار آورد. اگر توجه کنیم که این اقدام در اوج جنگ سرد و رویارویی امریکا و شوروی انجام گرفته است، به مسئولیت خطیر مجریان آن و آگاهی به این مسئولیت پی می بریم. کابینه ائتلافی از بابت دیگری نیز حائز اهمیت است و آن اینکه کمونیست ها برای نخستین بار در منطقه حساسی از جهان، بدون کودتا و انقلاب در دولتی که با توجه به معیارهای آن روزگار دولتی دمکراتیک است شرکت می کنند. هنگامی که هنوز پیشرفته ترین کشورهای غربی آمادگی چنین انتخابی را ندارند .

همین اقدام در چگونگی نگاه ما به مسائل ایران در آن دوره نیز دارای اهمیت است. دعوت قوام از حزب توده نشان دهنده پذیرش این واقعیت به شمار می آید که چیرگی بر دشواریهای ایران در توان یک فرد، حزب یا نیروی اجتماعی نیست . اقدام قوام به معنی آن است که نیروهای مختلف سیاسی که در احزاب متشکل اند، در جهت تحقق برنامه ای ائتلافی با یکدیگر همکاری و سازش کنند. این نکته بس با اهمیتی است. آن هم در جامعه ای که برای کار حزبی اعتبار چندانی قابل نیست و سازش را همواره با خیانت، برابر و یکسان می داند. همزیستی نیروها و جریانهای گوناگون در جوامع باز و دمکراتیک، اساس مناسبات دمکراتیک است . اصلی که شصت سال پیش در ایران مورد آزمایشی هر چند ناکام قرار گرفته است . توجه به این امر می بایست تاکنون بیش از اینها نظر ما را به خود جلب کرده باشد. آن وقت ما چه می کنیم جز آنکه همه ماجرا را در نقش مزورانه قوام و دل سپردن وزرای توده ای به کرسی صدارت خلاصه کنیم؛ اقدامی که می بایست قدر می نهادیم. در مقابل، شصت سال پس از این تجربه، به جای کار حزبی، همچنان در فعالیت جبهه ای غوطه وریم. دست زدن به ائتلاف به عنوان راه چیرگی بر دشواریها که جای خود دارد .

* در رأی گیری مجلس برای تعیین نخست وزیر (بهمن 1324)، قوام با 51 رأی در مقابل مؤتمن الملک پیرنیا (با 50 رأی) به پیروزی رسید. در نتیجه نقش فراکسیون حزب توده در موفقیت قوام تعیین کننده بوده است. حتی ایرج اسکندری آن یک رأیِ سرنوشت ساز را متعلق به رضا رادمنش می داند که به سرعت از گیلان به تهران و صحن مجلس فراخوانده شد. آیا می توان نظر مثبت شوروی نسبت به قوام را باعث این موضع گیری حزب توده دانست که به رغم آنکه همواره در مطبوعات خود از وی با صفاتی چون مکار و مرتجع و بدسابقه یاد می کرد، او را به رقیب ملّی و دموکرات و خوش سابقه اش ترجیح داد؟

– همین طور است. قوام مدتی پیش از این رای گیری در موقعیتهای مختلف اعلام داشته بود که در صورت کسب مقام نخست وزیری، به تنشهای موجود میان ایران و شوروی پایان خواهد بخشید. این نکته نقش مهمی در رای نمایندگان حزب توده به نخست وزیری او داشت. اینکه شوروی تا چه اندازه در این تصمیم نقش داشته است، به نوبه خود دارای اهمیت است، هر چند که کلیدی نیست. مقامات مسکو اعلام داشته بودند پیرامون مسائل مورد علاقه دو کشور، تنها آماده مذاکره با نخست وزیری هستند که سیاستی دشمنانه نسبت به شوروی در پیش نگیرد. واضح بود که در میان نامزدهای احراز مقام نخست وزیری، قوام بیش از سایرین مورد موافقت شوروی قرار می گرفت. با توجه به اشغال آذربایجان از جانب شوروی و بحرانی که جریان داشت، توجه به این نکته برای دست اندرکاران سیاست ایران دارای اهمیت بود. واقعیتی که بدون شک در تصمیم حزب توده پیرامون رای مثبت به نخست وزیری قوام موثر افتاده است. من در کتاب از پرداختن به این جزئیات که به نوبه خود اهمیت دارند خودداری کرده ام، چون گمان می کردم ممکن است پرداختن به آنها از حوصله خواننده خارج باشد. می خواستم همین سبک را در سراسر کتاب رعایت کنم .

در نوشتن بیوگرافی توجه به نکته ای اهمیت دارد و آن اینکه همه چیز می بایست در حول محور شخصیت اصلی باشد. در چنین انتخابی، توضیح و ارزیابی از هر واقعه و شخصیت تاریخی تنها تا آنجا «مجاز» است که به روشن شدن زندگی او کمک کند. مثلا وقتی از ماجرای خراسان و مرگ کلنل، یا کوچک خان و جنبش جنگل صحبت در میان است؛ وقتی به نقش باقروف یا پیشه وری و فرقه دمکرات در مسئله آذربایجان اشاره می شود، می بایست به روشن شدن نکته ای در ارتباط با قوام کمک کند و نه بیش. تا آنجا که اگر یک عبارت یا صحنه از کتاب حذف شود، به ساختار آن صدمه وارد کند. این نکته آخر تنها مربوط به نوشتن بیوگرافی نمی شود. از چخوف نقل می کنند که گفته است: اگر وارد اتاقی می شوید و در تشبیه وضع اتاق می نویسید که تفنگی بر دیوار است، حتما باید آن تفنگ را بردارید و یک نفر را بکشید؛ وگرنه اشاره به آن تفنگ ضروری نیست .

چنین انتخابی همواره نویسنده را با این خطر رو به رو می سازد که به نکته ای اشاره نکرده یا بدون دقت و تامل کافی از آن بگذرد. این خطر همواره وجود دارد. اما بی اعتنایی به این نکته، خطر دیگری را با خود دارد و آن اینکه نویسنده بخواهد تمام دانسته ها ی خود را یک جا به خواننده عرضه کند. این دانسته ها در بهترین حالت می بایست تنها زمینه متن باشند، نه خود متن. می بایست پشت صحنه عمل کنند، نه روی پرده. هیچ نمایشنامه با ارزشی نیست که اهمیت کار پشت صحنه، از بازیگری کمتر باشد یا یکی بدون دیگری موفق از آب در بیاید. از سوی دیگر، بهترین سناریوها و صحنه پردازی ها نیز بدون بازیگر حرفه ای چنگی به دل نخواهد زد. نویسنده در این تعریف، هم زمینه و موضوع، و هم بازیگری است. نکته آخر اینکه نباید خواننده را نادان انگاشت یا به ساده گرایی عادت داد. نویسنده می بایست خواننده اش را به جست و جو و کاوش، به اندیشه و تفکر وادارد. پاسخ به همه پرسشها از سوی نویسنده یا پنداشتن اینکه چنین توانایی یا وظیفه ای دارد، مفتون خود شدن و دامن زدن به تنبلی و رخوت نزد خواننده است. خواننده، چون نویسنده دارای شخصیت مستقل خویش است. همان طور که کتاب شخصیت مستقل خود را دارد. تنها در تقابل این سه عنصر است که اثری معنا پیدا می کند. همه اینها اما، بدون آنکه فروتنی کاذبی در میان باشد، به معنای آن نیست که من در انجام آنچه می گویم خود موفق بوده باشم .

pastedGraphic.png

* در ماجرای آذربایجان و موفقیت چشمگیری که تدابیر سیاسی قوام به دست آورد تا چه حد آن تدابیر را ناشی از برنامه و نقشه از پیش طراحی شده وی می پندارید؟ این نظر نیز مطرح است که آنچه قوام کرد مجموعه ای از تلاشهایی بود که آنها را با توجه به تجارب تاریخی گذشته و در آن شرایط میسر و موثر می دید و شاید به درستی هم نتیجه نهایی آنها برایش روشن و معلوم نبود. در نتیجه نمی شود همه آنچه او به عمل آورد را با اطمینان حاصل طرحی از پیش اندیشیده دانست

– با شما موافق هستم که شاید نتیجه نهایی آن اقدامات برایش روشن نبود. اما نتیجه اقدامات او هر چه باشد، اهمیتش فرای چگونگی پاسخ به این پرسش است. نخست اینکه جز خود او هیچ کس نمی تواند پاسخی نهایی به چنین پرسشی بدهد. سوای آنکه دلیلی وجود ندارد که ما با چنین پاسخی موافق باشیم. در این زمینه تنها می توان با مراجعه به گفته های او و نزدیکانش یا کسانی که درگیر ماجرا بوده اند حدسیاتی زد. حدسیاتی که می بایست با شواهد، اسناد، مدارک، گزارشها و داده های تاریخی مقابله گردند. آنچه مسلم است، دلیلی وجود ندارد تا بپذیریم که او پیشاپیش می دانست همه بازیگران صحنه در مسئله آذربایجان چه خواهند کرد و مهمتر از این به واکنش اقدامات آنان نسبت به یکدیگر نیز آگاهی می داشت تا سیاست خود را بر اساس آن تنظیم کند. اما این عدم آگاهی، به نقش او اعتبار بیشتری می بخشد تا از آن بکاهد. اگر قوام می دانست که با فراخواندن ارتش سرخ از آذربایجان و چندی بعد اعزام ارتش ایران برای سرکوب فرقه، شوروی دست به دخالت نظامی نخواهد زد که دیگر راز پنهانی در میان نمی ماند. شواهد نشان می دهد که جهان با توجه به سیاستی که شوروی در اروپای شرقی در پیش گرفته بود، نگران آن بود که مبادا اقدام نظامی ایران، باعث تحریک شوروی و اشغال مجدد و این بار دائمی آذربایجان گردد. قوام نیز در چنین هراسی به سر می برد. نامه محرمانه او به حسین علاء، نماینده ایران در شورای امنیت، در آستانه اعزام ارتش به آذربایجان که در کتاب از آن یاد کرده ام، بیان آشکار این نگرانی است. او در این نامه، ضمن امکان خطر اشغال مجدد ایران از جانب شوروی و چگونگی مقابله با آن، هنوز جانب احتیاط را از دست نمی دهد و سناریوهای دیگر را نیز در نظر می گیرد. اگر توجه کنیم که به رغم سیاست شوروی که نفوذی انکارناپذیر بر سیاست فرقه دمکرات داشت، سرانجام نبرد قدرت در رهبری فرقه پیرامون تسلیم یا مقاومت در برابر حکومت مرکزی به نتیجه نرسیده بود، آن وقت جنبه مهم دیگری از درایت قوام در پیشبرد سیاستش آشکار می گردد. واقعیتی که بی توجهی بدان می توانست در صورت دخالت ارتش، واکنش نظامی فرقه و به اجبار دخالت ارتش سرخ را در پی داشته باشد. قوام همین قدر می دانست که اگر شوروی بتواند نفت و آذربایجان به دست آورد، چنین خواهد کرد. اما اگر مجبور به انتخاب یکی از این دو گردد، آذربایجان را رها خواهد ساخت. او این نکته را در جریان گفت وگویی با سفیر آمریکا پیش بینی کرده بود. قوام کوشش داشت درستی این تحلیل را به سفیر امریکا که با تردید به سیاست او در برابر فرقه دمکرات و شوروی می نگریست تفهیم کند. قوام پی برده بود شوروی اگر مجبور شود، بین نفت و آذربایجان، نفت را انتخاب خواهد کرد . پس تا آنجا که به تنظیم سیاستش مربوط می شد، می بایست چه سیاستی اتخاذ می کرد که شوروی چنین کند؟

باقی ماجرا راز گشوده ای است. قوام همه کوشش خود را در این راه به کار گرفت تا شوروی را در مقابل چنین انتخابی قرار دهد و موفق شد. موفقیتی که این بار، نفت و آذربایجان ، هیچ یک را نصیب او نمی ساخت. امروز می دانیم که قوام در ارزیابی خود پیرامون اینکه شوروی میان نفت شمال و آذربایجان، نفت شمال را انتخاب خواهد کرد اشتباه نمی کرد. اما اگاهی به این حقیقت، در شرایط آن روزگار به سادگی میسر نبود. شوروی، جز چکسلواکی در هر گوشه ای که دست به دخالت نظامی زده بود، با روی کار آوردن رژیم های وابسته، جهان را با واقعیتی تلخ رو به رو ساخته بود. همین واقعیت، قوام را در موقعیتی قرار می داد که برای تفهیم سیاست خود با دشواریهای چندی رو به رو باشد. نگرانی فزاینده شاه پیرامون خطراتی که تمامیت ارضی ایران را تهدید می گرد بی اساس نبود. اما این نگرانی این خطر را با خود داشت که اعزام نابهنگام ارتش به آذربایجان، طرح قوام را برای رفع بحران با شکست رو به رو سازد. تردید رو به رشد امریکا نسبت به درستی سیاستی که قوام در مورد شوروی و فرقه دمکرات در پیش گرفته بود، قابل درک است. انگلستان نیز برای بلندپروازیهای شوروی در شمال ایران اعتباری درخور توجه قائل بود؛ بلند پروازیهایی که ممکن بود مقابله با آن به منافعش در نفت جنوب صدماتی جدی وارد سازد. تغییر این موازنه، به ویژه در آغاز کار که جهان غرب برای بلند پروازیهای شوروی تفاهمی آمیخته به اجبار قائل بود، پیشبرد سیاست قوام به نحوی که مورد قبول غرب قرار گیرد را دشوار می ساخت .

نکته دیگر نگاه شوروی به سیاست قوام است. من با تکیه بر سندی که از اسناد نویافته باکو به دست آمده است، نشان دادم که ماجرای عدم آگاهی شوروی نسبت به سیاست قوام یا آنچه به عنوان نقش مزورانه او و فریب شوروی شهرت یافته است، بر اساس محکمی استوار نیست. در این سند نشان داده می شود که شوروی اعتمادی به وعده های قوام ندارد. تکیه رهبری فرقه بر این امر نیز گواه دیگر این حقیقت است که فریب شوروی از سوی قوام قصه ای بیش نیست؛ قصه ای که تنها در همان حوزه فریب حزب توده و دعوتش برای شرکت در کابینه ائتلافی قابل پذیرش است. واقعیت آنکه قوام با تکیه بر تجربه طولانی خود و درایت و شگرد دیپلماتیک اش، راه شوروی را برای انتخابی دیگر جز آنچه بدان دست زد بسته بود. همه اهمیت دیپلماسی قوام نیز در این نکته نهفته است که در شطرنج سیاست، راهی برای رقیب یا دشمن خود باقی نمی گذاشت و او را به سمتی سوق می داد که خود می خواست. چگونگی رویارویی او با شوروی در کارزار آذربایجان و موضوع نفت شمال از این منظر قابل بررسی است. تقلیل آن به مقوله توانایی قوام در فریفتن رقبا که البته در سیاست جای معینی دارد نادرست است .

اگر از این منظر به قضایا بنگریم، می توان پاسخ دیگری به پرسش شما داد که به نوبه خود از اعتبار برخوردار است. قوام، چنان که اشاره کردید، با توجه به تجارب گذشته در چگونگی رویارویی با شوروی می دانست چه می خواهد. او تجربه چگونگی مهار ساختن جنبش جنگل و شوروی را داشت و 25 سال بعد با تکیه به همین تجربه به مقابله با فرقه دمکرات و شوروی رفت. اما این تجربه تنها در اختیار قوام نبود. شوروی نیز می توانست از آن بهره مند گردد. اگر «فریبی» در کار بود، چرا شوروی بار دیگر بدان تن داد؟

بر این اساس می توان ادعا کرد که قوام می دانست چه می خواهد و نادرست خواهد بود اگر اقدامات او را به سطح تاکتیک ها و شگردهای سیاسی اش تقلیل دهیم. اما این آگاهی طبعا نمی توانست تا آنجا باشد که پیشاپیش برای هر تصمیمی نقشه ای حاضر و آماده در اختیار داشته باشد. آنچه در این زمینه مهم است، نگاه او به دشواریهای ایران در مقابله با قدرتهای بزرگ و نحوه حفظ و بازپس ستاندن حقوق ایران بود. او به همزیستی، به سیاست گام به گام، به گفت و گو و مذاکره و سازش و عقب نشینی باور داشت؛ تا با کسب نیرویی بیشتر، تهاجمی تازه را برای حفظ حقوق میهنش آغاز کند. قوام برای بی اعتبار ساختن قدرتهای بزرگ اعتباری قائل نبود. او می دانست ایران بنا بر موقعیت سیاسی، تاریخی و نظامی خود در شرایطی قرار ندارد که بتواند جنگی تمام عیار را با شرق یا غرب سازمان دهد. او نه تنها به درک چنین حقیقتی رسیده بود، بلکه از معدود سیاستمدارانی بود که در لحظات حساس تاریخی جسارت بیان آن را نیز داشت. بیان حقیقتی که به ویژه در میان عوام از اقبالی برخودار نبود .

pastedGraphic.png

* در بحث از نخست وزیری قوام در تیرماه 1331، به نظر می رسد که نوعی همانندسازی میان رویدادهای دوران موسوم به نهضت ملّی با حوادث ایرانِ پس از انقلاب 1357 صورت گرفته است. این نکته به ویژه در مقایسه ادبیات سیاسی به کار رفته در اظهارات شخصیتهای هر دو دوره آشکار است. آیا به چنین تشابهی معتقدید و چه دلایلی برای آن دارید؟ « همانند سازی » یاد شده به ویژه درخصوص شخصیت آیت الله ابوالقاسم کاشانی مشاهده می شود. آیا اظهاراتی چون کاشانی می خواست ایران را وارد جرگه دول عربی و اسلامی در مبارزه با اسرائیل کند و یا اینکه او مبارزه بر سر نفت را حربه ای در راه گسترش اسلام می دانست و یا دفاع او از سنّت و مخالفتش با آنچه بعدها «غرب زدگی » نام گرفت و … تلاش در توصیفی «این زمانی» از وی نیست؟ حال آنکه در تاریخ معاصر آیت الله کاشانی را بیشتر یک رجل سیاسی می شناسیم تا یک روحانی سنت گرا یا طرفدار تشکیل حکومت اسلامی

.

– این ادعا که آیت الله کاشانی بیشتر یک رجل سیاسی بود تا یک روحانی سنت گرا ادعای درستی است. اما او در اعلامیه مشهور خود بر ضد قوام، بیش از اینکه از موضع «سیاسی» با وی به مخالفت برخیزد، بر اصلی دینی یا شرعی تکیه کرد. اعتراض او به قوام این بود که می خواهد دین را از سیاست جدا کند و برنامه ای را که انگلیسی ها همواره در صدد تحقق آن بوده اند عملی سازد. مسئله تهدید به اعلام جهاد در مخالفت با قوام یا پوشیدن کفن و به مقابله با او رفتن نیز از همین خاستگاه است. آیت الله کاشانی با تکیه بر کلام و اعتباری روحانی و نه مقامی که در عرصه سیاست برای خود قائل بود به مبارزه با قوام می رفت. حال آنکه در مخالفتش با مصدق چنین نمی کرد. در مخالفت با مصدق، تکیه ای بر مسئله دین وجود نداشت . او قضاوت خود درباره مصدق را با اصلی دینی پیوند نمی زد. حال آنکه در مورد قوام چنین است .

از این نظر، ارزیابی از شخصیت آیت الله کاشانی و اینکه باید بیشتر به عنوان رجل سیاسی یا روحانی سنت گرا به او نگاه کرد، موضوعی جداگانه است . موضوعی که در ارتباط با نقش او به عنوان یک روحانی نامدار البته حائز اهمیت است، اما به کار من مربوط نمی شود. اگر اظهارنظرهای گارگزاران جبهه ملّی بر ضد قوام را در آخرین روزهای حساس تیرماه 1331 و مدتی پس از آن در نظر بگیریم، متوجه می شویم که آنها نیز در حملات خود، با تکیه بر استدلالاتی که نشان از آمیزه دین و سیاست داشت به رویارویی با قوام رفتند . می خواهم بگویم که گفتمان اصلی در آن فاصله حساس تاریخ ایران گفتمانی دینی شده بود. گفتمانی که در سیاست بازتاب می یافت و این دستاورد آیت الله کاشانی در مقابله با قوام و رهبری و سازماندهی واقعه سی تیر بود. سی تیر بدون نقش آیت الله کاشانی، سی تیر نمی شد. اینکه رهبران جبهه ملّی از سر اعتقاد یا فرصت طلبی به این گفتمان و سیاست برخاسته از آن تن می دادند، اگر چه نکته ای درخور توجه است، اما در اینکه چنین واقعیتی وجود داشت تغییری نمی دهد. همین قدر می دانیم که برخلاف باور رایج، آمیختن باورهای مذهبی با سیاست یا به کار بردن عباراتی چون «مفسد فی الارض» و «مهدورالدم » و یا «وحدت کلمه» که سرانجام به گفتمان انقلاب 1357 تبدیل شد و بدان معنایی خاص بخشید، پدیده تازه ای نبود. در واقعه سی تیر نیز که نشانی آشکار از همگامی حزب توده و نیروهای ملّی و مذهبی برای سقوط قوام بود، با چنین پدیده ای رو به رو بوده ایم. از این نظر می توان به گفتمان مشترک یا تشابهاتی که در انقلاب اسلامی با سی تیر وجود داشت، اشاره کرد. اما این به معنای آن نیست که این دو واقعه تاریخی «همانند» یا یکسان بوده اند .

* آیا در شرح پایان کار و زندگی قوام دستخوش احساسات نشده اید؟ شاید سیاستمدار واقع گرا و عمل گرایی چون قوام نیز نمی بایست چندان جایی برای دلخوری از جور و جفای رقیبان ببیند. چرا که خود در گذشته در برابر مخالفان و رقبایش گاه بدتر از آن کرده بود که اینک می دید

– اول اینکه رفتار قوام با رقبایش، گاه بدتر از آنچه با او در سی تیر کردند نبود . بازداشت شماری از عناصر دست راستی، چون سید ضیاء یا ارفع که برای خشنودی شوروی صورت می گرفت، حاصل ملاحظاتی سیاسی بود. قوام پس از چندی، هنگامی که به هدف سیاسی خود مبنی بر جلب رضایت شوروی دست یافت آنها را آزاد کرد؛ هر چند که نمی دانم این اقدام تا چه اندازه از نظر قانونی قابل دفاع و در حوزه اختیارات قانونی نخست وزیر قرار داشت. اما رفتار مدافعان آیت الله کاشانی و جبهه ملّی با قوام یکسره از سرشت دیگری است که در کتاب به آن پرداخته ام. ماده واحده ای که به منظور محکوم ساختن قوام و ضبط کلیه اموال منقول و غیر منقول او از تصویب مجلس گذشت، قوام را «مفسد فی الارض» می شمارد که حکمی بس سنگین و از صدر مشروطیت به این سوی بی سابقه بود. حکمی که بر اصلی شرعی تکیه می کرد و در تضاد با قوانین جاری عرفی ایران قرارداشت. قوام در مقام رئیس قوه مجریه دست به بازداشت مخالفان زده و اینان در مقام نمایندگان قانونگذار مجلس چنین می کردند و در پی کشتن او بودند. این دو با یکدیگر قابل مقایسه نیستند .

علاوه بر اینها، نام قوام در تاریخ ایران به عنوان نخست وزیری پای بند قانون و مناسبات دمکراتیک به ثبت نرسیده است. حال آنکه دولت مصدق، دولتی دمکرات و پای بند قانون شناخته شده است. در این صورت چه توجیهی برای رفتار به غایت ضد دمکراتیک ملّیون با قوام وجود دارد؟ می دانیم که قوام در ماجرای سی تیر مجلس را سنگ راه خود می دانست و بیش از هر چیز در پی کسب فرمان انحلال آن از شاه بود. فرمانی که سرانجامبه رغم تمام کوششهایش موفق به گرفتن آن نشد. قوام چند سال پیش از آن، طی دو نامه تاریخی که به گمان من از مهمترین اسناد تاریخ مشروطیت ایران هستند، با اینکه فرمان انحلال مجلس در اختیار شاه باشد به مخالفت برخاسته بود. او این اقدام را گامی در جهت سوق دادن کشور به استبداد می دانست. اما هنگامی که چنین اختیاری در میان خشنودی و سکوت سیاستمداران کشور به شاه محول شد، راهی نمی دید که با آن به عنوان اصلی که در مجلس موسسان به تصویب رسیده بود مخالفت کند. پس در سی تیر برای گرفتن فرمان انحلال مجلس به شاه رجوع کرد. مصدق در مقابل، آنجا که مجلس را در مقابل خود دید، با دست زدن به همه پرسی غیردمکراتیکی آن را تعطیل کرد. همان مجلس و نمایندگانی که وقتی به قانون ملّی شدن نفت رای می دادند ملّی بودند و هنگامی که با سپردن اختیارات ویژه به نخست وزیر مخالفت می کردند، نماینده ملاکان و زمینداران بزرگ و گوش به فرمان دربار و عامل بیگانه شمرده می شدند .

* آن گونه که در کتاب نیز می بینیم قوام مرد میدانهای پرخطر بود. به نظر شما چرا این سیاستمدار کارکشته که از عهده شرایط دشوار و بحرانی بر می آمد و خوش می درخشید، همواره دولتی مستعجل داشت؟ چرا هیچ گاه نتوانست در مقام خود دوام آورد و یا متحدان و یاران ثابت قدمی پیرامون خود جمع کند؟

– این ویژگی همه دولتهای پس از شهریور بیست بود. عمر کوتاه آنها، گرفتاری همه کابینه های آن روزگار به شمار می آمد و ناتوانی قوام در این زمینه، نکته ای نیست که تنها مربوط به او باشد. با این همه، کابینه ای که در زمستان 1324 تشکیل داد، نزدیک به دو سال دوام آورد و تا آن دوره، عمر طولانی ترین کابینه را داشت. عدم موفقیت قوام در یافتن متحدان و یاران ثابت قدم، هم نتیجه و بازتاب شرایط ایران و هم حاصل نگاه او به سیاست بود . اگر منظور از متحدان و یاران ثابت قدم، در عرصه سیاست و به معنای امروزی آن مورد نظر باشد، می بایست آن را در فقدان حضور احزاب، آن هم احزابی با زمینه، برنامه و دورنمای روشن اجتماعی جست و جو کرد. به نظر می رسد که چنین سنتی در ایران، جز در مورد حزب توده وجود نداشت. احزاب بیشتر وسیله ای برای دستیابی به هدف های کوتاه مدت سیاسی و رقابتهای شخصی، تکیه بر کرسی وکالت و وزارت یا ماشین انتخاباتی به کار گرفته می شدند. حزب دمکرات قوام بهترین نمونه چنین حزبی بود. در کابینه های قوام ، اگر چه افراد کاردان کم نبودند، اما رفتار با وزرا و اعضای کابینه چندان بر اساس مناسبات دمکراتیک استوار نبود. به نظر می رسد که قوام با نگاهی نخبه گرایانه به سیاست، متحدان و یارانش را بر پایه دستیابی به هدفهایی که به سختی از یک موفقیت کوتاه فراتر می رفتند انتخاب کرده باشد. میان قوام و یارانش، بیش از آنکه رابطه ای بر اساس اصول برابر و دمکراتیک برقرار بوده باشد، رابطه رئیس و مرئوس برقرار بود. آنان در بهترین حالت مشاورانی بیش نبودند. آن هم مشاورانی که مهمترین وظیفه شان خدمت به قوام در مقام رئیس دولت بود. تا آنجا که در حزب دمکرات او معمول بود که افراد حزب «سوگند » نامه ای را امضا می کردند که به رهبر حزب وفادار بمانند اقدامی که می دانیم نه اصولی بود و نه تا آنجا که به مقوله وفاداری مربوط می شد، کمکی به او کرد .

درچنین نگاهی، آنچه به لحاظ سنتی قدیمی ارزش داشت، در نهایت خدمت و وفاداری به او بود، تا کوشش در راه پیشبرد هدف و برنامه ای که بر اساس مشورت و تفاهم متقابل سامان گرفته باشد. اینکه گفته می شود اکبر خان، نوکر وفادارش همه کاره اش بود، خود نمادی از این واقعیت است. واقعیتی که باعث می شد تا قوام بر سر کار باشد، مورد احترام و تقدیر و تا کنار گذاشته می شد، مورد بی اعتنایی و توهین و گاه دشمنی قرار گیرد .

* در نهایت، اهمیت شخصیت احمد قوام را در تاریخ معاصر ایران در چه می دانید؟ از مشی و روش سیاسی او چه می توان آموخت؟

– من دوری قوام از وسوسه های ایدئولوژیک و عملگرایی اش در سیاست را از نکات برجسته شخصیت او می دانم. بی اعتنایی اش به قضاوتهای عوام در پیشبرد هدفهای سیاسی را نیز می توان از ویژگیهای مهم او دانست. هر چند که این بی اعتنایی، به تفرعن و نگاهی اشراف منشانه به سیاست آغشته بود. تا آنجا که گاه برای مشارکت مردم در تحولات اجتماعی جایی باقی نمی گذاشت. این را می توان در چگونگی رفتار او در سی تیر به روشنی دید. تکیه اش بر اهمیت و ضرورت وجود احزاب در کشور، حاکی از توجه او به مبانی و اصول تحقق دمکراسی به شمار می آمد. اما در این عرصه، با نگاهی که حاکی از فقدان طرحی روشن و تکیه بر مصالحی زودگذر در سیاست بود، نتوانست نشانی ماندگار بر جای گذارد . فروپاشی حزب دمکرات ایران، میراث ناپایدار چنین تجربه ای است. هر چه هست، کارنامه سیاسی قوام با سرنوشت تاریخی ما رقم خورده است. بدون بر رسیدن این کارنامه، بازبینی تاریخ معاصرمان نیمه کاره خواهد ماند. اقدامی که اگر بنا باشد به سرانجام برسد، منوط به مطالعه و تحقیق بیشتر پیرامون نقش او در تاریخ ایران است. تا این مهم به سرانجام برسد، راهی طولانی در پیش است .

سرنوشت قوام از منظری دیگر نیز قابل توجه است. توجهی که می بایست با پاسخ به پرسشی مهم همراه گردد که چرا دولتمردانی واقع گرا چون او، در سیاست و تاریخ ما با ناکامی و شکست رو به رو می شوند؟ ناکامی و شکستی که جز تلخکامی حاصلی بر جای نمی گذارد. واقعیتی که شاید خود نیز بدان واقف هستند. تکیه قوام بر اینکه: «… بالاخره روزی خواهد رسید که مردم بی غرضی در این مملکت اوراق تاریخ را ورق بزنند و از میان سطور آن، حقایق مربوط به زمان ما را بخوانند… من می روم و تاریخ ایران قضاوت خواهد کرد که به روزگار این ملت چه آمده است و به پاداش فداکاریهای خادمین مملکت چه رفتاری شده است.» بیش از آنکه بیان واقعیتی تاریخی باشد، نشان تلخکامی سیاستمداری است که به رغم همه ضعفها و کاستیها، عمری را در راه سعادت و بهروزی میهنش سپری کرده است .

جهان کتاب. سال دوازدهم. شماره 3و4. تیرـ مرداد 1386 .