بهمن امیرحسینی- گام های سرخ ، راه های سفید

راه آینده ـ شماره   ۶۴   ـ آذر   ۱۳۸۲

گام های سرخ ، راه های سفید

بهمن امیرحسینی 

 بررسی و معرفی کتاب

بدون شناخت کامل نیروهای سیاسی جامعه و سیر تاریخی یا به عبارتی روند حرکت و تغییرات آنها، کنش و واکنش های جاری در جامعه را نمی توان فهمید. برای ما ـ بسیاری از ما ـ دانستن آنچه در طیف نیروهای چپ ایران روی داده است یا روی می دهد امری ضروری است. نه تنها برای آنکه دیروز جامعه را بهتر بفهمیم بلکه برای آنکه با شناخت بهتر گوشه و کنار تجربه های روشنفکران چپ ایران در آینده مواضع درست تر و واقع بینانه تری نیز اتخاذ کنیم. هرچه باشد دستکم گوشه های تاریخ خودمان را باید به خوبی بشناسیم. برای شناخت جنگل و زندگی در آن دانستن تفاوتهای بین کاج ، صنوبر و سیب ـ اگر نگوییم حیاتی ـ لازم است.

کتاب گفتگو با کورش لاشایی، نگاهی از درون به جنبش چپ ایران کمک بزرگی در دستیابی به آنچه در بالا آورده شد می کند. این کتاب سومین گفتگویی است که حمید شوکت با یکی از رهبران “”سازمان انقلابی حزب توده ایران در خارج از کشور”” انجام داده و منتشر نموده است. دو کتاب پیشین دربرگیرنده گفتگو های وی با مهدی خان بابا تهرانی و ایرج کشکولی بود. 

در میان روشنفکران چپ ایران که پیش از انقلاب اسلامی از عقاید خود دست کشیده و به خدمت در دستگاه دولت پرداختند ، پرویز نیکخواه و کورش لاشایی از برجستگی و معروفیت بیشتری برخوردار بودند. پرویز نیکخواه از رهبران کنفدراسیون دانشجویان ایرانی و سازمان انقلابی در جریان واقعه ی سوء قصد به جان شاه در فروردین ۱۳۴۴در کاخ مرمر دستگیر و محاکمه شد و به اعدام محکوم گردید. این حکم به دنبال کوشش های جهانی کنفدراسیون دانشجویان ایرانی و استادان دانشگاه محل تحصیل وی در انگلستان به دهسال زندان کاهش یافت. پس از گذراندن هفت سال در زندان فلک الافلاک ، نیکخواه تغییر جهت داد و به خدمت در سازمان تلویزیون ملی ایران پرداخت و مسئولیت مهم بخش خبر به او محول شد. بعد از انقلاب اسلامی پرویز نیکخواه دستگیر و به دسیسه و تحریک حزب توده ایران که در پی انتقامگیری از مخالفت و انشعاب وی از آن حزب بود، تیرباران شد. 

کورش لاشایی که همچون نیکخواه از رهبران کنفدراسیون دانشجویان ایرانی و سازمان انقلابی حزب توده ایران در خارج از کشور بود، به اعتبار نظر و گفته دکتر محمد باهری وزیر دادگستری و دبیرکل حزب رستاخیز که با هردو دوستی و آشنایی و رابطه کاری داشته است، از پرویز نیکخواه هم توانا تر و هم باهوش تر بود. لاشایی پزشک بود و پس از پایان تحصیلات در کشور آلمان برای دیدن دوره های چریکی چند بار به چین رفت. مدتها در کردستان عراق مبارزه نمود و در قطر برای ایجاد رابطه با کارگران ایرانی شاغل در آن شیخ نشین ، همچون آنان کار بدنی و زندگی کرد تا بتواند با کار آرام سیاسی به زمینه سازی امر سازماندهی مبارزه مسلحانه در ایران بپردازد. وی در بازگشت به ایران در سال ۱۳۵۱ دستگیر شد و کمی بعد همانند نیکخواه از اندیشه های انقلابی و عملا غیرقابل پیاده کردن و ناممکن پیشین دست کشیده و پس از یک مصاحبه با رسانه های همگانی ازاد گشت. و پس از چند سال به کار در دستگاه دولتی مشغول شد. آخرین سمت وی دبیرکلی لژیون خدمتگزاران بشر بود که نهادی وابسته به وزارت دربار شاهنشاهی ایران بود. دکتر کورش لاشایی پس از وقوع انقلاب از چنگال جمهوری اسلامی گریخت و به آمریکا رفت و در آن جا به طبابت پرداخت. 

دریغ که جلادان جمهوری اسلامی ( و معروف ترینشان آیت الله صادق خلخالی کاندیدای حزب توده ایران برای نمایندگی مردم ایران در مجلس شورای ملی ) با قتل بسیاری از دست اندرکاران صحنه سیاست ایران ، و در آن میان پرویز نیکخواه ، این امکان را از بین بردند تا گوشه های بسیاری از تاریخ همروزگار کشورمان روشن تر شود و پرتو افکن راه آینده مان گردد. 

گفتگوی حمید شوکت با کورش لاشایی، گفتگویی است منحصر به فرد و از هر نظر خواندنی و روشنگر. همت ستودنی حمید شوکت در انجام این گفتگو و چاپ آن این امکان را به ما و نسل های آتی ایرانیان می دهد تا با زندگی پرماجرا و اندیشه ها و احساس جوان ایرانی صادق و تحصیلکرده ای آشنا شویم که از رفاه و آسایش شخصی خود به خاطر رسیدن به آرزوهای بلندی که برای سربلندی میهنش داشت ، دست کشید. اینکه راه و روشی را که “”سازمان انقلابی حزب توده ایران در خارج کشور”” در پیش گرفت تا چه حد درست یا نادرست، و عاقلانه یا ساده لوحانه و حتا احمقانه بود ، امری است جدا و ربطی به خواست صادقانه و پاک کورش لاشایی و صدها چون او برای ساختن ایرانی بهتر ندارد ، با وجود آنکه لاشایی به اعتبار قرارداشتن در کادر رهبری آن سازمان ، به سهم خود در اتخاذ آن راه و روش مسئولیت مستقیم داشته است. “”من مسئول تشکیلات بودم و خیلی از کار ها به من مربوط می شد. البته کار تعیین سیاست در کنفدراسیون و جنبش دانشجویی خارج نیز تا حدود زیادی بر عهده ی من بود.”” صفحه ۱۶۵

این کتاب زندگی نامه و خاطرات کسی است که هم با شاه ایران دیدار نموده و هم با مائو تسه دون رهبر انقلاب کمونیستی چین. هم با ژرژ حبش رهبر جبهه خلق برای آزادی فلسطین آشنایی داشته هم با اسدالله علم وزیر دربار ایران نشست و برخاست می کرده است. هم در چین نارنجک سازی آموخته ، هم در تدوین تاریخ پنجاه ساله پهلوی شرکت داشته است. هم با پیشمرگه های جلال طالبانی همسنگر بوده هم مدیر عامل کارخانه لوله سازی متعلق به خیامی سرمایه دار معروف ایران بوده است. این گستردگی زمینه مبارزه و فعالیت و بیان پیچ و خم آن، این کتاب را از دو گفتگوی دیگر شوکت با خان بابا تهرانی و کشکولی متفاوت ساخته و خواننده بیشتری را به سوی آن می کشاند.

کتاب گفتگو با کورش لاشایی، نگاهی از درون به جنبش چپ ایران این امکان را بدست می دهد تا با نگاه به بافت و اصول عقاید و روش های سازمان انقلابی، و شکست ها و انشعاب های آن دریابیم که نه تنها حزب توده ایران بلکه منشعبین از آن نیز درک و دید درستی از جامعه ایران سال های پیش از انقلاب اسلامی نداشتند و بی دلیل نیست که هر دو هم به نتیجه نرسیدند. حزب توده دستورالعمل هایش را از حزب کمونیست روسیه می گرفت و سازمان انقلابی چشم به چین کمونیستی دوخته بود.

“”واقعیت این بودکه سازمان انقلابی ارزیابی مستقلی از وضع ایران نداشت. این ارزیابی برپایه الگویی که چینی ها طرح می کردند شکل گرفته بود. مثل خیاط ها پارچه را از روی الگویی بریده و بقیه چیزها را با آن تطبیق داده بودیم. همه استراتژی ما نتیجه این الگوبرداری بود.”” صفحه ۲۳۱ و عجیب آنکه مائو تسه دون در دیدار با هیات نمایندگی سازمان انقلابی شخصا آنها را از الگوبرداری برحذر داشته بود. “”مائو چند کلمه ای با ما صحبت کرد و وقتی با من دست می داد گفت: «آنچه را که اینجا یاد گرفته اید فراموش کنید.» اما ما آن قدر مفتون دیدار با مائو بودیم که به مفیدترین نصیحتش دال بر اینکه از چینی ها تقلید نکنید بی اعتنا ماندیم.”” صفحه ۱۱۲

درست است که هم حزب توده و هم سازمان انقلابی ـ که به اعتراض و مخالفت با روش های خائنانه حزب توده تشکیل شده بود ـ به کژراهه رفتند و خدمتی به مملکت نکردند اما ناگفته نماند که تفاوتی بین آن دو البته بود و آن صداقت و حس میهن پرستی در شماری از رهبران و افراد سازمان انقلابی بود که در رهبران حزب توده نه تنها وجود نداشت و ندارد که بی معنا نیز جلوه می کرد و می کند. 

لاشایی در پاسخ به اینکه هنگام ورود غیر قانونی به ایران و به دلیل امکان دستگیری آیا هراسی در دل داشته، می گوید: “”دلهره داشتم. اما این دلهره با شادی فراوان همراه بود. به امید آن هوا و بوی خاک. تمام زندگی من ایران بوده و هست.””و کافی است که این را با پاسخ آن خبیث در هواپیمای ارفرانس که به تهران می رفت تا که بر دوش میلیونها مجنون و مجهول سوار شود و ایران را ماتمکده و ویرانه ای کند، مقایسه کنیم. این مهر به ایران و فرهنگ و تاریخ ایران خود را در این گفتگو بار ها نشان می دهد: “”از خاطرات سفر افغانستان یکی این بود که از فرصت استفاده کردم و به مزار شریف رفتم. مزار شریف در کنار ویرانه های بلخ بنا شده است. می خواستم آتشکده ی نوبهار را که روزگاری توسط امرای سامانی اداره می شد ببینم. ویرانه های دیوار قدیمی بلخ مرا دچار افسردگی کرد. با خود گفتم از اسکندر تا اعراب و مغول، چگونه این سرزمین کهنسال زیر سم اسبان تجاوزگران و کشورگشایان زجر دیده و هر بار به پا خاسته است. از اینکه هیچ یک از اهالی آنجا چیزی از آتشکده ی نوبهار نمی دانست بیشتر مغموم شدم.”” صفحه ۱۶۷

خواندنی بودن این کتاب جدا از اعتباری که خاطرات کورش لاشایی به آن داده است، به سبب روش پرسشگر است. حمید شوکت با احاطه کامل به گذشته و مسایل درونی “”سازمان انقلابی حزب توده ایران در خارج از کشور”” و نیز دسترسی به سند های آن سازمان، در میان پرسش ها به بیان دیدگاه هایش می پردازد و اطلاعات جالب و خواندنی می دهد که بی تردید سطح آگاهی هر خواننده ای ـ حتا اعضای پیشین سازمان انقلابی ـ را بالا می برد. چرا که، بسیار نکته ها هست که هر عضو سازمانی الزاما نمی داند. 

حمید شوکت اما تنها یک پرسشگر نیست. پرسش بارها شکل جدل و بازجویی به خود می گیرد بویژه آنجا که مربوط به خدمت لاشایی در دستگاه دولت و شرکت در نگارش تاریخ پنجاه سال پادشاهی پهلوی می شود. وقتی هم فعالیت زیرزمینی او پس از ورود به ایران به میان می آید، زبان شوکت گاهی طنز آمیخته به تمسخر می شود. ولی هرگز رنگ بی انصافی و بدبینی نمی گیرد و حکمی صادر نمی کند و آلوده به شعار های چرکین توده ای ـ آخوندی و مجاهدی نمی شود. به نظر نمی رسد هدف حمید شوکت از این گفتگو و نیز گفتگو های پیشین چیزی جز نورافکندن بر گوشه های کمرنگ شده و بتدریج از ذهن های توده مردم رفته ی رویدادهای روزگاران دیروز باشد. 

نخستین پرسش بر مبنای گفته ای از خلیل ملکی طرح می شود: “”ما کمونیسم را انتخاب نکردیم. کمونیسم ما را انتخاب کرد”” و لاشایی پس از پاسخ به آن ، در انتهای گفتگو دوباره به جمله ی ملکی اشاره کرده و ضمن تایید آن می گوید: “”اپوزیسیون به یک معنا ساخته ی خود ساواک بود. مگر من چگونه تبدیل به فردی غیر قانونی شدم؟ صدها نفر دیگر نیز همینطور. در آغاز فقط به خاطر آن که چند انتقاد معمولی طرح می کردیم. این از حماقت دستگاه بود که همه را به افراط می راند.”” صفحه ۳۱۸ و در جای دیگری می گوید : “”واقعیت این است که اگر ساواک نبود یا به آن شیوه ها دست نمی زد، شاید ما امروز اینجا نبودیم.”” صفحه ۲۲۱

 لاشایی در بررسی تفکری که به تشکیل سازمان انقلابی منجر شد بخشی از مسئولیت را متوجه عملکرد دولت ایران دانسته و از “”بی اعتمادی به مبارزه مسالمت آمیز که آخرین روزنه های آن پس از شکست تجربه دولت علی امینی که قصد اصلاحات داشت بسته شد”” نام می برد. صفحه ۴۵ 

پس از توضیح علت و چگونگی تشکیل سازمان انقلابی و خواست های سیاسی و مبارزاتی آن، لاشایی به تشریح روابط درونی آن سازمان می پردازد و دیده های خود را بی پرده بیان می کند : “”واقعیت این است که ما پیشاپیش تصمیماتی در درون سازمان اتخاذ می کردیم و همه چیز را در خدمت به اثبات رساندن و حقانیت آن قرار می دادیم. در نهایت این سکتاریسم گروهی بود که چیره می شد. به گمان من این ریشه و اساس شمار بزرگی از اشتباهات و شکست های ما بود.”” صفحه ۹۲ و در پاسخ دیگری: “”جمع رهبری در عمل با زیر پا گذاشتن اساسنامه و اصولی که خود بدان اذعان داشته است برای مجموعه ی سازمان تصمیم می گرفت.”” صفحه ۱۶۲

درباره رفتار سه تن از اعضای برجسته و عضو کمیته مرکزی حزب توده (قاسمی، فروتن و سغایی) که از آن حزب بریده و به سازمان انقلابی پیوسته بودند، از جمله می خوانیم که : “”تمام زندگی آنها در توطئه گذشته بود و فضایی که سالیان سال در آن عمل می کردند آغشته به توطئه بود…در مرکز همه اینها به گمان من ذهنیت توطئه گرانه و مسمومی قرار داشت که سالیان سال در آن زندگی کرده و بدان خو کرده بودند.”” صفحه ۸۹ 

پس از آنکه سازمان انقلابی تصمیم می گیرد اعضای خود را برای مبارزه به ایران بفرستد، لاشایی به قطر می رود تا در آنجا در میان کارگران ایرانی دست به سازماندهی بزند و سپس به ایران برود. لاشایی البته تنها کسی نبود که کار و زندگی را رها می کند و به شیخ نشین ها می رود. عضو دیگری از برکلی به دوبی می رود و در آنجا کارگاه آهنگری باز می کند. دیگری در کویت کارگر جوشکار می شود و فرد دیگری پادوی هتل هیلتون کویت می شود. لاشایی درباره کار در قطر که برای آن روزی سه چهار دلار مزد می گرفته می گوید: “”پس از رسیدن به قطر در یک کارگاه ذوب فلز کار گرفتم. در این کارگاه فلزات مختلف را ذوب می کردند و از آنها شبکه هایی که روی دریچه فاضلاب ها می گذارند می ساختند. کار من این بود که با پتک قطعات بزرگ اتومبیل ها و تراکتورهای از کار افتاده را خورد کنم و به وسیله ی سطل لاستیکی به چند طبقه زیر زمین بفرستم تا آنجا توسط کارگرانی که در کوره ها کار می کردند ذوب شوند. ساعت ۴ صبح وقتی هوا هنوز تاریک بود از خواب بیدار می شدم. لنگی به خود می بستم و پیراهن زیر نازکی می پوشیدم و مدتی پیاده می رفتم تا در محل مخصوصی همراه با دیگر کارگران منتظر رسیدن کامیونی که قرار بود دنبال ما بیاید بشوم. بعد از چندی کامیون کارگاه می رسید و همه ما را مثل گوسفند بار می کرد و به کارگاه می برد. کار حدود ساعت ۶ صبح شروع می شد و تا ظهر کار می کردیم. بعد نیم ساعتی وقت ناهاربود. غذای هر روز ما نخود سبز رنگی بود که به آن دال می گفتند. گمان می کنم غذایی هندی بود. چند لقمه ای می خوردیم و در اثر گرما و خستگی شدید همان جا از حال می رفتیم. اگر شانس می آوردیم و ماشینی پیدا می کردیم، زیر ماشین می خوابیدیم چون دستکم سایه بود. این استراحت ، نیم ساعتی طول می کشید. بعد باز می گشتم سرکار.”” صفحه ۱۶۸

درد آور است وقتی بیاندیشیم که از یک سو چه شرایط نادرست و غیر منطقی در کشورمان و از سوی دیگر چه افکار ناپخته ای در ذهن جوانان تحصیلکرده مان، دست در دست هم سبب می گردند تا یک پزشک ایرانی بجای بهره گیری از دانش خود و درمان هم میهنان نیازمند، چنین گامهایی بردارد و عمر تبه کند. 

کورش لاشایی مدتی پس از بازگشت به ایران دستگیر می شود. و پس از شرکت در یک مصاحبه مطبوعاتی و رادیو تلویزیونی و اعلام تغییر عقیده و دست شستن از ضرورت انقلاب مسلحانه، به آزادی دست می یابد. وی سی سال بعد در گفتگو با حمید شوکت درباره آن مصاحبه می گوید: “”درست بود و از این بابت احساس پشیمانی نمی کنم.”” در حقیقت پس از ورود به ایران و پیش از دستگیری “”جوانه هایی از دلسردی و بی اعتمادی به راه عمومی سازمان انقلابی در درونم شکل می گرفت.”” صفحه ۲۳۱ 

پس از رهایی، لاشایی سفری به استانهای آذربایجان و خوزستان می کند. بازدید از شهرها و روستاهای کشور منظره دیگری در برابر چشم لاشایی گشود و راه تازه ای پیش پای او گذاشت. “”حس می کردم وضع تغییر کرده است. می دیدم سر و وضع مردم بهتر شده و فقر به شکلی که پیش از ترک ایران شاهدش بودم دیگر به چشم نمی خورد. می دیدم همه جا مدارس عالی، مدرسه ی پرستاری، مدرسه مددکاری اجتماعی و دانشگاه تاسیس شده است. حرف های نیکخواه پیرامون اصلاحات ارزی و تغییر سیمای اقتصادی جامعه ی ایران در گوشم بود. مهم تر از همه عنصر نارضایتی و آمادگی برای انقلاب را نمی دیدم.”” صفحه ۲۳۰ 

 وقتی در میان عشایر جنوب ایران به چادرهای سفید مدارس عشایری بر می خورد و با طرز کار آنان از نزدیک آشنا می شود اذعان می کند که : “”این همان کار توده ای بود که سال ها سنگ آن را به سینه می زدیم. از میان مردم برخاسته و برای مردم بود و بازده آن چندین و چند برابر مثبت تر از هر کار انقلابی و قهرآمیز بود که ما و دیگران دنبال می کردیم.”” صفحه ۲۱۷

 برخلاف بسیاری از انقلابی های چپ و راست که امروز می کوشند از مسئولیت راه اندازی و پشتیبانی از انقلاب فاجعه بار اسلامی خود را کنار کشند و آنرا نتیجه منطقی سیاستهای رژیم پیشین معرفی می کنند، لاشایی با شناخت واقعی از جامعه آن روز و آشنایی نزدیک آن سیستم می گوید: “”ما نمی توانیم «گناه» انقلاب اسلامی را به گردن شاه بیندازیم. درست است که خفقان سیاسی عامل مهمی بود ، اما نقش نیروهای چپ و میانه را از یاد نبریم که در این «گناه» سهیمند.”” صفحه ۲۶۵ و یا می گوید :””به هیچوجه قصد ندارم چنین وانمود کنم که در ایران آزادی سیاسی وجود داشته است. حرف من این است که در آن نظام امکان اصلاحات وجود داشت و شاه بنا بر افکار تجدد خواهانه تا حدود زیادی به ناسیونالیسم و استقلال ملی فضا می داد. بر همین اساس کسانی که فعالیت خود را با آن حرکت تنظیم می کردند در آن دستگاه وجود داشتند…چنین فعالیتی نه تنها امکان پذیر بود، بلکه از جانب دستگاه نیز حمایت می شد. بدین ترتیب اگر کسی می خواست به نحوی سازنده در آن مملکت کار بکند چنین امکانی فراهم بود.”” صفحه ۲۵۵ 

 وقتی کسی به آن سطح از پختگی برسد که بتواند از گذشته خود انتقاد کند و باورهای دیروزش را نادرست بخواند، این توانایی را نیز می یابد که آنچه را در نزد دیگران نادرست یا درست می یابد بی واهمه بیان کند. و این بصارت را در جای جای گفتگوی لاشایی با شوکت می توان نشان داد. تنها همین چند خط زیر برای دفاع لاشایی ها در برابر اتهامات چپ مالیخولیایی و پیرو خط امام کافی است. 

“”درست است که حکومت از لحاظ سیاسی مستبد بود، اما هنوز می توانستی چنان که من پی بردم در درون دستگاه کار سیاسی بکنی. صدها شاعر و نویسنده و روزنامه نویس و استاد دانشگاه در دوران پهلوی ها حرف هایشان را می زدند و توانستند محمل ها و قالب هایی پیدا کنند که فعالیت داشته باشند. بگذریم از صدها اصلاح طلبی که در همان دستگاه حاکم مشاغل مختلفی داشتند و ساخت اجتماعی ـ اقتصادی کشور را به طور مثبت تغییر می دادند. هیچ کدام از اینها ، حتا در شکلی جزیی نیز پس از انقلاب بزرگ شما (خطاب به حمید شوکت ) قابل تصور نبود. چون صد ها و هزاران نفر به خاطر همین مسایل به جوخه های اعدام سپرده شدند. باید پرسید مسئول از میان رفتن آن همه نیروهای چپ یا دمکرات در سالهای پس از انقلاب کیست؟ مسئول آن همه بی خانمانی و ستم کیست؟ این دیگر کشته شدن چند نفر از زندانیان سیاسی در دوره شاه نیست ، بلکه شمار بی شماری به خاطر عقاید سیاسی جان باختند. مسئولیت اخلاقی آنچه رخ داد با کیست و کدام یک مسئولیت بیشتری داریم؟ … فعالیت روشنفکرانی چون من و پرویز نیکخواه در مقایسه با روشنفکرانی که این انقلاب را به پیش راندند بیشتر در جهت منافع فرودستان بوده است. حال آنکه نتیجه اقدامات آنها ، جز برافراشتن فرادستان نوین و ویرانی و آوارگی و کشتار حاصل دیگری به بار نیاورده است. صفحه ۳۱۵

 لاشایی که در زندگی افزون بر گام های سرخ ، راه های سفید را نیز تجربه کرد خود را از ذلت هیزم بیاری انقلاب اسلامی بری می داند و درباره دوران انقلاب شکوهمند رفقا می گوید: “”سرخورده و اعتمادم را به مردم از دست داده بودم. گمان می کردم مردم حکیم و خردمندند اما چنین نبود و دنبال یک مشت حرف مفت رفتند …این انقلاب آن انقلابی نبود که من می خواستم…معلوم بود عاقبتی ندارد و تنها و تنها خون ریزی در پیش است. راضی بودم که در این کشتار جمعی کوچکترین دخالتی ندارم.”” صفحه ۳۳۹ و فاش می گوید که: “”ای کاش راه دیگری پیش می گرفتند و در این کشمکش ، انقلاب برنده نمی شد. اما جز این شد و در نهایت این مردم ایران بودند که بازنده شدند.”” صفحه ۲۶۶

 حمید شوکت گفتگو با کورش لاشایی را با آوردن تکه ای از نمایشنامه مرگ دانتون اثر بوشنر با صراحت و ظرافت به پایان می برد : “”آتشفشان انقلاب در جوشش است و برابری داسش را بر فراز تمام سرها به چرخش درآورده است. گیوتین اعلام جمهوری می کند…به اطرافتان نظر بیفکنید و به لفاظی هایتان گوش فرا دهید . چه وعده ها که ندادید. آن چه نظاره می کنید جز ترجمان واقعی گفتارتان چیزی بیش نیست و این قربانیان ، این میر غضبان و این گیوتین، کلامتان است که هستی یافته است. نظامتان را بر مناره ها بنا ساخته اید. بر جمجمه ی انسان ها.””

 کورش لاشایی در اکتبر ۲۰۰۲ در سن ۶۴ سالگی درگذشت. یادش گرامی باد    

ISBN 964-7514-22-0

نشانی ناشر و نویسنده در شبکه اینترنت :

www.akhtaranbook.com