آخرین سفر کارل مارکس

کارل مارکس در آخرین سفرش که کمتر مورد توجه مورخانی که به زندگانی و آثارش پرداخته اند قرار گرفته است، واقعیت هایی را تجربه می کرد که برایش کاملا تازگی داشتند. او برای نخستین بار در زندگانی پرماجرایش، با سفر به الجزایر، اروپا را ترک می کرد و در محیطی به دور از کتابخانه و فضای روشنفکری، داستان های عامیانه می خواند، با اشراف و قماربازان پاک باخته گفتگو می کرد، به خرید و فروش بورس دست می زد و از نزدیک با استعمار رو به رو می شد. 

نوزدهم ژانویه 1882، مارکس اتاق کارش را خیابان میتلند پارک که تا سقف پوشیده از کتاب، روزنامه و دستنوشته بود، همراه فریدریش انگلس که در خانواده مارکس از او با لقب “ژنرال” یاد می شد، ترک کرد. انگلس پس از مدت ها موفق شده بود مارکس را که از بیماری ریوی رنج می برد متقاعد سازد برای دور بودن از هوای سرد و مه آلود لندن که برایش کشنده بود، به کنار دریا برود و مدتی استراحت کند. روزنامه های بورژوازی آلمان نیز اندکی پیش از این سفر، با اشاره به مرگ همسرش جنی که سخت مورد علاقه مارکس بود، نوشته بودند او نیز در آستانه مرگ قرار دارد. مارکس می گفت: حال که چنین است؛ به خاطر این دروغ ها هم که شده، می بایست جانی تازه بگیرد و از انگلس خواست روزنامه هایی را که به این دروغ ها دامن می زدند، دور بیندازد. او به انگلس که از آمادگی اش برای این سفر اظهار شادمانی می کرد، زیر لب گفت: بسیار خُب، اما اصلا چرا الجزیره. چرا به ایتالیا نرود؟ و در پاسخ شنید: به این دلیل ساده که در ایتالیا بازداشت خواهد شد و در ضمن گذرنامه هم ندارد. پس با عجله به خانه انگلس که در همان نزدیکی ها بود و چون خانه مارکس به یک پژوهشکده ای خصوصی شباهت داشت، رفتند. پژوهشکده ای که همواره پناهندگان سیاسی، پرفسورهای کنجکاو و انقلابیانی که در جستجوی یافتن پاسخی بر پرسش های شان بودند، به آن رفت و آمد می کردند. میهمانان جستجوگر آنان این بار، یک هیئت نمایندگی از کارگران آلمانی و جمعی از انقلابیان روس بودند. چهره برجسته آن جمع، ورا زاسولیچ، انقلابی نارودنیک روس بود. او که کتاب مانیفست کمونیست را با قلمی شیوا به روسی ترجمه کرده بود، اکنون در حضور مارکس و انگلس ویژگی های جامعه روستایی روسیه را به بحث می گذاشت و در انتظار یافتن پاسخی درباره چگونگی گذار به سوسیالیسم در چنین جامعه ای بود.  

سه هفته پس از این دیدار، مارکس در ایستگاه راه آهن گار دو لیون در پاریس با سه دختر، دامادها و نوه های اش که به پیشوازش آمده بودند، دیدار کرد. او پیش از ترک لندن به انگلس یادآوری کرده بود از چهل پوندی که از او گرفته است چیزی باقی نمانده و انگلس اطمینان داده بود که به زودی مبلغ قابل توجهی برایش خواهد فرستاد. مارکس پس از این دیدار کوتاه در پاریس، هنگامی که سرفه امان اش نمی داد، باقی داروهایش را گرفت و با خانواده اش خداحافظی کرد. آن گاه به عنوان تنها مسافر کوپه درجه یکی که برایش تدارک دیده بودند، برای تسکین سرفه سینه اش جرعه ای کنیاک نوشید و پاریس را به سمت مارسی در جنوب فرانسه ترک گفت. 

پاسی از نیمه شب گذشته، قطار مارکس به ایستگاه غم انگیز راه آهن در بندر مارسی رسید. او در هجدهم فوریه 1882، با از سرگذراندن مقررات دشوار گمرکی که به خیر گذشت، با درشکه ای به هتل پتی لوور در خیابان کانه بیر رفت. مارکس غروب روز بعد، همراه با 60 مسافر دیگر در سفری که 34 ساعت به درازا کشید، با کشتی کوچکی بنام سعید از بندر مارسی به الجزایر، مستعمره فرانسه رفت. محل اقامت او در هتل دو اوریان الجزیره بود. هتل گرانی در پایتخت الجزایر که شماری از مسافران آن در زمره بورژوازی بزرگ انگلستان بودند. مارکس چند روز بعد، از آنجا به پانسیون ویکتوریا نقل مکان کرد. در نامه ای به انگلس می نویسد: این روزها بیشتر اوقات به همسرم می اندیشم. همسری که بهترین روزهای عمرش را با او گذرانده ام. مارکس در همان نامه اشاراتی نیز به بازار بورس و سرمایه مالی داشت. به ویژه مسئله بورس و عملکرد آن موضوعی بود که از مدت ها پیش توجه او و انگلس را به خود جلب کرده بود.  

مارکس در مدت اقامت در الجزایر توسط پزشکی آلمانی بنام یواخن اشتفان که “بهترین پزشک الجزایر” نامیده می شد، بدون دریافت دستمزد تحت معالجه قرار گرفت. نگرانی پزشک معالج اش، بیش از هر چیز سرفه های شبانه مارکس بود. او پس از معاینه ای دقیق، هر نوع اضطراب روحی را برای بیمارش ممنوع کرده و مطالعه را نیز تنها در صورتی که برای سرگرمی و از سر تفنن می بود، مجاز دانسته بود. اشتفان در پایان گفته بود اخیرا مقاله ای درباره بیمار سرشناس اش در یک روزنامه الجزایری خوانده است و با اشاره به نامیدی مارکس از موقعیت جسمی اش افزوده بود: هوا که بهتر شد، وضع تان به سرعت تغییر خواهد کرد و چنین شد. 

مارکس هر روز صبح و شب یکی دو ساعتی کنار آب قدم می زد و از طبیعت، هوای تازه و دیدن گیاهانی که تا آن روزگار ندیده بود، لذت می برد. تا اینکه روزی با گرم شدن هوا به آرایشگاهی رفت و موها و ریش اش را کوتاه کرد. آرایشگر در پستوی دکانش آتلیه عکاسی نیز داشت. پس به خواست مارکس عکسی از او گرفت. این آخرین عکسی است که از مارکس به یادگار مانده است. او از لحاظ ظاهر هم که شده، مارکس دیگری شده بود.

در این فاصله تقریبا دو ماه و نیم از اقامت اش در الجزایر می گذشت. دو ماه و نیمی که برخلاف انتظار، بیشتر در هوایی کم و بیش سرد و بارانی گذشته بود و این کمکی به سلامتی اش نمی کرد. هر چه بود، با گرم شدن یک باره هر چه بیشتر هوا که تحمل اش را دشوار می دید، تصمیم گرفت به اروپا بازگردد. پس با یک کشتی بخار بنام پلوس، الجزایر را ترک کرد و پس از اقامتی کوتاه در کن، هشتم ماه مه 1822 به موناکو رفت. این بار در هتلی که هیچ چیز فوق العاده ای نداشت و پنجره اتاق اش نه به روی دریا، که به کوچه تنگی باز می شد، اقامت کرد. مراجعه به پزشک نیز نتیجه چندانی نداشت. پزشک معالج اش توصیه می کرد خوب بخورد و بیاشامد و خود را سرگرم کند. نرمش کند و تا جایی که ممکن است کمتر بیندیشد.  

مارکس با بازگشت به اروپا، تقریبا تمام وقت اش را به خواندن روزنامه در کتابخانه کازینوی مونت کارلو که پر از روزنامه های فرانسوی و ایتالیایی و آلمانی بود گذراند. می خواست آنچه را که برای مدتی از آن محروم مانده بود، جبران کند. همان جا بود که پی برد چارلز داروین، زیست شناس نامدار انگلیسی که سخت مورد احترامش بود، آوریل همان سال درگذشته است.

کازینوی مونت کارلو نامی پرآوازه داشت و به ویژه پس از سال 1872 که قمارخانه ها در آلمان و فرانسه ممنوع شدند، شهرت بیشتری یافت. مارکس در همان کازینو با اشراف و طبقه ممتاز و نوخاسته بورژوازی اروپا نشست و برخاست کرد. از همان جا برای نخستین بار در یادداشت های اش با عبارت “سرمایه داری کازینویی” رو به رو می شویم.

آغاز ماه ژوئن 1882، مارکس موناکو را ترک کرد و به پاریس رفت. اقامت چند هفته ای او در آرگنتویل نزدیکی پاریس آخرین دیدار او با خانواده اش بود.  همان جا با ژوزف روی، مترجم کتاب سرمایه به زبان فرانسه دیدار کرد و گفت: از مونت کارلو به بعد پی برده ام که هر بانکی همه جا، بالفعل و در تمامیت خود پایه مالی مجموعه سه گانه سیاست، حکومت و دولت را تشکیل می دهد. این مسئله می بایست در مقدمه ترجمه فرانسوی سرمایه ذکر شود. مارکس پس از این دیدار و گفتگوی با روی، با دخترش جنی  لاورا برای استراحت و تجدید قوا به آسایشگاهی در وِوِ کنار دریاچه ژنو در سویس رفت. او یک ماه بعد، در سپتامبر 1882 بار دیگر به لندن بازگشت.

لندن در آن روزها با پنج میلیون جمعیت بزرگترین شهر صنعتی و مدرن جهان بود. مارکس در ایستگاه برایتون هنگامی با درشگه به خانه اش بازگشت که از ژانویه همان سال، شهرداری شهر با سه هزار لامپ خیابان مسیر حرکت اش را روشن کرده بود. او این بار چند هفته بیشتر در لندن نماند. وضع جسمانی اش در آرگنتویل و کنار دریاچه ژنو بهتر شده بود. اما در هوای مه آلود لندن، برونشیت سینه اش بار دیگر آزارش می داد. 

مارکس سیگاری قهاری بود و گذشته از بیماری ریوی و بیماری شدید پوستی، کبدش نیز خراب بود.** پس به اصرار انگلس برای مدت کوتاهی به آسایشگاهی کنار دریا به منطقه خوش آب و هوای ونتنور در جنوب جزیره وایت در انگلستان رفت. در بازگشت از ونتنور، انگلس و هلنا “لنشن” دموت، خدمتکار قدیمی خانواده مارکس که لنشن نامیده می شد و پسری بنام فردریک داشت، در انتظارش بودند. بیش از صد سال بعد، با دسترسی مورخان به “پرونده فردریک-دموت” آرشیو مسکو در سال 1992، درستی این شایعه که فردریک، فرزند مارکس بوده است، بیش از پیش تقویت شد. تا آن روزگار، استالین ممنوع کرده بود که جزئیات این پرونده فاش شود و سالها بعد نیز در بر همین پاشنه می چرخید.  

بعد از ظهر چهاردهم مارس 1883، انگلس و هلنا “لنش” دموت، مارکس را در حالی که در اتاق کارش روی صندلی راحتی به خواب ابدی فرو رفته بود، یافتند. مراسم خاکسپاری در گورستان فقرای هایگیت با شرکت تعدادی اندک که از شمار انگشتان دست فراتر نمی رفتند، برگزار شد.  جنی لاورا تنها دخترش بود که در این مراسم شرکت می کرد. جنی کارولین، یکی دیگر از دخترانش دو ماه پیش از مرگ مارکس ناگهان درگذشته بود. از دست دادن جنی کارولین برای مارکس، ضربه کشنده دیگری بود که او پس از مرگ همسرش با آن رو به  رو می شد. 

در مراسم خاکسپاری مارکس، انگلس، سخنران اصلی، متنی را به انگلیسی درباره ضایعه ای که پرولتاریای اروپا و آمریکا در از دست دادن مارکس با آن رو به رو شده بوند، خواند. شارل لانگوئه، داماد فرانسوی مارکس، متن تلگراف تسلیت سوسیالیست های روسیه و احزاب کارگری فرانسه و اسپانیا را به آگاهی حضار رساند. ویلهلم لیبکنشت، نماینده رایشتاگ (مجلس آلمان) و از رهبران سوسیال دمکراسی آن کشور سخنران دیگر بود. یک پرفسور رشته شیمی و دیگری پرفسوری در رشته جانورشناسی که هر دو از دوستان مارکس و عضو آکادمی سلطنتی انگلستان بودند نیز حضور داشتند. حضور آنان شاید نشانه ای باشد بر آن که مارکس در سال های آخر عمر بیش از پیش به علوم طبیعی علاقمند شده بود و به پیوند میان علوم طبیعی و علوم انسانی می اندیشید. در مراسم گورستان هایگیت، لاورا و لنشن، کمی دورتر در گوشه ای ایستاده بودند. 

* هانس یورگن کریسمانسکی، جامعه شناس و مدرس بازنشسته دانشگاه ویلهلم (وست فالن) در شهر مونستر آلمان، عضو هیئت مشاوران “آتاک” و بنیاد روزا لوکزامبورگ است. او کتاب های متعددی نوشته است. کتاب اخیرش  آخرین سفر کارل مارکس نام دارد که سال 2014 به زبان آلمانی منتشر شده است.

Hans Jürgen Krysmanski, Die letzte Reise des Karl Marx. Frankfurt/Main: Westend Verlag, 2014.

این مقاله که بر اساس آن کتاب نوشته شده است، نخستین بار در جهان کتاب، سال بیست و یکم، 333-334 (شماره 11 و 12) بهمن و اسفند 1352 منتشر شد.   

** ریشارد فریدنتال، از شاگردان ماکس وبر و نویسنده کتابی درباره زندگی و زمانه مارکس می نویسد: “او غذاهای تند می خورد و شراب و مشروبات قوی می نوشید. گاه پیش می آمد که یک هفته تمام شیر بنوشد؛ شیری که تحمل طعمش را با کنیاکی فراوان امکان پذیر می ساخت. گذشته از اینها، اگر از توصیه های پزشکان نتیجه ای نمی گرفت، همه آنان را “متکبر” می خواند. در مقابل، چنان که آرسن و تریاک تجویز می کردند، بیش از اندازه مصرف می کرد و یا این که با تیغ ریش تراشی به “جراحی” دمل های اش دست می زد. واقعا “معجزه” بود که از مسمومیت خونی نمرده است.” به گفته او، مارکس از قدرت جسمانی عجیبی برخوردار بود. به محض آن که “غار تحقیقاتی”اش را در لندن ترک می کرد و برای استراحت به آسایشگاهی در کنار دریا می رفت و تحت رژیم غذایی قرار می گرفت، به سرعت بهبود می یافت.

Richard Friedenthal, Karl Marx: Sein Leben und seine Zeit. München: Deutsche Taschenbuch Verlag, 1983. 594-595. 

  * این مقاله