دانشنامه ایرانیکا و تصویر واژگونه‌ی کمونیسم در ایران

حمید شوکت

ما خود برای خود ناشناخته‌ایم .

ما هرگز پی خود نگشته‌ایم.

پس چگونه تواند بود که روزی خود را بیابیم.

آن‌جا که پای خود ما در میان باشد. ما کجا و شناخت کجا!

فریدریش ویلهلم نیچه. تبارشناسی اخلاق.

Tarab Haghshenas, “Communism III. IN PERSIA AFTER 1332. 1953”, and Afshin Matin-Asgari, “CONFEDERATION OF IRANIAN STUDENTS; NATIONAL UNION”, In: Encyclopedia Iranica, Vol.  VI, 1993, pp. 105-112 and pp. 122-125.

مقاله‌ی اول

موضوع این نوشته اشاره به نادرستی‌هایی است که دو مقاله‌ی دانشنامه‌ ایرانیکا در جلد ششم درباره تاریخ و سیر حرکت جنبش کمونیستی ایران و کنفدراسیون دانشجویان ایرانی طرح کرده است. مقاله‌ی مربوط به سیر کمونیسم در ایران را در فاصله‌ سال‌های ١٣۴٩-١٣٣٩ آقای تراب حق‌شناس نوشته‌اند. 

درباره‌ی تاریخ جنبش کمونیستی ایران ارزیابی‌ها و اختلاف‌ نظرهایی وجود دارد که جای بحث آن‌ها در ایرانیکا نیست. آن‌چه مورد نظر است، روشن ساختن مواردی است که با وجود ارزیابی‌های گوناگون یا اختلاف نظر درباره‌ی تاریخ این یا آن سازمان کمونیستی در ایران وجود داشته و ارتباطی با تحلیل تئوریک، ریشه‌یابی یا میل و سلیقه‌ی ما ندارد. من تنها به این موارد، آن هم تا آن‌جا که به تاریخ سازمان انقلابی حزب توده ایران در خارج از کشور مربوط می‌شود می‌پردازم و به نادرستی‌هایی که در این زمینه در مقاله‌ی مورد بحث عنوان شده است اشاره می‌کنم. انتخاب سازمان انقلابی از این جهت است که در جریان بررسی‌های خود با تاریخ آن سازمان آشنا شده‌ام. این بررسی‌ها طی گفت‌وگوهایی با دو تن از رهبران آن سازمان، آقایان مهدی خانبابا تهرانی و ایرج کشکولی داشته‌ام، تحت عنوان نگاهی از درون به جنبش چپ ایران منتشر شده است. مطالب عنوان شده در آن گفت‌وگوها، نادرستی ادعاهای آقای حق‌شناس را آشکار می‌سازد. این مطالب به همان ترتیبی که در ایرانیکا طرح شده‌اند، یک به یک بررسی می‌شوند. در دو مورد دیگر به نادرستی‌های عنوان شده در مقاله‌ای درباره‌ی تاریخ کنفدراسیون محصلین و دانشجویان ایرانی (اتحادیه ملی) خواهم پرداخت. استناد من در این زمینه به کتابی است که درباره‌ی تاریخ کنفدراسیون نوشته‌ام.

آقای حق‌شناس درباره‌ی مرحله‌ دوم کمونیسم در ایران در فاصله سال‌های ١٣٣٩ تا ١٣۴٩ چنین می‌نویسند:

١- “گروه کورش لاشایی وابسته به سازمان انقلابی حزب توده” (ایرانیکا، جلد ششم، ص ١٠۶، به نقل از جزنی، صفحه ١۵١-١۴٨). این ادعا درست نیست، کورش لاشایی از رهبران سازمان انقلابی حزب توده ایران در خارج از کشور بود که در جریان فعالیت‌هایش برای فراگرفتن آموزش‌های سیاسی و نظامی از طرف آن سازمان به جمهوری توده‌ای چین سفر کرد و سپس برای تدارک مبارزه‌ی مسلحانه با رژیم شاه به کردستان رفت. او بعدها در ادامه‌ی همین اقدامات بار دیگر به ایران بازگشت و پس از دستگیری و شکنجه در جریان مصاحبه‌ای تلویزیونی اعلام کرد که در اعتقاد به ضرورت انقلاب در ایران و نسخه‌برداری از جمهوری توده‌ای چین راه خطا رفته است. لاشایی به تنهایی به ایران بازگشت و به تنهایی در مصاحبه‌ی تلویزیونی شرکت کرد و هیچ کجا از گروهی به نام “گروه لاشایی” سخن به میان نیامد. رژیم ایران نیز از او به عنوان یکی از رهبران سازمان انقلابی نام برد. حال به چه اعتباری آقای حق‌شناس از گروهی به نام “گروه لاشایی” نام می‌برند، پرسشی است که نمی‌توان بر آن پاسخی یافت.

٢- “سازمان آزادی‌بخش ایران گروهی بود مائوئیستی متشکل از سیروس نهاوندی، محمود جلایر و پرویز واعظ‌زاده.” (همان‌، جلد ششم، صفحه ١٠٧، به نقل از جزنی، صفحه ١۵٠). این سه نفر عضو سازمان انقلابی بودند و در دهه‌ی ۶٠ میلادی از طرف آن سازمان برای فراگرفتن آموزش‌های نظامی به کوبا رفتند. نهاوندی بعدها به ایران بازگشت و از سازمان انقلابی جدا شد و سازمان رهایی‌بخش خلق‌های ایران را تشکیل داد. باید افزود که او پس از  دستگیری و همکاری با ساواک، دست به تشکیل سازمان جدیدی بنام سازمان آزادی‌بخش خلق‌های ایران زد. (کلمه‌ی خلق‌ها در نام این سازمان بار کمونیستی دارد و این در بیان آقای حق‌شناس از قلم افتاده است). نهاوندی در جریان فعالیت‌های سیاسی توسط ساواک شناسایی و دستگیر شد. او طبق قول و قراری که با ساواک گذاشت، دست به فراری ساختگی زد و در خدمت پیش‌برد برنامه‌ی دستگاه‌های امنیتی قرار گرفت. نهاوندی پس از فرار ساختگی همچنان با پرویز واعظ‌زاده مرجانی که اصلی‌ترین عضو سازمان انقلابی در ایران بود و در شرایط مخفی مبارزه می‌کرد تماس داشت و کوشش می‌کرد فعالیت‌های واعظ‌زاده را زیر نظر داشته باشد. واعظ‌زاده سرانجام توسط نهاوندی لو رفت و در جریان یک درگیری مسلحانه با دستگاه‌های امنیتی رژیم در سال ١٣۵۵ کشته شد. رژیم ایران در جریان گزارش این رویداد درباره‌ی واعظ‌زاده اعلام کرد که یکی از رهبران سازمان انقلابی که در کوبا آموزش نظامی دیده بود، در جریان درگیری مسلحانه با ماموران امنیتی کشته شد. آقای حق‌شناس بی‌توجه به همه‌ی این مسایل که به اختصار درباره‌آن صحبت شد از سازمان رهایی‌بخش خلق‌های ایران نامی به میان نمی آورند و به نادرستی از واعظ‌زاده نیز به عنوان عضو سازمان آزادی‌بخش نام می‌برند.

٣- “گروه بهمن قشقایی، عطا و ایرج کشکولی که با سازمان انقلابی در ارتباط بودند” (همان جا، صفحه ١٠٧، به نقل از جزنی، صفحه ١۶٠-١۵٩) این مطلب به شکلی که در این مقاله آمده  است درست نیست. بهمن قشقایی خواهرزاده‌ی خسرو خان قشقایی بود و جدا از عطا حسن آقایی کشکولی و ایرج کشکولی در اروپا تصمیم گرفت که به میان ایل بازگردد و دست به مبارزه‌ی مسلحانه بزند. عطا و ایرج کشکولی که به سازمان انقلابی پیوسته و در کوبا تعلیمات نظامی دیده بودند، پیرو مشی عمومی سازمان مبنی بر ایجاد جنگ چریکی و تدارک مبارزه‌‌ی مسلحانه، تصمیم گرفتند به میان ایل بازگردند. ارتباط آن‌ها با بهمن قشقایی بیش‌تر رابطه‌ی ایلی بود و به مسایل گروهی و سازمانی مربوط نمی‌شد. ایرج کشکولی در این‌باره می‌گوید: «بهمن قشقایی کمونیست نبود. همه چیز او به ایل و مبارزه‌ی عشایر خلاصه می‌شد. بدون تردید او نیز امید داشت مبارزه گسترش یابد اما نقطه عزیمتش با ما فرق داشت.» (بنگرید به حمید شوکت. نگاهی از درون به جنبش چپ ایران. گفتوگو با ایرج کشکولی. نشر اختران، تهران، چاپ دوم ١٣٨٠، صفحه ۵٧)

۴- آقای حق‌شناس ضمن اشاره به تشکیل سازمان انقلابی و شمردن اسامی برخی از بنیانگذاران آن، از جمله از مجید زربخش و علی صفایی نام می‌برد (ایرانیکا، جلد ششم، صفحه ١٠٧). در مورد علی صفایی احتمالاً منظور علی صادقی است. شخصی به نام علی صفایی جزو بنیانگذاران سازمان انقلابی نبوده است. از مجید زربخش نیز به غلط به عنوان یکی از بنیانگذاران سازمان انقلابی سخن رفته است. زربخش نه در کنفرانس تدارکاتی مونیخ (فروردین ١٣۴٣) که به منظور تشکیل سازمان انقلابی تشکیل شد شرکت داشت و نه در نخستین کنگره‌ی آن سازمان (آذر ١٣۴٣) در آلبانی. او از آخرین کسانی بود که از حزب توده جدا شد و به سازمان انقلابی حزب توده ایران در خارج از کشور پیوست. زربخش در کنفرانسی که در سال ١٣۴۶ از طرف سازمان انقلابی در بلژیک تشکیل شد شرکت کرد. نکته‌ی بااهمیت این کنفرانس شاید در آن باشد که با پایان کار کنفرانس، سازمان انقلابی عملاً با انشعاب روبه‌رو شد. زربخش جزو کسانی بود که در پی انشعاب گروه کادرها را تشکیل دادند. شگفت‌آور این که، آقای حق‌شناس در همین صفحه، هنگامی که از گروه کادرها که از سازمان انقلابی جدا شده بود سخن می‌گوید، نامی از زربخش که از بنیانگذاران این گروه بود به میان نمی‌آورد. آقای حق‌شناس درباره‌ی فعالیت گروه کادرها تنها به دو نکته اشاره می‌کنند که البته هر دو نادرست هستند. می‌نویسند: «گروه منشعب کادرها در زمینه‌ی ترجمه و پخش نوشته‌های مائوئیستی فعال بودند و برنامه‌ی فارسی رادیو پکن را اداره می‌کردند. (همان‌جا، صفحه ١٠٧، به نقل از شوکت، جلد اول، صفحه ١٧١، طبری، صفحه ٢٣٨-٢٣۴، جزنی، صفحه ١۵١-١۴٨). یکی از اختلافات اساسی گروه کادرها با سازمان انقلابی بر سر تعبیری بود که از مائوئیسم یا به بیان گروه‌های مائوئیستی از اندیشه‌ مائو داشتند. گروه کادرها برخلاف سازمان انقلابی که همه چیز را در پرتو اندیشه‌ مائو تعبیر و تفسیر می‌کرد، بر این اعتقاد بود که می‌بایست به آثار مارکسیست‌های اروپایی و آن‌چه پیش از مائو عنوان شده بود نیز توجه داشت و بر همین اساس به ترجمه‌ی آثاری از انگلس، بوخارین و لوناچارسکی پرداختند. آقای حق‌شناس به جای اشاره به این موضوع که خط فاصلی میان گروه کادرها و سازمان انقلابی بود، آنان را مروج و مترجم آثار مائوئیستی قلمداد می‌کند. حق‌شناس علاوه بر این با منتسب داشتن برنامه‌ی فارسی رادیو پکن به گروه کادرها نیز راه خطا می‌رود. ماجرای برنامه فارسی رادیو پکن به گونه‌ی دیگری بود.

مهدی خانبابا تهرانی یکی از بنیانگذاران سازمان انقلابی در اوایل دهه‌ی ۶٠ میلادی از طرف آن سازمان برای کار در بخش فارسی رادیو پکن به چین رفت. تهرانی پس از مدتی همکاری با برنامه‌ی فارسی رادیو پکن به آلمان بازگشت و در جریان اختلاف با سازمان انقلابی از آن تشکیلات جدا شد. او با جدایی از سازمان انقلابی همراه با عده‌ای دیگر در سال ١٣۴٨ گروه کادرها را تشکیل داد. بدین ترتیب موضوع شرکت و همکاری تهرانی با برنامه‌ی فارسی رادیو پکن اصولاً مدت‌ها پیش از تشکیل گروه کادرها پایان یافته بود. (بنگرید به حمید شوکت. نگاهی از درون به جنبش چپ ایران. گفتوگو با مهدی خانبابا تهرانی. ناشر شرکت سهامی انتشار، چاپ دوم،  تهران ١٣٨٠، صفحه١٩٠-١٨٧) نکته‌ی شگفت‌انگیز در آن‌چه آقای حق‌شناس درباره‌ی گروه کادرها و مسئله‌ی شرکت آن‌ها در برنامه‌ی فارسی رادیو پکن به میان کشیده‌اند، شاید بیش از هر چیز در این نهفته باشد که یکی از منابع مورد استفاده‌ی ایشان در این زمینه همین کتاب گفت‌وگوهای من با تهرانی است. حال آن که در آن گفت‌وگوها به روشنی به نقش سازمان انقلابی و تهرانی در برنامه‌ی فارسی رادیو پکن اشاره شده است. آن هم هنگامی که هنوز هیچ نام و نشانی از گروه کادرها در میان نبود.

۵- آقای حق‌شناس در مورد سازمان مارکسیستی-لنینیستی توفان و به ویژه سه تن از اعضای رهبری حزب توده ایران نیز اطلاعات نادرستی را طرح می‌کنند: «پس از کنگره بیستم حزب کمونیست شوروی در سال ١٩۵۶، سه عضو پیشین رهبری حزب توده، غلامحسین، فروتن، احمد قاسمی و عباس سغایی از اردوگاه شرق به فرانسه گریختند. آن‌ها در ١٠ دسامبر ١٩۶٣ مخالفت خود را با رهبری حزب توده اعلام کردند و به دنبال آن به سازمان انقلابی پیوستند…» (ایرانیکا، جلد ششم، صفحه ١٠٧). گریختن رهبران معترض حزب توده به غرب پس از کنگره‌ی بیستم حزب کمونیست شوروی در سال ١٩۵۶ صورت نگرفت. این اقدام سال‌ها بعد در اوج اختلافات میان چین و شوروی و پس از تشکیل سازمان انقلابی در سال ١٩۶۵ انجام گرفت. وگرنه معنایی نداشت که آن‌ها پس از کنگره‌ی بیستم از اردوگاه شرق بگریزند و آن‌گاه ٩ سال بعد مخالفت خود را با رهبری حزب توده ایران اعلام کنند. علاوه بر این، عبارت “اردوگاه شرق” نیز گنگ و نامفهوم است. آنان از آلمان شرقی گریختند. آن هم نه به فرانسه که به آلمان غربی. مضاف بر این، تنها دو نفر از رهبران حزب توده به آلمان غربی گریختند و نه سه نفر. پس از گریختن غلامحسین فروتن و عباس سغایی که برنامه‌ی آن توسط سازمان انقلابی طرح و اجرا شد، احمد قاسمی موفق شد با اجازه‌ی مقامات آلمان شرقی آن کشور را ترک کند. “او شخصاً به مسئولان حزب سوسیالیست متحده آلمان شرقی مراجعه کرده و تقاضای خروج از کشور را می‌کند. (آن‌ها)… با این موضوع موافقت کرده و قاسمی به همراه همسر و فرزندانش به غرب آمد.” (بنگرید به شوکت. نگاهی از درون، گفتوگو با مهدی تهرانی، صفحه ١٣۵-١٣۴)

۶- آقای حق‌شناس درباره‌ی حزب رنجبران ایران می‌نویسند: «حزب رنجبران در ۵ دی‌ماه ١٣۵٨ (دسامبر ١٩٧٩) از ٩ گروه مارکسیستی که اکثراً مائوئیست بودند و در خارج از کشور بر ضد رژیم شاه مبارزه می‌کردند تشکیل شد.» (ایرانیکا، جلد ششم، صفحه ١١٠) این ادعا درست نیست. از ٩ سازمان و گروهی که حزب رنجبران را تشکیل دادند، تنها دو جریان، یعنی سازمان انقلابی حزب توده ایران و گروه اتحاد مبارزه در راه آزادی طبقه کارگر سابقه‌ی مبارزه با رژیم شاه را در خارج از کشور داشتند. هفت گروه و سازمان دیگر در داخل کشور تشکیل شده و چنین سابقه‌ای نداشتند. از میان این گروه‌ها نیز تنها یک جریان به نام سازمان کمونرها از سایر گروه‌های تشکیل‌دهند‌ه‌ی حزب رنجبران  برتر بود و وزنه ای به شمار می آمد. رهبر این سازمان بهروز راد نام داشت که با تشکیل حزب رنجبران در کنار محسن رضوانی (سازمان انقلابی) و مجید زربخش (گروه اتحاد مبارزه…) که به عضویت دائم (دفتر سیاسی) حزب رنجبران درآمد. گزینشی که به معنایی حکایت از وحدت نیروهای کمونیستی داخل و خارج از کشور در تشکیل حزبی می‌کرد که می‌بایست منحصراً از گروه‌هایی که در خارج از کشور تشکیل شده بودند نباشد. آقای حق‌شناس بی‌ توجه به این ظرافت‌ها که با تاریخ و سرنوشت جنبش کمونیستی ایران پیوند خورده است، ادعا می‌کنند که حزب رنجبران از ٩ گروه اکثراً مائوئیستی که در خارج از کشور بر ضد رژیم شاه مبارزه می‌کردند تشکیل شد. او در ادامه‌ی این ارزیابی، در اشاره به نام رهبران حزب رنجبران، از بهروز راد، رهبر گروه کمونرها، یعنی تنها گروه مهمی که از داخل کشور به حزب رنجبران پیوست و درست به این اعتبار به عضویت در بالاترین ارکان رهبری و تصمیم‌گیری حزب انتخاب شد، نام نمی‌برد. (در همین قسمت سهواً به جای حسن آقایی کشکولی، از علی کشکولی به عنوان یکی از رهبران حزب رنجبران نام برده شده است. شخصی به نام علی کشکولی در رهبری حزب رنجبران وجود نداشت.)

 علاوه بر آن‌چه گفته شد، می‌بایست به روش کار آقای حق‌شناس نیز خرده گرفت. منابع مورد استفاده‌ی او در شش موردی که بدان پرداختم، در سه مورد کتابی از بیژن جزنی است. چگونه ممکن است مطلبی درباره‌ی تاریخ جنبش کمونیستی، آن هم سازمان‌های خارج از کشور نوشت و تنها به یک منبع، آن هم کتاب بیژن جزنی رجوع کرد؟ مارکسیسم جزنی، متاثر از مارکسیسم روسی بود. نمی‌توان گوشه‌هایی از تاریخ جنبش کمونیستی خارج از کشور را با استناد به نوشته‌های کسی که سابقه‌ی ستیز با کمونیسم چینی و سازمان انقلابی داشت نوشت و به منابع دیگر بی‌اعتنا ماند. چرا آقای حق‌شناس در پاریس که دیگر امکان دسترسی به ده‌ها مقاله و روزنامه و نشریه و کتاب درباره‌ی جنبش کمونیستی ایران فراهم است، هنوز هم کتاب جزنی را ملاک کار خود قرار می‌دهند و به یک سند یا نوشته، به یک روزنامه یا نشریه‌ی سازمان انقلابی، گروه کادرها یا حزب رنجبران رجوع نمی‌کنند و برای نوشتن آن‌چه در نظر دارند، آن‌ها را مورد بررسی نقادانه قرار نمی‌دهند؟

مقاله‌ی دوم

مقاله‌ی دوم مطلب مفصلی است در مورد جنبش دانشجویی خارج از کشور و کنفدراسیون جهانی محصلین و دانشجویان ایرانی (اتحادیه ملی) که توسط آقای افشین متین عسگری نوشته شده است. این نوشته اگرچه تصویر کم‌وبیش همه‌جانبه‌ای از کنفدراسیون و جنبش دانشجویان ایرانی به دست می‌دهد و عاری از ضعف‌های نوشته‌ی آقای حق‌شناس است، اما آن‌جا که به خطا رود، دچار لغزش‌هایی جدی می‌شود. از این منظر اگر نادرستی نوشته‌های آقای حق‌شناس آشکار و پیش‌پا افتاده‌اند، خطای ادعاهای آقای متین عسگری در تصویر واژگونه‌ای که ارائه می‌دهند اساسی و بنیادین‌اند. ناگفته نماند که با برخی از نظرات او درباره‌ی تاریخ کنفدراسیون نیز موافق نیستم که جای بحث را در این مقاله ندارد. چنان که پیش‌تر اشاره کردم، اختلاف نظر یا میل و سلیقه‌ی ما درباره کنفدراسیون موضوع این نوشته نیستند. بنابراین به دو مورد که به لحاظ واقعیت تاریخی نادرست به نظر می‌رسند اشاره می‌کنم و می‌گذرم. نخست مسئله‌ی غیرقانونی ساختن کنفدراسیون از توسط رژیم شاه است. آقای متین عسگری مسئله‌ی غیرقانونی شدن کنفدراسیون را چنین عنوان می‌کنند: «در سال ١٣۵٠ (١٩٧١)، پس از آن که چریک‌های فدائی دست به اقدام پارتیزانی محدود، اما موثر بر ضد رژیم زدند (آبراهامیان، ١٩٨٠، صفحه ١٢-٣) رژیم کنفدراسیون را غیرقانونی و عضویت در آن را جرم دانست. هرچند که کنفدراسیون همچنان به عضوگیری در خارج از کشور ادامه داد». (همان جا، صفحه ١٢۵). این ادعا درست نیست و مسئله‌ی غیرقانونی شدن کنفدراسیون ماجرای دیگری دارد.

سیاوش بهزادی، دادستان ارتش در آستانه‌ی تشکیل کنگره‌ی دوازدهم کنفدراسیون که در اسفند ١٣۴٩ (مارس ١٩٧١) برگزار شد، آن سازمان را ممنوع اعلام کرد. رژیم ایران با تکیه بر قانونی که در سال ١٣١٠ از طرف رضا شاه برای پیگرد کمونیست‌ها از تصویب مجلس گذشته بود و مرام اشتراکی را مغایر با امنیت و استقلال کشور می‌شمارد، کنفدراسیون را غیرقانونی دانست. دانشجویان عضو کنفدراسیون تا پایان اسفند ١٣۴٩ (٢٠ مارس ١٩٧١) فرصت داشتند با مراجعه به یکی از نمایندگی‌های دولت ایران، عدم عضویت را خود در کنفدراسیون به آگاهی مقامات رسمی کشور در خارج برسانند. به گفته‌ی سیاوش بهزادی، دانشجویان عضو در کنفدراسیون در صورت پیروی از این دستور از تعقیب قانونی معاف می‌شدند. ادامه‌ی عضویت در کنفدراسیون پس از پایان مهلت مقرر جرم محسوب می‌شد و بین سه تا ده سال زندان داشت. تهدید رژیم بحث‌های فراوانی را در مهلتی که برای کنفدراسیون باقی بود در آن سازمان دامن زد. هراس رهبران کنفدراسیون از آن بود مبادا این تهدید باعث شود که شمار زیادی از دانشجویان، کنفدراسیون را ترک کنند و رهبری آن سازمان منزوی شود. برای رویارویی با تهدید رژیم که زندگی کنفدراسیون را به مخاطره می‌انداخت، راه حل‌های گوناگونی پیشنهاد شد که موضوع بحث این نوشته نیست. (برای آگاهی بیشتر نگاه کنید به حمید شوکت. تاریخ کنفدراسیون جهانی محصلین و دانشجویان ایرانی (اتحادیه ملی)، جلد اول، نشر عطایی، چاپ دوم، تهران ١٣٧٨، صفحه ٣١٣-٣٠٢).

بنا بر اسناد کنفدراسیون، سیاوش بهزادی برای نخستین بار در ژانویه ١٩٧١ موضوع غیرقانونی بودن کنفدراسیون را طرح کرد. شرکت گسترده و بی‌سابقه دانشجویان در کنگره‌ی دوازدهم آن سازمان که در شهر فرانکفورت آلمان برگزار شد، نشان داد که رژیم ایران در تاکتیک خود برای ایجاد هراس در دانشجویان و منزوی ساختن رهبران کنفدراسیون با شکست روبه‌رو شده است. اما همه‌ی این‌ها چه ارتباطی با مبارزات چریکی، یعنی آن‌چه آقای متین عسگری به عنوان دلیل ممنوع ساختن کنفدراسیون عنوان کرده است دارد؟ هیچ.

نخستین اقدام تاریخی چریک‌ها در شامگاه ١٩ بهمن ١٣۴٩ با حمله به پاسگاه ژاندارمری در جنگل‌های سیاهکل رخ داد. (متین عسگری به نقل از آبراهامیان به غلط از سال ١٣۵٠ یاد می‌کنند و اقدام چریک‌ها را در سیاهکل عامل ممنوع شدن کنفدراسیون اعلام می‌کند.) اگر بپذیریم که دستگاه‌های امنیتی ایران از طرح تا تصویب و سپس اعلام غیرقانونی بودن کنفدراسیون مدتی وقت لازم داشته‌اند، پی خواهیم برد که این مسئله چند ماه پیش از آغاز مبارزات چریکی و رویداد سیاهکل در دستور کار رژیم ایران قرار داشته است. اما اگر حتی ژانویه‌ی ١٩٧١، یعنی تاریخ اعلام غیرقانونی بودن کنفدراسیون را نیز ملاک بگیریم، هنوز تا رویداد سیاهکل و رسیدن خبر آن به کنفدراسیون دست کم چند هفته فاصله است. پس چگونه ممکن خواهد بود تا به ادعای آقای متین عسگری که به نقل از آبراهامیان صورت گرفته است بپذیریم که ممنوع ساختن آن سازمان واکنش رژیم به مبارزه‌ی چریک‌ها بوده است؟ بر این اساس، رویداد سیاهکل نقشی در ممنوع ساختن کنفدراسیون نداشته است. اما اهمیت قضیه در چیست و خطای چندماهه یا چند هفته‌ای ابراز شده در این‌باره چه نقشی در موضوع مورد بحث دارد؟ به گمان من، موضوع ممنوع ساختن کنفدراسیون نقشی انکارناپذیر در رشد افراط‌گرایی که در کنفدراسیون جریان داشت بازی کرد. گرایش بارزی در درون کنفدراسیون، تنها راه رویارویی با این اقدام و حفظ و جذب توده‌ی دانشجو به آن سازمان را در رویارویی همه‌جانبه و تا آخر با رژیم ایران جست‌وجو کرد. این رویارویی، بازتاب آشکارش را در نظریه‌ی ضرورت طرح سرنگونی رژیم در مصوبات کنفدراسیون بازیافت. رژیم شاه در ادامه‌ی خطاهای بی‌شماری در چگونگی رویارویی با جنبش دانشجویی خارج، طرح غیرقانونی ساختن کنفدراسیون را پیش کشید و آتش خشم دانشجویان را شعله‌ور ساخت. گروهی اندک در کنفدراسیون با آغوش باز به استقبال این تاکتیک نابخردانه‌ی رژیم رفتند و اعلام کردند تنها پاسخ ممکن، قاطعیت و ایستادگی تا به آخر است و دیری نپایید که عناصر مردد و محتاط درون جنبش دانشجویی را با خود همراه ساختند یا به انزوا کشاندند. رژیم ایران با طرح ممنوع ساختن کنفدراسیون، راه چیرگی مدافعان رویارویی افراطی در جنبش دانشجویی و کنفدراسیون را با خود هموار کرد. از این دیدگاه، جست‌وجوی دلیل ممنوع ساختن کنفدراسیون و بانیان آن در دستگاه‌های امنیتی ایران، در ارزیابی از تاریخ جنبش دانشجویی اهمیتی انکارناپذیر دارد. آقای متین عسگری نه تنها کم‌ترین پاسخی به هیچ یک از این مسایل نمی‌دهند، بلکه با اعلام مبارزه‌ی چریک‌ها به عنوان عامل ممنوع ساختن کنفدراسیون ادعای نادرستی را پیش می‌کشند. ادعایی که نه با تقویم و نه با تاریخ جنبش دانشجویی ایران کم‌ترین قرابتی ندارد. شاید این امر نشانه خطاهای جدی‌تری آقای متین عسگری درباره‌ی دامنه و درجه‌ی نفوذ مدافعان سازمان‌های چریکی و کم‌بهایی به نقش و قدرت بی‌همتای سازمان‌های مائوئیستی در کنفدراسیون باشد. موضوعی که پرداختن بدان بحث و فرصت دیگری می‌خواهد. متاسفانه ایشان در مورد دیگری نیز که به آخرین سال‌های فعالیت کنفدراسیون مربوط می‌شود راه خطا رفته‌اند. آقای متین عسگری می‌نویسند: «در ژوئن ١٩٧۶ ساواک اطلاعاتی را نه تنها در مورد دانشجویان ایرانی، بلکه همچنین شهروندان خارجی و از جمله نمایندگان پارلمان انگلستان جمع‌آوری می‌کرد. (تایمز، ٢٣ ژوئیه ١٩٧۶، صفحه ١٠٧) مقالات جک اندرسون، مفسر واشنگتن پست به بی‌اعتبار ساختن رژیم شاه کمک کرد و باعث شد کنگره‌ی آمریکا به تحقیقاتی درباره‌ی فعالیت‌های ساواک در ایالات متحده دست زند. (واشنگتن پست، ٢٩ اکتبر ١٩٧۶، صفحه ١۵۶، نوامبر ١٩٧۶، صفحه د. س ١١ دورمن و فرهنگ، صفحه ١۴۶)» (ایرانیکا، جلد ششم، صفحه ۵-١٢۴)

در گفت‌وگوهایی که با مهدی خانبابا تهرانی داشتم، او که خود در جریان سازمان‌دهی اشغال کنسولگری ایران در ژنو شرکت داشت، تصویر دیگری از مسئله‌ی اقدامات ساواک پیرامون جمع‌آوری اطلاعات درباره شهروندان خارجی که جنجال فراوانی را در مطبوعات غرب بر ضد رژیم شاه برانگیخت طرح می‌کند. «در جریان اشغال سفارت در ژنو اسناد ساواک به دست ما افتاد. پس از تنظیم این اسناد، در کمیسیونی که ترتیب داده بودیم، راه افتادیم در سراسر جهان و با طرح اسناد، مبارزه تبلیغاتی وسیعی علیه رژیم شاه را سازمان دادیم… ما در اسناد به دست آمده در سفارتخانه‌های ایران در ژنو و بن شیطنت کوچکی کردیم که به نظر من از لحاظ تاریخی مجاز بودیم … اسناد فراوانی که از مرکز ساواک در ژنو به دست آمد نشان داد مامورین ساواک در تمام کشورهای اروپایی و آمریکا علیه فعالین اپوزیسیون و به ویژه کنفدراسیون اطلاعات جمع‌آوری کرده و در رابطه با سازمان‌های جاسوس خارجی علیه فعالین کنفدراسیون و سایر نیروهای اپوزیسیون پرونده سازی می‌کنند. با بررسی اسناد به دست آمده محاسبه کردیم که طرح اسناد در افکار عمومی زمانی حساسیت ایجاد می‌کند که ثابت کنیم سازمان امنیت شاه قوانین و آزادی‌های مرسوم مربوط به شهروندان اروپایی را هم رعایت نکرده و برای مثال حریم آزادی و مصونیت پارلمانی اعضای پارلمان انگلستان را هم نقض می‌کند … در این جا ما از این گونه فلفل‌ نمک‌ها دست اسناد زدیم تا این مشکل را از سر راه برداشته و اسناد در افکار عمومی طرح شود. یعنی گزارشاتی عرضه کردیم که نشان می‌داد برخی از شهروندان اروپایی نیز تحت تعقیب و مراقبت ساواک بوده‌اند. همین مسئله کلیدی شد برای طرح وسیع اسناد ساواک در افکار بین‌المللی … من وقتی به پارلمان انگلیس رفتم و یکی از این اسناد فلفل نمکی را مطرح کردم، تمامی روزنامه‌های پر تیراژ انگلیس چون گاردین، ساندی تایمز و مورنینگ استار ماجرا را انعکاس دادند … بر همین اساس، استراتژی افشای جنایات ساواک در چندین کشور اروپایی و آمریکا را پیش بردیم و کارزار تبلیغاتی وسیعی برپا شد … علیه جیورجیو آلمیرانته، رهبر حزب دست راست‌های ایتالیا سندی عرضه کردیم که نشان می‌داد در فلان تاریخ در تهران بود و دو بار با نصیری، رییس ساواک ملاقات داشته است. اضافه کردیم که طی این ملاقات‌ها به ساواک قول همکاری را در سرکوب نیروهای اپوزیسیون ایرانی در ایتالیا توسط دستجات فاشیستی داده است. مجله اکسپرس و کلیه نشریات مترقی و دست چپی که علیه فاشیسم در ایتالیا مبارزه می‌کردند به این اسناد علاقه‌مند شده و مجله اکسپرس پیشنهاد خرید و حق انتشار انحصاری این سند را به ما داد. با انتشار عمومی این اسناد در ایتالیا جنجال و کارزار تبلیغاتی علیه ساواک برپا شد. روزنامه‌های پرتیراژ معروف ایتالیا جریان را انعکاس داده و با ما پیرامون این مسئله مصاحبه کردند. در سوئد و سوئیس نیز همین  خط را پیش بردیم. با اسنادی که عرضه کردیم نشان دادیم که چگونه دو تن از وکلای سوئیس، تحت مراقبت و تعقیب ساواک بوده‌اند. همین روش در دیگر کشورهای اروپایی تکرار شد و تا آمریکا پیش رفت. اسناد را در آمریکا نزد خبرنگاران معروفی که تخصص در امور محرمانه بود بردند و به این ترتیب بزرگ‌ترین جنجال تبلیغاتی علیه ساواک انجام گرفت. تا جایی که هنری کیسینجر، وزیر خارجه آمریکا گفت: “درباره پلیس مخفی ایران در آمریکا تحقیق می‌کنیم و اگر درست باشد خواستار توقف عملیات آن‌ها خواهیم شد.”» (بنگرید به شوکت، نگاهی از درون به جنبش چپ ایران، گفت‌وگو با تهرانی، صفحه ٢٩٣-٢٩١) بعید نیست کسانی گفته‌های تهرانی را بی‌پایه و ساختگی بدانند و ادعا کنند ساواک علاوه بر پرونده‌سازی، تعقیب و شکنجه‌ی مخالفان رژیم شاه، شهروندان خارجی و وکلای مجلس کشورهای اروپایی را نیز تحت نظر داشته است. اما مگر نباید برای اثبات این ادعا سندی ارائه داد؟ تنها سندی که آقای متین عسگری در این‌باره ارائه می‌دهند کتاب اسناد به دست‌آمده از سفارت ایران در ژنو است که توسط کنفدراسیون تنظیم شده بود و نیز آن‌چه تایمز و واشنگتن پست در این زمینه نوشتند. اما مطلب عنوان شده در تایمز و واشنگتن پست بر پایه‌ی اسنادی شکل گرفته بود که از طرف فعالان کنفدراسیون در اختیار روزنامه‌ها قرار گرفت و چندی بعد در مجموعه‌ای بنام  اسناد ساواک انتشار یافت. اسناد و کتابی که بنا به گفته‌های تهرانی در موارد یاد شده جعلی بودند. در نتیجه حداقل کاری که می‌بایست انجام می‌گرفت این بود که در کنار اشاره به آن اسناد و مطالب عنوان شده در تایمز و واشنگتن پست، به نظرات تهرانی نیز در این زمینه اشاره می‌شد. شگفت‌انگیز این که آقای متین عسگری در نوشتن مدخل مربوط به کنفدراسیون و جنبش دانشجویی خارج از کشور در ایرانیکا، بارها به کتاب گفت‌وگوهای من با تهرانی رجوع کرده و به آن استناد کرده‌اند. حال آن‌که درباره‌ی گفته‌های تهرانی در خصوص جعلی بودن آن اسناد که به تفصیل در آن کتاب مورد گفت‌وگو قرار گرفته است هیچ سخنی به میان نیاورده‌اند. 

بنا بر آن‌چه گفته شده، نمی‌توان به این مطالب پرداخت و مسئولیت نویسندگان این مقالات را در اشاعه‌ی نادرستی‌هایی که از آن سخن رفت نادیده گرفت. این مسئولیت، به ویژه با اعتباری که دانشنامه ایرانیکا در میان علاقمندان به تاریخ و فرهنگ ایران کسب کرده است دو چندان است. به همین اعتبار باید از مسئولان ایرانیکا خواست تا با توجه به این موضوع، در چاپ‌های بعدی یا برگ‌های الحاقی در رفع و اصلاح آن همت گمارند.

این مقاله نخستین بار در نشریه بررسی کتاب، ویژه هنر و ادبیات، شماره ۳۷ و ۳۸، سال یازدهم، پاییز و زمستان ۱۳۸۰ چاپ شده است.