هم میهن: درباره‌ روشنفکر

روشنفکری ما شهامت ندارد دانا شهسواری.
روزنامه هم میهن
25 خرداد 1386

دانا شهسواری: “به رویارویی با حقیقت نیاز داریم، نه به از خودگذشتگی.” این بخشی از پاسخ های حمید شوکت به سئوالات ما بود؛ حمید شوکت، نویسنده ایرانی، کسی است که فعالانه به دنبال نمایاندن بخش هایی از رخدادها و اتفاقات گذشته و بیشتر در قالب تاریخ شفاهی و اکنون مقیم آلمان است. مجموعه کتاب های “نگاهی از درون به جنبش چپ ایران” در گفت و گو با مهدی خانبابا تهرانی، ایرج کشکولی، کوروش لاشایی و محسن رضوانی و نیز کتاب های “از انحصارطلبی تا سرکوب دولتی”، “در تیررس حادثه” و چندین کتاب دیگر از جمله آثار حمید شوکت است که هر یک در زمان خود توانست با اقبال مواجه شود. گفت و گوی ما با شوکت در موارد روشنفکری و سیاست است. این گفت و گو به صورت تلفنی انجام شد. حمید شوکت نقدهایی جدی به روشنفکری ایران وارد می کند. از نظر شوکت “روشنفکری ایران همواره فرصت هایی را از دست داده است.” مشروح این گفت و گو در ادامه می آید.

به نظر شما روشنفکر باید کنش و واکنش سیاسی داشته باشد؟
روشنفکر در خلاء عمل نمی کند. اگر بپذیریم که آنچه به شخصیت روشنفکری شکل می بخشد، مساله انسانیت و وجه هومانیستی آن است و اگر بپذیریم که انسانیت در پرتو آزادی است که معنای واقعی خود را باز می یابد، روشن است که روشنفکر بدون کنش و واکنش سیاسی معنایی نخواهد داشت؛ چرا که آزادی و سیاست دو وجه همزادند. اما انسان آزادی را تنها در ارتباط با یکدیگر، در ارتباط با زندگی جمعی به دست می آورد و این مستلزم اقدام سیاسی است. هومانیسم نیز، آنگونه که هانا آرنت آن را بیان می کند، در تنهایی میسر نیست. هومانیسم، تا آنجا که به شخصیت روشنفکری شکل می بخشد، تنها در اقدام سیاسی معنا می یابد و قابل درک است. اما این معنا فراتر از کنش و واکنش سیاسی یا دخالت در جریانات روزمره است. چنین دخالتی یک انتخاب فردی است. می تواند دست و پا گیر باشد یا نباشد. بیشتر بسته به روحیات و خلق و خو و گرفتاری های گوناگون عنصر روشنفکر دارد. هر چه هست، این اقدام نه عنوان روشنفکری را از کسی سلب یا آن را به وی اعطا می کند. اما یک نکته مسلم است و آن اینکه، دخالت روشنفکر در سیاست، فراتر از کنش و واکنش سیاسی است و این ویژگی، روشنفکررا از عنصر صرفا سیاسی، سیاستمدار یا کسی که سیاست، حرفه و مشغولیت اصلی اش است، متمایز می سازد. اگر چه این تمایز در نفس خود یک ارزش نیست که قابل تامل باشد، اما توجه به آن در مفهوم روشنفکر به عنوان کسی که در سیاست دخالت می کند، اما “سیاسی” به معنای متعارف آن نیست، قابل توجه است.
یک وجه با اهمیت در شخصیت روشنفکری، ذهنیت شکاک و جوهر نقادانه ی آن است. اگر سیاست در عمل، در قضاوت روزمره معنا می یابد، مبنای عمل روشنفکر، کلام اوست که نیازی به روزمره گی ندارد. روزمره گی برای روشنفکر، جز مرگ معنایی ندارد. هیچ چیز به اندازه ی روزمره گی مانع خلاقیت روشنفکری نیست. حال آنکه سیاست، بدون روزمره گی فاقد خلاقیت است.
نکته ی دیگر مسئله قدرت و حکومت و رابطه ی عنصر روشنفکر با آن است. به نظر می رسد محدودیت ها و محذوراتی که نزدیکی روشنفکر با قدرت برایش ایجاد می کند، بیش از کمک به او باشد. قدرتی که لزوما تنها قدرت حکومتی نیست. با این همه، کم نیستند روشنفکرانی که به امید تاثیر بر تحولات سیاسی، تمامیت روشنفکری را قربانی چنین وسوسه ای ساخته اند. این گونه روشنفکران بیشتر قابل ترحم اند تا محکومیت. شماری دیگر قابلیت روشنفکری را چون مطاعی که با ظرافت بسته بندی شده باشد، پشتوانه ی نزدیکی با قدرت می سازند. اینان حتی قابل ترحم نیز نیستند. قدرت شیرین است و دهان شان با طعم قدرت شیرین شده است.

چرا روشنفکر ایرانی وقتی در مقام پرسشگری قرار می گیرد، خود را در جایگاه مصلح اجتماعی قرار می دهد؟ و این چه تاثیری بر جامعه دارد؟
گسترش سیاست در معنای ویژه آن به حوزه فعالیت روشنفکری، واقعیتی است که ریشه در سنت و فرهنگ سیاسی ما دارد و خود بازتابی از ذهنیت تاریخی مان است. واقعیتی که تغییر در آن مسئله ی امروز و فردا نیست؛ همان طور که ساختار سیاسی یک جامعه، فراتر از شکل حکومت ها است. در فقدان حضور “طبقه سیاسی” و وجود احزاب به شکلی که در جوامع غربی متداول است، حضور سیاست نه تنها در حوزه روشنفکری، که در عرصه های دیگر نیز قابل رویت است. این ویژگی هر چند در ظاهر از حساسیت و رشد جامعه حکایت می کند، اما در واقع مانع آن است. اگر آزادی و سیاست به عنوان مقوله ای اجتماعی همزاد یکدیگرند، آزادی آنجا آغاز می شود که سیاست پایان می یابد. این ادعا ممکن است در نگاه اول غریب بنماید. اما جامعه ای که سیاست در تمام تارو پودش ریشه دوانده است، جامعه آزادی نیست. آنجا که سیاست حد و مرزی نمی شناسد، آزادی وجود ندارد. هر چه حوزه ی سیاست محدود تر گردد، آزادی امکان گسترش بیشتری خواهد یافت. این، به ویژه در حوزه ی فرهنگ و اقتصاد قابل توجه است. روشنفکر ایرانی ـــ و نه فقط روشنفکر ایرانی ـــ خود را در مقام مصلح اجتماعی می داند، چرا که گمان می کند اگر مردم را به حال خود بگذارد، نمی دانند با آزادی شان چه بکنند؟ حال آنکه جز این است. غافل از آنکه چنین نگاهی، نه پاسخی به وظیفه روشنفکری است و نه گرهی از کار جامعه و سیاست می گشاید. غالبا نیز چنین است که نتیجه عکس ببار می آورد. مردم نیز که خود را در هر عرصه ای از زندگی اجتماعی با سیاست و با مصلحان اجتماعی روبرو می بینند، در واکنشی منفی، از زندگی “سیاسی” دست شسته و در لاک خود فرو می روند. بی اعتمادی به “سیاست” و “مصلحان اجتماعی” که هر اقدامی را در جنجال و هیاهویی تبلیغاتی جار می زنند، ویژگی بارز چنین جوامعی است. جوامعی که بهترین نمونه آن را می توان در نظام های توتالیتر چون شوروی سابق سراغ کرد

اندیشه پویا: ثابتی دام تازه ای گسترده است

ثابتی دام تازه‌ای گسترده است
کنفدراسیون جهانی دانشجویان و افشای شکنجه‌های ساواک

سرگه بارسقیان در گفتگو با حمید شوکت

اندیشه پویا. شماره دوم، شهریور 1391

۴۰ سال قبل دفتر سرود کنفدراسیون جهانی محصلین و دانشجویان ایرانی خارج از کشور پر بود از «یاد پر شکوه همه رزمندگانی که علیه رژیم فاشیستی و دست‌نشانده شاه در زندان‌ها، شکنجه‌گاه‌ها و میدان‌های تیر دلیرانه با سرود زندگی بر لب در راه آرمان بزرگ خلق جان دادند و تسلیم نشدند» و زنهار و بیدارباش که «برپا برپا ای هموطن/ یاران شدند گلگون کفن/ از زندان‌ها از شکنجه‌ها/ سر‌ها گشته دور از بدن». این سرود‌ها، نمودهای عینی و عملی هم داشت؛ بالاخص با نقشی که کنفدراسیون جهانی دانشجویان در اطلاع‌رسانی درباره اعمال شکنجه علیه مبارزین سیاسی داخل کشور ایفا کرد و آن دعاوی بر ضد دولت ایران تا حدی از سوی رسانه‌های خبری غرب جدی گرفته شد که در دهه ۱۳۵۰ شاه مجبور بود در هر مصاحبه‌ای با جراید غربی از حکومت خود در برابر اتهام شکنجه و سرکوب‌ مخالفین دفاع کند. گفت‌وگو با حمید شوکت، نویسنده کتاب «کنفدراسیون جهانی، از آغاز تا انشعاب» پیرامون ادعای پرویز ثابتی، رئیس اداره امنیت داخلی ساواک درباره نفوذ این تشکیلات امنیتی در کنفدراسیون جهانی و نیز کارنامه دانشجویان خارج از کشور در افشای شکنجه‌های ساواک و تلاش برای نجات جان زندانیان سیاسی در ایران است؛ آن هم پس از آنکه به گفته شوکت این «مقام امنیتی» دام تازه‌ای برای فریب بازماندگان مردمان سرزمینی که با هراس از ساواک در چهاردیواری خانهٔ خود نیز جرات بردن نام شاه را نداشتند، گسترده است.

***

پرویز ثابتی در کتاب خاطراتش مدعی نفوذ ساواک در کنفدراسیون جهانی محصلین و دانشجویان ایرانی شده و گفته: «ما در تمام شبکه‌های دانشجویی نفوذ داشتیم و در اروپا و آمریکا نماینده داشتیم و آلمان هم مرکز نمایندگی رسمی ساواک در اروپا بود.» گرچه اولین بار نیست چنین موضوعی مطرح می‌شود، از نورالدین کیانوری، دبیرکل حزب توده گرفته که در خاطراتش نوشت: «نفوذ ساواک هم در سازمان انقلابی (حزب توده) و هم در مجموعه کنفدراسیون حتمی و مسلم بوده است. به عنوان مثال، تا آنجا که من شنیده‌ام، یکی از بنیانگذاران سازمان انقلابی فیروز فولادی است که پس از مدتی ارتباط او با ساواک علنی شد.» (صص ۴۳۵-۴۳۶) تا گفته‌های «مفسر سیاسی امور دانشجویی ساواک» در روزنامه کیهان چاپ تهران، درصدد القای چنین ادعایی بودند. از طرفی برخی فعالان سابق کنفدراسیون دانشجویان ایرانی ارتباط فیروز فولادی، یکی از اعضاء برجسته و بانفوذ «گروه مائوئیستی کادر‌ها» و عضو هیات تحریریه «نامه پارسی»، ارگان فرهنگی کنفدراسیون دانشجویان با مأمورین ساواک را مورد تائید قرار داده‌اند اما گفته‌اند زمانی که این موضوع برای اعضای کنفدراسیون برملا شد، فولادی را از کنفدراسیون اخراج کردند. بنظر شما این موضوع را باید «تلاش ساواک برای نفوذ در کنفدراسیون دانشجویان» تلقی کرد و در همین سطح محدود دانست یا شواهدی مبنی بر «نفوذ گسترده ساواک بر گروه‌های دانشجویی خارج کشور» وجود دارد؟

به چند مسئلهٔ مختلف اشاره می‌کنید. نخست ادعایی است که آقای ثابتی دربارهٔ نفوذ ساواک در کنفدراسیون پیش کشیده است. این ادعا چنانکه گفتید، تازه نیست و جز تلاش بی‌سرانجام آن سازمان برای نفوذ در کنفدراسیون حرف تازه‌ای ندارد. ساواک به عنوان یک دستگاه امنیتی وظیفه داشت مخالفان رژیم را زیرنظر بگیرد. این اقدام با توجه به فعالیت‌های گستردهٔ دانشجویان خارج از کشور بر ضد رژیم طبعا در دستور کار ساواک قرار داشت. به ویژه آنکه کنفدراسیون سازمانی علنی بود و هر دانشجویی می‌توانست در آن تشکیلات عضویت داشته باشد. جلسات هفتگی و مجامع عمومی سازمان‌های دانشجویی، سمینار‌ها و کنگره‌های سالیانهٔ فدراسیون‌های کشوری و کنگره‌های کنفدراسیون نیز علنی برگزار می‌شد. به این ترتیب برای ماموران ساواک مشکلی در میان نبود تا از آنچه جریان داشت، گزارش تهیه کنند. اگر نفوذ را به این معنا تعریف کنیم، آنچه آقای ثابتی پیش می‌کشد، راز گشوده‌ای است. اما «نفوذ» به ویژه در مفهومی که در سازمان‌های پلیسی و امنیتی به کار گرفته می‌شود، دارای معنای دیگری است، معنایی متکی بر این اصل که دستگاه‌های پلیسی و امنیتی در مورد معینی موفق شوند با نفوذ در تشکیلات اپوزیسیون، پیشاپیش از برنامه‌ها و سیاست‌های آن آگاهی یافته و آن‌ها را خنثی کنند و یا اینکه دست به بازداشت اعضا، کادر‌ها و مسئولان آن بزنند. طرحی که با گستردن تور امنیتی در بهترین حالت موفق شود به کمک عوامل نفوذی به ویژه در سطح رهبری، اپوزیسیون را از مسیری که در پیش دارد، منحرف سازد. درستی ادعای آقای ثابتی تنها هنگامی معنا می‌یابد که او به این پرسش پاسخ گوید: ساواک کجا و در چه مرحله‌ای موفق شد با «نفوذ» در کنفدراسیون از اقدامات آن تشکیلات آگاهی یافته و مانع تحقق آن‌ها گردد؟ می‌دانیم که کنفدراسیون در اعتراض به آنچه در ایران جریان داشت بار‌ها و بار‌ها کنسولگری‌ها، سفارتخانه‌ها و مراکز رژیم را اشغال کرد. اقدامی که به ویژه در واپسین سال‌های حکومت محمدرضا شاه که سرکوب مخالفان شتابی تند بر خود گرفته بود، بیش از پیش در دستور کار آن سازمان قرار گرفت. آیا آقای ثابتی یا دستگاه‌های امنیتی رژیم موفق شدند با «نفوذی» که در «شبکه‌های دانشجویی» داشتند، مانع این اقدامات گردند؟ آیا توانستند با جلوگیری از فعالیت‌هایی که طی سال‌ها عرصه را در خارج از کشور بر رژیم شاه تنگ ساخته بود، به هدفی که داشتند دست پیدا کنند؟ می‌دانیم که پاسخ به این پرسش منفی است و «فرمایشات» آقای ثابتی هم تغییری در این واقعیت نمی‌دهد.

البته گفته‌های ثابتی دربارهٔ دانشجویان خارج به این نکات خلاصه نمی‌شود. «مقام امنیتی» در گفت‌وگو‌هایش از ۱۰۰ هزار دانشجوی ایرانی در خارج از کشور سخن می‌گوید: «۶۰ هزار نفر در آمریکا و بقیه در کشورهای اروپایی و هندوستان و فیلیپین تحصیل می‌کردند. از صد هزار نفر ما از ۵ هزار نفر پرونده داشتیم که در کنفدراسیون و سازمان‌های سیاسی فعال بودند». (ص ۱۹۵) او منبع این آمار را ذکر نمی‌کند و خواننده نمی‌داند از چه زمانی ۱۰۰ هزار دانشجوی ایرانی در خارج تحصیل می‌کردند و اصولا آماری که ارائه می‌شود تا چه اندازه درست است؟ ثابتی از دانشجویان ایرانی که در ترکیه تحصیل می‌کردند نیز نامی به میان نمی‌آورد. حال آنکه می‌دانیم سازمان‌های دانشجویی عضو کنفدراسیون در ترکیه فعال بودند و ترکیه یکی از مراکز فعالیت ساواک برای جمع‌آوری اطلاعات دربارهٔ دانشجویان ایرانی بوده است. اما مهم‌تر از این، ادعای ثابتی مبنی بر وجود ۵ هزار پرونده‌ای است که دربارهٔ دانشجویان ایرانی در ساواک وجود داشته است. در بیان او روشن نیست آیا از ۱۰۰ هزار دانشجو ۵ هزار نفر عضو کنفدراسیون بوده‌اند و اگر چنین است آیا در مورد هر ۵ هزار نفر پرونده‌ای تشکیل شده بود؟ یا اینکه بنابر اطلاعاتی که ساواک جمع‌آوری کرده بود، تعداد بیشتری در کنفدراسیون عضویت داشتند که ساواک از میان آن‌ها برای ۵ هزار نفر پرونده تشکیل داده بود. متاسفانه آقای عرفان قانعی‌فرد نیز پرسشی برای روشن ساختن این نکات نمی‌کند. پرسشی که پاسخ بدان می‌توانست جنبهٔ مهمی از دامنهٔ نفوذ کنفدراسیون در میان دانشجویان و چگونگی فعالیت ساواک در رویارویی با آن سازمان را روشن سازد.

آنچه در پرسش شما به فیروز فولادی مربوط می‌شود توجه به این نکته است که او چندی پیش از تماس با ساواک و یا تماس ساواک با او از فعالیت‌های کنفدراسیون کناره گرفته بود. اگر رابطهٔ فولادی با ساواک در خارج از کشور را به معنای نفوذ آن تشکیلات در کنفدراسیون تلقی کنیم، دلیلی بر کناره‌گیری فولادی از کنفدراسیون نخواهیم یافت. اگر فولادی به معنای متعارف مامور یا عامل نفوذی ساواک بود، نه تنها از فعالیت‌های کنفدراسیون کناره‌گیری نمی‌کرد، بلکه برای تحقق برنامه‌ای که ساواک در پیش داشت، دست به فعالیت بیشتری می‌زد. حال آنکه می‌دانیم جز این است. فولادی از دوره‌ای مخالف سیاست حاکم بر کنفدراسیون بود. او از مبارزه‌ای که جریان داشت، دست شسته بود. می‌خواست به ایران بازگردد و در ارتباط با ساواک قرار گرفت. پاسخ به این پرسش که کدام یک از این عوامل و یا مجموعه‌ای از آن‌ها در این انتخاب نقش تعیین کننده داشتند و کدام یک مقدم بر دیگری بودند، دشوار است. واقعیت آن است که نه مخالفت با مشی حاکم بر کنفدراسیون در آن سازمان مسئلهٔ تازه‌ای بود و نه کناره‌گیری از آن. اما تماس یا همکاری با ساواک بر پایهٔ‌‌ همان ارزش‌هایی که فولادی خود روزگاری از آن‌ها دفاع می‌کرد، توجیه‌پذیر نبود. به همین دلیل و تنها به این دلیل هنگامی که عملا از فعالیت‌های کنفدراسیون کناره گرفته بود، از آن تشکیلات اخراج شد. فولادی هیچ‌گاه مامور یا عامل ساواک در کنفدراسیون نبود.

همین جا می‌بایست به نکتهٔ مهمی که کیانوری دربارهٔ فولادی و سابقهٔ همکاری او با ساواک گفته است پرداخت. کیانوری در خاطراتش که به آن اشاره کردید از «نفوذ» ساواک در «مجموعه» کنفدراسیون که «حتمی و مسلم» بوده است، یاد می‌کند و از نقش فولادی در تشکیل سازمان انقلابی حزب توده ایران در خارج و ارتباطش با ساواک که «علنی» شد، نام می‌برد. نخست آنکه آنچه حتمی و مسلم است، نفوذ ساواک در حزب توده است و نه در کنفدراسیون. دلیل آن هم حقایقی است که دربارهٔ عباس شهریاری، «مرد هزار چهره» و حسین یزدی به عنوان عوامل موثر ساواک در آن حزب فاش شده است. گذشته از این، اظهارنظر کیانوری مبنی بر اینکه «یکی از بنیانگذاران سازمان انقلابی فیروز فولادی است که پس از مدتی ارتباط او با ساواک علنی شد»، در خواننده این گمان را برمی انگیزد که فولادی از‌‌ همان آغاز عامل ساواک بوده است، عاملی که در کلام کیانوری از «بنیانگذاران» سازمان انقلابی بوده است. به معنایی دیگر، پس تشکیل سازمان انقلابی را نیز نمی‌توان بی‌ارتباط با ساواک دانست. مسئولیت طرح چنین ادعای بی‌پایه‌ای تنها بر عهدهٔ کیانوری نیست. چرا که آقای عرفان قانعی‌فرد نظر کیانوری را در زیرنویس کتاب آنجا که به توضیح نقش فولادی پرداخته شده است، نقل می‌کند. اما اگر بنا است برای بازگو کردن تلاش ساواک به منظور نفوذ در کنفدراسیون به سابقهٔ فولادی پرداخت، چرا می‌بایست آنگونه که در زیرنویس کتاب آمده است، تنها به گزارش یکی از ماموران ساواک یا نقطه نظر کیانوری استناد کرد. گزارش مغشوش و نقطه نظر مزورانه‌ای که آقای قانعی‌فرد بدون کمترین توضیحی ظاهرا برای آشنایی بیشتر خواننده با سابقهٔ فولادی نقل می‌کند، بی‌آنکه از آنچه کنفدراسیون و رهبران سازمان انقلابی دربارهٔ سابقهٔ او گفته‌اند و منتشر شده است، سخنی به میان آورد.

بخش گسترده‌ای از فعالیت‌های کنفدراسیون دانشجویان ایرانی خارج از کشور، متمرکز بر دفاع از حقوق زندانیان سیاسی و چنانکه شما پیشتر در گفت‌وگویی اشاره کردید، کوشش برای نجات جان زندانیان سیاسی بود. اخبار مربوط به شکنجه زندانیان سیاسی را از چه طریقی دریافت می‌کردید و آیا امکانی برای پیرایش اغراق‌ها درباره شدت و عمق آن‌ها داشتید؟ مثلا گفته شده کنفدراسیون درباره شکنجه و مرگ آیت‌الله غفاری تبلیغات فراوانی کرده و با انتشار پوستر وی در آمریکا چنین تبلیغ می‌کرد که «ساواک پای آیت‌الله غفاری را در تابه سوزانده و کله‌اش را با مته سوراخ کرده است.» کنفدراسیون دانشجویان آیا تلاشی برای تمیز واقعیت از اغراق داشت؟ آیا در آن فضا مجرایی مطمئن برای کسب اخبار شکنجه در زندان‌های ساواک در اختیار داشتید؟

خبر‌ها بیشتر از طریق خانواده زندانیان، شخصیت‌های سیاسی مورد اعتماد در ایران و یا سازمان‌های سیاسی به کنفدراسیون می‌رسید. در مواردی نیز اخباری از درون زندان‌ها در اختیار آن سازمان قرار می‌گرفت. متاسفانه با محدودیت‌هایی که برای تماس و آگاهی بر جزییات امر وجود داشت، امکان چندانی برای آنچه «پیرایش اغراق‌ها» یا «شدت و عمق آن‌ها» می‌خوانید، وجود نداشت. به ویژه آنکه کنفدراسیون اغلب با این واقعیت روبرو بود که تاخیر در انتشار خبر بازداشت و شکنجه زندانیان و برپایی کارزاری برای نجات آن‌ها ممکن است به قیمت جانشان تمام شود. طبعا با توجه به تصویری که از رفتار خشونت‌بار ساواک با زندانیان سیاسی در خارج از کشور وجود داشت، آن سازمان توجه خود را بیش از هر چیز بر اولویت این موضوع معطوف ساخته بود. همین واقعیت با توجه به اینکه رژیم اغلب منکر بازداشت مخالفان و چه بسا وجود زندانیان سیاسی در ایران بود، در ایجاد فضایی که بر شایعه دامن زده و بر اغراق در بازگویی آنچه رخ داده بود، تاثیر می‌گذاشت. البته کوشش‌هایی نیز انجام می‌گرفت که پیش از انتشار خبری صحت آن از مجراهای دیگر نیز تایید شود، بی‌آنکه این کار همواره با موفقیت همراه باشد. گذشته از این‌ها می‌دانیم که اغراق در فرهنگ ما جایگاه معینی دارد و چنین به نظر می‌رسد که برای نفی یا اثبات پدیده‌ای، بر آن تکیه می‌کنیم. نوعی ویژگی که اغلب از مرزهای قومی و طبقاتی فرا‌تر رفته و خصوصیتی ملی بر خود گرفته است. اگرچه هیچ یک از این‌ها نباید به معنای توجیه خطایی تلقی گردد که گاه در گزارش کنفدراسیون از آنچه در زندان‌های ایران می‌گذشت، دیده می‌شود.

ماهنامه ۱۶ آذر ارگان کنفدراسیون محصلین و دانشجویان ایرانی در شماره بهمن ۵۵ خود نوشت که در نتیجه کوشش‌های کنفدراسیون و همزمان با فعالیت‌های گسترده مبارزاتی کنفدراسیون در آمریکا، دو شخصیت آمریکایی، نورمن فارر استاد دانشگاه کانزاس و رئیس کمیته آمریکایی برای حقوق بشر در ایران و خانم نانسی هورمشی وکیل دعاوی در هوستن تگزاس روز ۲۵ بهمن ۵۵ به ایران وارد شدند تا درباره وضع حقوق بشر، زندانیان سیاسی، شکنجه و دستگیری‌های اخیر تحقیق بعمل آوردند. در ادامه این خبر نوشته شده بود: «این ناظرین در موقعی به ایران وارد می‌شوند که زندان‌ها و شکنجه‌گاه‌های قرون وسطائی رژیم تبهکار شاه مملو از رزمندگان راه استقلال و آزادی ایران است… تنها در عرض سالی که اکنون رو به اتمام است ده‌ها تن از انقلابیون میهن ما در مبارزت رودررویشان بدست جلادان ساواک به شهادت رسیده‌اند و صد‌ها تن دیگر راهی این سیاهچال‌ها و شکنجه‌گاه‌ها شده‌اند.» آیا سفر این دو شخصیت آمریکایی توانست این تصویر از زندان‌های ساواک را تکمیل و برخی اطلاعات را اصلاح کند؟ مشاهدات فارر و هورمشی چه نقشی در مواضع آتی کنفدراسیون درباره شکنجه‌ در زندان‌های پهلوی داشت؟

کنفدراسیون در کنگره شانزدهم خود که در دی ماه ۱۳۵۳ برگزار شد، با انشعاب روبرو شد. آنچه از آن پس تحت نام کنفدراسیون انجام گرفت، دربرگیرندهٔ گرایش‌هایی بود که اگرچه به نام آن سازمان، اما مستقل فعالیت می‌کردند. آن‌ها ویژگی و سمت و سویی دیگر نسبت به کنفدراسیون به مثابه سازمان واحد جنبش دانشجویی در دورهٔ پیش از انشعاب داشتند. در واقع هر چند از تشکل‌های دانشجویی تشکیل می‌شدند، اما بیشتر ویژگی سازمان جوانان احزاب سیاسی را داشتند و عملا وابسته به سازمان‌های سیاسی خارج از کشور بودند. این شرایط با آنچه در پیش از انشعاب جریان داشت، دارای تفاوتی بنیادین بود. کنفدراسیون تا پیش از انشعاب هیچ‌گاه در خدمت پیشبرد هدف‌ها و سیاست‌های یک تشکیلات مشخص سیاسی قرار نگرفت. آنچه شما از آن سخن می‌گویید به دوره‌ای باز می‌گردد که کنفدراسیون با انشعاب روبرو شده بود و نمی‌توان آن را به حساب مجموعهٔ کنفدراسیون گذاشت. هر چند می‌دانیم در هر دوره، شخصیت‌های حقوقی یا وکلای کنفدراسیون که برای شرکت در دادگاه‌های زندانیان سیاسی به ایران اعزام می‌شدند، پیش از سفر با اطلاعاتی که از طرف کنفدراسیون و سازمان‌های حقوقی در اختیارشان قرار گرفته بود، به ایران می‌رفتند. آنان در بازگشت با تهیه گزارشی که در اختیار مطبوعات قرار می‌گرفت، کنفدراسیون و افکار عمومی را از روند کار آگاه می‌ساختند. انتشار این گزارش‌ها از سوی کنفدراسیون بیش از آنکه در جهت «تکمیل» یا «اصلاح» برخی اطلاعات قرار گیرد، در کارزاری مورد استفاده قرار می‌گرفت که آن سازمان با اعزام وکلا یا شخصیت‌های حقوقی برای دفاع از جان زندانیان سیاسی و رسوا ساختن رژیم برپا کرده بود. کارزاری که برای کنفدراسیون جز نشانی دیگر در حقانیت مبارزه‌ای که در پیش داشت، به شمار نمی‌آمد. گذشته از این، دورانی که به آن اشاره می‌کنید کم و بیش همزمان با تحولاتی است که با ریاست جمهوری کار‌تر در آمریکا و اعمال فشار به رژیم برای رعایت حقوق بشر در ایران، رفته رفته به تحولات چشمگیری در موقعیت سیاسی کشور می‌انجامید. تحولاتی که با کاستن از خشونت‌های جاری در شرایط زندان‌ها و موقعیت زندان سیاسی تاثیری قابل توجه داشت.

اینکه امروز به نقل از پرویز ثابتی می‌خوانید: «با شکنجه و هرگونه اقدام غیرقانونی مخالف بودم و تا آنجا که در توان داشتم، از آن جلوگیری می‌کردم. خودم، هیچگاه ندیده‌ام که فردی مورد شکنجه قرار گیرد ولی البته در این باره بسیار می‌شنیدم… در زمینه اتهام شکنجه نیز نظیر اتهام در مورد تعداد زندانیان سیاسی و کسانی که در زد و خوردهای ۱۵ خرداد ۱۳۴۲ و حوادث سال آخر قبل از انقلاب کشته شده‌اند، بسیار اغراق‌گویی شده است»، چه تصویر و پاسخی به ذهن شما می‌آید؟

از تعداد زندانیان سیاسی و آنچه در این مورد به کنفدراسیون مربوط می‌شود، آغاز کنیم. آن سازمان با پشت سر گذاشتن نخستین سال‌های رشد، رفته رفته در نشریات و اظهارنظرهای رسمی شمار زندانیان سیاسی را تا ۲۵ هزار نفر اعلام کرد. با گسترش مبارزه برای کسب حقوق و نجات جان زندانیان سیاسی، این رقم در فاصلهٔ کوتاهی به ۱۰۰ هزار نفر افزایش یافت. این موضوع به خاطر تاثیر آن در افکار عمومی غرب و نقشی که در بسیج دانشجویان و کشاندن آنان به مبارزه با رژیم شاه بازی می‌کرد، اهمیت بسیاری داشت. ادعایی که تنها جنبهٔ تبلیغاتی داشت و متکی بر تحقیقی همه جانبه و یا ارائهٔ دلایل و مدارک استوار نبود.

با آزادی زندانیان سیاسی در آستانهٔ سقوط نظام سلطنت در بهمن ۱۳۵۷، تعداد واقعی زندانیان سیاسی روشن نشد. آنچه مسلم است، این تعداد همواره یکسان نبود و با رشد مبارزات گروه‌های مخالف و دامنهٔ سرکوب رژیم در نوسان بود. می‌توان گفت پس از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ و دههٔ ۵۰ که اوج مبارزات چریکی بود، تعداد زندانیان سیاسی بیش از سال‌های دیگر دوران حکومت شاه باشد. هر چند این امر تغییری در این واقعیت نمی‌دهد که ادعای کنفدراسیون مبنی بر وجود صد هزار زندانی سیاسی در ایران بدون پایه و اساس بوده است. فارغ از اینکه کمتر کسی در کنفدراسیون وجود داشت که این رقم را اغراق‌آمیز بداند و تردیدی در درستی آن داشته باشد.

در این میان اما با واقعیت دیگری نیز روبرو هستیم. با واقعیتی مبتنی بر اینکه رژیم نیز نه تنها آمار دقیقی از زندانیان سیاسی ارائه نمی‌داد، بلکه در مقابل ادعای کنفدراسیون اغلب منکر آن بود که در ایران زندانی سیاسی وجود دارد. آنجا هم که امکانی بر قلب واقعیت‌ها نمی‌یافت، زندانیان سیاسی و مدافعان حقوقشان را به بیگانگان، به دشمنان ایران و عوامل کمونیسم بین‌المللی منتسب می‌دانست؛ سیاست نابخردانه‌ای که پاسخ نابخردانهٔ خود را در ادعای اغراق‌آمیز کنفدراسیون در تعداد زندانیان سیاسی بازمی یافت. اگر جز این می‌بود، اگر قانون رعایت می‌شد و شفافیتی در کار بود، اگر این امکان فراهم می‌گردید که بازدید از زندان‌ها طبق اصول و موازین حقوق بشر صورت گیرد، نه تنها دربارهٔ تعداد زندانیان سیاسی، که در عرصه‌های دیگر نیز با واقعیت دیگری روبرو می‌بودیم.

حال بپردازیم به ادعای آقای ثابتی مبنی بر اینکه دربارهٔ شکنجه بسیار شنیده، اما با شکنجه و هر اقدام غیرقانونی مخالف بوده و در هر فرصتی از آن جلوگیری کرده است. پرسیدنی است آیا به خاطر دارد نخستین بار کی و کجا با این موضوع روبرو شد که مخالفان حکومت در ایران شکنجه می‌شوند؟ آیا به یاد می‌آورد این مطلب را از کارمندان جزء ساواک شنید یا از نصیری، رئیس ساواک؟ از مردم کوچه و بازار یا از دانشجویان خارج از کشور، از نمایندگان مجلس، سفرای خارجی یا از هویدا، نخست‌وزیر؟ یا اینکه از شخص شاه که سال ۱۹۷۶ در گفتگویی با مایک والاس، خبرنگار آمریکایی در رد به کار گرفتن شکنجهٔ فیزیکی در ایران گفته بود: «روش‌های هوشمندانه‌تری برای بازجویی وجود دارد!» پرسیدنی است چه نشانه‌هایی برای مخالفت او با شکنجه که هر چه در «توان» داشت، برای جلوگیری از آن به کار گرفت، وجود دارد؟ آیا می‌تواند به نمونه‌ای اشاره کند؟ آیا به کار گرفتن توانی که از آن سخن می‌گوید در خلوت و در خویشتن خویش بود یا اینکه بنا بر رسم جاری ادارات، گزارشی کتبی نیز در این باره تهیه کرده بود؟ گزارشی که قاعدتا می‌بایست با طی مراجع اداری در اختیار نصیری، هویدا و طبعا شاه قرار گرفته باشد.

به راستی اگر زندانی سیاسی در جریان بازجویی‌ها اعتراف نمی‌کرد و از افشای روابط و بازگو کردن نام یارانش سر باز می‌زد، چه روشی اتخاذ می‌شد؟ آیا با او به بحث و گفتگو می‌پرداختند و یا روش‌های «هوشمندانه»تری اعمال می‌کردند؟ و سرانجام آیا برای آقای ثابتی این گفتگو‌ها بهترین فرصت نبود اکنون که از دهلیزهای زندان کمیته و سلول‌های اوین به عرصهٔ بازبینی و بازنگری تاریخ گام نهاده است، به یکایک چنین پرسش‌هایی پاسخ می‌داد؟ اما چنین انتظاری از او خشت بر آب زدن است. از کسی که در موقعیت «مقام امنیتی» همهٔ توان خود را در حفظ نظامی به کار گرفت که امنیتش بر تازیانه استوار بود. اکنون نیز که از بد حادثه دستش از داغ و درفش کوتاه شده، دام تازه‌ای گسترده است. دامی برای فریب بازماندگان مردمان سرزمینی که با هراس از ساواک در چهاردیواری خانهٔ خود نیز جرات بردن نام شاه را نداشتند؛ آن هم بی‌آنکه با گذشت سالیان سال، لحظه‌ای درنگ کند و لختی بر دلایل سقوط آن نظام بیندیشد؟ لحظه‌ای درنگ کند و لختی بر این واقعیت بیندیشد که میان خود فریبی و مردم فریبی چند گامی بیش فاصله نیست.

باری؛ بر پرویز ثابتی حَرَجی نیست. اما از آقای عرفان قانعی‌فرد که به «دامگه حادثه» گام نهاده است، انتظاری بیش از این می‌رفت. انتظاری از این دست که به عنوان وجدان خواننده مخاطب خود را با چنین پرسش‌هایی روبرو سازد، حتی اگر پاسخی در خور نگیرد. چرا که کار تاریخی بدون وسواس و تیزبینی، بدون نقد بی‌پروا یا آنگونه که مارک بلوخ، یکی از دو بنیانگذار مکتب تاریخ‌نگاری آنال می‌گوید، بدون «نقد منابع» به سرانجام نمی‌رسد. کار مورخ در به سامان رساندن تاریخ شفاهی گامی بس فرا‌تر از گپی دوستانه و ثبت آن به کمک میکروفون و یک دستگاه ضبط صوت است.

شرق: سرشت و سرنوشت بلشویسم

لنینیسم و استالینیسم در گفتگو با حمید شوکت
سرشت و سرنوشت بلشویسم
نگاهی‌به نظام تک حزبی
به‌بهانه سالروز تولد استالین
مسعود رفیعی‌طالقانی‌ mass.rafi@gmail.com ضمیمه روزنامه شرق. شماره 1408. شنبه 12 آذر 1390
حميد شوكت از جمله معدود روشنفكران و پژوهشگران ايراني است كه با انجام يك كار خاص سبكي بنا نهاده است؛ كار ويژه او در عرصه پژوهش‌هاي تاريخي كتاب‌هايي بودند با عنوان «نگاهي از درون به جنبش چپ ايران» كه مشتمل بود بر گفت‌وگوهايي با چهار تن از رهبران سازمان انقلابي حزب‌توده. اين كتاب‌ها شايد همان سبك مخصوص حميد شوكت باشند؛ «سبكي نو در تاريخ‌نگاري معاصر ايران». گفت‌وگوهايي كه خواندن آنها به‌راستي مخاطب را به اعماق روابط تشكيلاتي و فضاي سياسي–اجتماعي دوران حيات اين سازمان فرو مي‌برد. نامگذاري اين كتاب‌ها را هم به جرات مي‌توان گفت كه بهترين نوع نامگذاري بوده است و درست منطبق بر محتواي كتاب. غير از اين كتاب‌هاي ويژه اما، حميد شوكت در زمينه پژوهش تاريخ چپ روسيه هم يد طولايي دارد. نخستين كتابش كه «زمينه‌هاي گذار به نظام تك‌حزبي در روسيه شوروي» نام داشت، بيش از 25 سال پيش منتشر شد. كتابي كه به ريشه‌يابي در باورهاي تئوريك و تفكر استبدادي و انحصارطلبانه سوسياليسم اردوگاهي پرداخته بود و تاثيرات زيادي نيز بر انديشه و كردار چپ سنتي در ايران گذاشته بود. كتاب ديگر شوكت كه چند سال بعد از كتاب نخست تحت عنوان«سال‌هاي گم‌شده، از انقلاب اكتبر تا مرگ لنين» انتشار يافت، نيز ارزيابي همه‌جانبه‌تر نويسنده درباره چگونگي شكل‌گيري و رشد انديشه‌هاي انحصارطلبانه و استبدادي در ماركسيسم روسي و نقش لنين در پايه‌ريزي و تكوين آن به شمار مي‌رود.
گفت‌وگوي پيش رو را حالا به همين علت مي‌خوانيد. شوكت در اين دو كتاب ارزشمند – كه شرح آنها در بالا رفت – به‌خوبي نشان داده است به تاريخ شوروي بلشويكي و سوسياليسم اردوگاهي حاكم بر آن اشراف كاملي دارد. پس وقتي ما تصميم گرفتيم در سالروز تولد ژوزف استالين نگاهي به عملكرد حزب بلشويك روسيه بيندازيم، يكي از بهترين گزينه‌ها براي گفت‌وگو، حميد شوكت بود كه پس از سال‌ها دوري از مطبوعات ايران با رويي گشاده و مهرباني ويژه گفت‌وگو را پذيرفت. وسواس ويژه حميد شوكت براي من بسيار آموزنده بود زيرا چند بار تاكيد كرد كه مايل نيست حرف‌هاي تكراري بزند و اين درست برخلاف مشي و منش برخي به اصطلاح روشنفكران روزگار ماست كه سال‌هاي سال است حرف‌هاي تكراري مي‌زنند و فقط به كار اشغال رسانه‌ها مي‌آيد؛ افرادي كه به قول آيزايا برلين در مقدمه كتاب متفكران بزرگ روس، يك چيز مي‌دانند و همه چيز را با آن تفسير مي‌كنند!
حميد شوكت در سال ١٣٢٧در تهران به دنيا آمده و در ١٣٤٦ به آمريكا رفته است. در آنجا هنگام شركت در مبارزاتي كه برضد جنگ ويتنام شكل گرفته بود به جريان سياسي چپ پيوسته و به عضويت در سازمان دانشجويان ايراني در آمريكا و كنفدراسيون جهاني درآمده است. شوكت در آستانه انقلاب در پايه‌ريزي جبهه دموكراتيك ملي شركت كرده و مدتي عضو هيات‌تحريريه نشريه آزادي، ارگان آن تشكيلات بوده و حالا سال‌هاست كه در شهر برلين اقامت دارد.

‌آقاي شوكت! استالين يكي از چهره‌هايي است كه چهره ماركسيسم و سوسياليسم را در جهان معاصر به‌شدت مخدوش كرده است. منتقدان چپ در دنيا چه آنهايي كه در اردوگاه سرمايه‌داري مي‌گنجيدند و چه چهره‌هاي مستقل و حتي برخي چپ‌هاي تغيير موضع داده، نقد ماركسيسم را از دريچه نقد استالين و استالينيسم دنبال كرده‌اند. اساسا نقد چپ در جهان پس از انقلاب اكتبر مترادف نقد استالين بوده است. اين رويه در ايران نيز در ميان روشنفكران ليبرال رويه‌اي جاري به‌شمار مي‌آمده و هنوز هم مي‌آيد. با توجه به اين مقدمه، به عقيده شما چرا نقد ماركسيسم از حدود دهه سوم قرن بيستم به اين سو با نقد استالين و استالينيسم همراه است؟ آيا كساني كه قرائت استاليني از ماركس را سرلوحه كنش انتقادي خود قرار دادند، راه را به اشتباه نرفته‌اند؟

با برملا شدن واقعيت دادگاه‌هاي فرمايشي مسكو و آشكار شدن پيامدهاي اقداماتي كه با اشتراكي كردن كشاورزي به بي‌خانماني و قتل‌عام گسترده روستاييان، نابودي كشاورزي و سركوب و ترور در تمام سطوح جامعه روسيه انجاميده بود، مورخان محافظه‌كار كوشش‌هاي دامنه‌داري را در اثبات اين ادعا آغاز كردند كه ماركسيسم در وجوه گوناگون خود سرانجامي جز آنچه در شوروي رخ داده است، ندارد. اين كوشش به ويژه در دوران جنگ سرد، تا آنجا كه براي رويارويي با سيطره‌جويي شوروي انجام مي‌گرفت، هدف مقابله با احزاب چپ اروپا و جلوگيري از نفوذ ماركسيسم در جنبش‌هاي مسلحانه آسيا، آفريقا و آمريكاي‌لاتين را دنبال مي‌كرد. در مقابل براي مدافعان دوآتشه شوروي نيز به ويژه پس از كنگره بيستم حزب كمونيست آن كشور در سال 1956 و نطق مشهور خروشچف كه طي آن از كيش شخصيت استالين سخن گفت، ديگر امكاني باقي نمانده بود تا هر آنچه را كه درباره جنايات استالين فاش شده بود، در تبليغات «زهرآگين» دشمنان سوسياليسم يا «توطئه» عوامل امپرياليسم خلاصه كنند. با اين تفاوت كه اگر مخالفان سرسخت سوسياليسم، آنچه را كه با نام و سنت استالين عجين شده بود، ماهيت واقعي ماركسيسم قلمداد مي‌كردند و هر تفاوتي ميان گرايش‌هاي ماركسيستي را ناچيز و فرعي تلقي مي‌خواندند، براي مجريان و مدافعان نظام سوسياليسم واقعا موجود جز اين بود. براي آنان، آنچه استالين نماد آن شناخته شده بود، حاكي از كيش شخصيت، رشد بوروكراسي در حزب و انحراف از اصولي بود كه لنين به عنوان رهبر انقلاب، بنيانگذار آن شناخته مي‌شد. آنان هر خطايي را ناشي از انحراف از مشي اصلي، ناشي از ناديده انگاشتن رهنمودهاي لنين، بنيانگذار انقلاب بلشويكي و سوسياليسم در روسيه شوروي مي‌دانستند و خواستار بازگشت به ارزش‌هاي دوران آغازين انقلاب بودند. از سوي ديگر، دوران لنين نيز به دليل حاكميت كوتاه او در مقايسه با روزگار زمامداري استالين، بيش و كم در هاله‌اي از ابهام قرار داشت. در هر حال، تا آنجا كه بر بنياد نظام بلشويكي مربوط مي‌شد، هر دو بر اساسي يكسان استوار بودند. تفاوتي اگر در ميان بود، تفاوت در دامنه انحصارطلبي و سركوب، تفاوت در گسترش زمينه ترور و نحوه اعمال قهر بود. تفاوتي هرچند قابل تامل، اما متكي بر روندي كه در ذات و جوهر خود از ماهيت و سرشتي يگانه سرچشمه مي‌گرفت.

‌در جنبش ماركسيستي روسيه كساني چون پلخانف در برابر ايده تروتسكي كه مي‌گفت آلمان‌ها انقلاب روس را با انقلاب خود به پايان خواهند برد، ايستادند. پلخانف معتقد بود پرولتارياي روسيه پيش از موعد، قدرت را كسب كرده است و انقلاب اكتبر را نه يك انقلاب اجتماعي بلكه يك جنگ داخلي ارزيابي مي‌كرد. به نظر شما، آبشخور انديشه‌اي كساني نظير پلخانف چه بود؟ آيا آنها بهتر از لنين به درك آموزه‌هاي ماركسيستي نايل شده بودند يا اينكه شناخت لنين و ساير بلشويك‌ها از روسيه و جامعه روس كمتر بود؟ يا اينكه اساسا طمع قدرت بود؟

پلخانف را بنيانگذار جنبش سوسيال‌دموكراسي و ماركسيستي روسيه خوانده‌اند. نسلي از ماركسيست‌هاي روس كه لنين نيز جزو آنان بود، در شمار شاگردان او محسوب مي‌شوند. پلخانف نخستين سوسيال دموكرات نامداري است كه خود را در روسيه ماركسيست خوانده است. او را كه بيشتر عمرش در تبعيد سپري شد، با عنوان پدر جنبش ماركسيستي روسيه مي‌شناسند. شخصيتي كه تاثير افكارش از مرزهاي روسيه فراتر رفته است. پلخانف آن گونه كه كولاكوفسكي، فيلسوف لهستاني درباره‌اش مي‌نويسد، نويسنده‌اي توانا بود كه احاطه گسترده‌اي بر تاريخ اجتماعي داشت. پلخانف براي تغييرات راديكال در عرصه سياسي اعتبار چنداني قايل نبود. براي او تحولات اقتصادي، اهميتي به‌مراتب بيشتر از تحولات سياسي داشتند و بر اين اساس، آنچه در تكامل و پيشرفت جامعه موثر بود، نه تغييرات سياسي از بالا، بلكه تحولات اجتماعي و ساختارهاي اقتصادي بودند؛ بي‌آنكه لحظه‌اي از ضرورت مبارزه براي آزادي و تحول در عرصه سياسي چشم بپوشد. او تاكيدي جدي بر اين نكته داشت كه ضرورت فوري جامعه روسيه تحقق انقلابي بورژوايي و دموكراتيك است تا انقلابي سوسياليستي. انقلابي كه در كلام او، منافعش نه‌تنها به سود بورژوازي، بلكه در خدمت پرولتارياي روسيه قرار مي‌گرفت. مشروط بر آنكه سوسيال‌دموكرات‌هاي روس موفق مي‌شدند با درك اين ضرورت، وظيفه مهم خود را در انتقال آگاهي طبقاتي به پرولتاري عقب‌مانده روس ايفا كنند. در نگاه پلخانف، هر تحولي جز اين بنا بر محدوديت‌ها و عقب‌ماندگي‌هاي جامعه روس، درنهايت استبداد كهن را جايگزين استبدادي ديگر مي‌كرد. تاكيد همواره او بر اين امر كه مهم‌ترين هدف براي روسيه دستيابي بر نظامي دموكراتيك است، تا اينكه به جاي آن با اقدامي افراط‌گرايانه در كسب قدرت، استبداد تازه‌اي را جانشين استبداد تزاري كند، نشان از پيشگويي پيامبرگونه او داشت. بر اين اساس، مي‌توان گفت كه پلخانف تا آنجا كه به نظرات اساسي ماركس مربوط مي‌شود، به آنچه آموزهاي او مي‌خوانيد، نزديك‌تر بود.

‌يكي از نقدهاي اساسي شما بر شبكه انضباط آهنين و تشكيل سازماني زبده از انقلابيون حرفه‌اي – به تعبير لنين – است. ايراد اين متد چه بود؟ بلشويسم با انقلاب اكتبر 1917 قدرت را در جامعه‌اي ويران پس از جنگ‌ جهاني اول 1914 – 1918 كه دچار از هم پاشيدگي اقتصادي و سياسي و هرج‌ومرج و گرسنگي و… بود در دست گرفت، بنابراين ‌بايد فكري براي كنترل اوضاع مي‌كرد.
همه چيز از همان ذهنيتي آغاز شد كه شما كنترل اوضاع مي‌ناميد. بلشويك‌ها در نخستين اقدام خود با انحلال مجلس موسسان كه انتخابات آن در فاصله كوتاهي پس از انقلاب اكتبر انجام گرفته بود، بي‌اعتنايي‌شان را به آراي عمومي و حقوق دموكراتيك اعلام كردند. با پيروزي بزرگ حزب سوسياليست‌هاي انقلابي در انتخابات و شكست حزب بلشويك، نمايندگان حزب بلشويك با ترك مجلس، آن را تعطيل كردند. حال آنكه برگزاري انتخابات و تشكيل مجلس موسسان در سال‌هاي پيش از انقلاب جزو برنامه بلشويك‌ها بود و دولت موقت كرنسكي را متهم مي‌كردند كه با تعويق انجام انتخابات، از تشكيل مجلس جلوگيري مي‌كند. با پيروزي انقلاب، لنين در آستانه گشايش مجلس موسسان گفت: «ما چون اين حماقت را مرتكب شده و به همه قول داده‌ايم اين كلوپ گپ‌زني را فرابخوانيم، مجبور هستيم امروز آن را افتتاح كنيم. اما اينكه كي آن را تعطيل كنيم، تاريخ در اين‌باره موقتا سكوت خواهد كرد.» (1)
مصوبات نخستين نشست مجلس موسسان مبني بر لغو مالكيت خصوصي، دعوت كنفرانس بين‌المللي صلح و اعلام تشكيل جمهوري دموكراتيك فدراتيو روسيه، نشان مي‌داد كه با وجود تبليغات بلشويك‌ها، اكثريت نمايندگان مجلس مدافعان تزار و بورژوازي روس نبودند و به سوسياليسم، اگرچه نوع ديگري از آنچه بلشويسم رسالت تحققش را برعهده داشت، اعتقاد داشتند. با پايان كار نخستين نشست مجلس موسسان، بلشويك‌ها به گارد مسلحي كه وظيفه حفاظت از مجلس را برعهده داشت، دستور دادند تا روز بعد از تشكيل آن جلوگيري كند. تروتسكي نيز تعطيل مجلس را كه به فرمان لنين انجام گرفته بود، به عنوان «تشكيلاتي بيهوده و مانعي در راه اجراي سياست انقلابي»، توجيه كرد. (2) مخالفت بلشويك‌ها با تشكيل دولتي ائتلافي متشكل از احزاب سوسياليست كه مورد پشتيباني شوراهاي كارگري بود، همراه با بستن مطبوعات، چاپخانه‌ها و جلوگيري از برگزاري نشست احزاب و گروه‌هاي مخالف، اقداماتي بودند كه در نخستين هفته‌ها و ماه‌هاي پس از پيروزي انقلاب اكتبر، زمينه را براي برقراري نظام تك‌حزبي در روسيه شوروي آماده كرد. برقراري نظامي كه با بازداشت و زنداني كردن سران اپوزيسيون و تعطيل احزاب، گام‌هاي پرشتابي را كه در دوران لنين با اعمال سياست سركوب طي شده بود، براي دستيابي استالين به قدرت هموار كرد.

شهروند امروز: کتاب در تیررس حادثه

تاریخ نگاری شجاع نو

حميد شوکت در ايران با مجموعه كتاب‌هايي كه حول خاطره‌نگاري چپ در ايران منتشر كرد شناخته شد. كتاب جديد او درباره زندگي سياسي قوام‌السلطنه با نام در تيررس حادثه مورد توجه قرار گرفت. او در سال ١٣٢٧در تهران به دنيا آمده و ١٣٤٦ به آمريکا رفته است. او در آنجا هنگام شرکت در مبارزاتی که بر ضد جنگ ويتنام شکل گرفته بود به جريان سياسی چپ پيوست و به عضويت در سازمان دانشجويان ايرانی در آمريکا و کنفدراسيون جهانی درآمد .
شوکت در آستانه‌ انقلاب به ايران بازگشت و در پايه‌ريزی جبهه دموکراتیک ملی شرکت کرد و مدتی عضو هيات تحريريه نشريه‌ آزادی، ارگان آن تشکيلات بود. او در بازگشت به اروپا چندی با نشريه‌ نامه جمهوری‌خواهان همکاری داشت و نخستين کتابش که زمينه‌های گذار به نظام تک‌حزبی در روسيه شوروی نام داشت، بيش از بيست سال پيش منتشر شد. کتاب ديگر شوکت چند سال بعد تحت عنوان سال‌های گمشده، از انقلاب اکتبر تا مرگ لنين انتشار يافت .
او در بررسی تاريخ جنبش چپ ايران با چهار تن از رهبران اين جنبش به گفت‌وگو پرداخت. حاصل اين گفت‌وگوها که بيست سال پيش در کتابی تحت عنوان نگاهی از درون به جنبش چپ ايران آغاز شد، بررسی گوشه‌هايی از تاريخ جنبش چپ از زبان رهبران آن و تصوير آرمان و توهمی است که سرنوشت کوشندگان اين جنبش را رقم زده است. او علاوه بر اين، کتابی نيز پيرامون تاريخ جنبش دانشجويان ايران نوشته است که تحت عنوان کنفدراسيون جهانی، از آغاز تا انشعاب انتشار يافت. اين کتاب، تاريخ جنبش دانشجويی ايران در خارج از کشور از سال‌های پس از جنگ دوم جهانی تا آستانه‌ انقلاب در ايران است .
گفت‌وگوي ما با حميد شوكت درباره كتاب «در تيررس حادثه» و تاريخ‌نگاري دوره معاصر ايران با تاكيد بر نويسندگان چپ بود .

آیا اتفاق جدیدی در تاریخ نگاری ایران معاصر ایران در حال رخ دادن است؟ به نظر می رسد تاریخ نگارانی با سابقه و فعالیت چپ در صدد نگارش تاریخ معاصر ایران برآمده اند. این تاریخ نگاری چه نسبتی با آن فعالیت سیاسی دارد؟ آیا تاملی در تجربه سیاسی است که خود تاریخ نگار در آن شرکت داشته یا در واقع تنها ادامه آن است. به انگیزه اینکه از آن کوشش ها دفاع شود و این دفاع در بایگانی تاریخ بماند؟

این اتفاق رخدادی جدی در تاریخ معاصر ایران بشمار می آید. هر چند در دوره های دیگر نیز کم و بیش شاهد چنین تحولاتی بوده ایم، اما این بار، شاید دامنه و گسترش آن در نوع خود بی سابقه باشد. حرکتی که تنها به کسانی با سابقه و فعالیت چپ محدود نمی گردد. آنچه چپ را در این عرصه از دیگران متمایز می سازد، بیشتر بی پروایی اش در نگاه و نقد به خود است. نمی دانم این اقدام تا چه اندازه تاملی در تجربه سیاسی است یا به قصد کوشش در جهت حفظ آن در بایگانی تاریخ صورت می گیرد؟ اگرچه برخی، در حسرت بی بازگشت روزگاری سپری شده، بر هر واقعیتی چشم فرو بسته و شماری دیگر، با کینه توزی های ایدئولوژیک، نقد به گذشته را به تصفیه حساب های زودگذر، با سابقه ی سیاسی خود و دیگران یکسان دانسته اند. نگاه نوستالژیک به گذشته و خود خوردن ولب فروبستن، یا پشت کردن بدان و مدعی عرضه ی پرچمی بی لکه بودن، هر دو از بی اعتمادی یا غروری بی پایه و متکی بر ناتوانی از رویارویی با واقعیت ها سرچشمه می گیرد. اما اینها ماندگار نیستند. آنچه اهمیت دارد، کوشش بی پروایی است که آغاز گشته و امید است با بردباری و تامل و نگاهی نقادانه به هویت و زمانه ی تاریخ مان پیش رود .
به گمان من، امروز بیش از هر زمان دیگری به کاوش در هویت تاریخی خود نیاز داریم. اما کوشش برای دستیابی به چنین هویتی، تنها در خدمت آینده است که معنا می یابد؛ چرا که آینده، به ریشه و مبنا و تبار تاریخی نیاز دارد و این بدون نقد به گذشته امکان پذیر نخواهد بود. از همین روست که گفته می شود نگاه به گذشته، هسته ی اصلی تفکر تاریخی است. هرچند کافی نیست در این نگاه، رویدادهای سیاسی را از یکدیگر تشخیص دهیم و یا نیک و بد آن را در خدمت و خیانت شخصیت هایی که در گذار زمان، سرنوشت تاریخی مان را رقم زده اند، جستجو کنیم. بلکه می بایست همان گونه که ابن خلدون در ترسیم از پدیده ی تاریخ بدان تکیه می کند، شناخت پدیده های تاریخی را نه آنکه چگونه هستند، بلکه چرا چنا ن هستند که هستند، باز بیابیم. هدف و مبنای نقد تاریخی این نیست که گذشته را بر جایگاه اتهام نشانده و در دوری باطل، حقایقی جاودانی را جایگزین حقایقی دیگر سازیم. اگرچه این به معنای آن نیست که هیچ حقیقی وجود ندارد و هیچ قضاوتی نمی تواند بر مبنای محکمی شکل گرفته باشد. قضاوت تاریخی به معنای حافظه ی جمعی یا روایتی قابل استناد دارای اعتبار است. اما روایتی زنده و پویا که در گذار زمان دستخوش تغییر و تحول خواهد بود. تغییر و تحولی که با وسواسی نقادانه، پنداشته های پذیرفته شده را همواره در معرض قضاوت ، در معرض بازخوانی دوباره ی متون گذشته و دستیابی به داده های تازه استوار می سازد .

وجه انتقادی این تاریخ نگاری را چگونه ارزیابی می کنید؟ بعضی معتقدند این تاریخ نگاری نوعی تصفیه حساب با گذشته خود تاریخ نگار است. شما چه نظری دارید؟
اگر وظیفه ای را که کافکا برای رمان قایل اسـت، مبنی بر آنکه می بایست چون تبری بر اقیانوس یخ زده ی درونمان فرود آید، به عرصه ی نقد تاریخی تعمیم دهیم، برّایی و بی پروایی در این وجه انتقادی اساس است. چنین وجهی نمی بایست خود را در در چنبره ی پس دادن تاوان یا کفاره ی خطاهای گذشته محصور سازد؛ چه رسد به تقلیل آن در تصفیه حساب با گذشته ی خود یا دیگران. هرودوت در ترسیم جنگ های ایران و یونان، اعلام می دارد در نظر دارد آنچه را که به بشریت تعلق دارد حفظ کند تا از میان نرود. در چنین نگاهی، وظیفه ی تاریخ، حفظ اعمال بشریت از ورطه ی فراموشی است. امروز با تمام ارجی که بر هرودوت می نهیم، می دانیم در جریان تحول مفهوم و وظیفه ی تاریخ، نمی توان آن را تنها در ترسیم حوادث، نقش شخصیت ها یا روزگار سپری شده معنا کرد. اگر بنا باشد نگاه تاریخی ما برگذشته، در ستایشی سرشار از غرور یا افسوسی استوار بر فرصت های از دست رفته بنا گردد، گرهی از کارمان نخواهد گشود. تاریخ اگر چه با گذشته سرو کار دارد، اما با گذشته یکسان نیست. بلکه معنای خود را در بازسازی آنچه جریان داشته است جستجو می کند . این بازسازی بیش از هر چیز به نگاهی نقادانه نیاز دارد .
درک امروزی از تاریخ در نگاه به گذشته و در معنای شناخت از رخدادهای آن، تنها در نگاه به آینده میسر است. چرا که شناخت از گذشته، همواره اقدامی در زمان حال است. یعنی گذشته را از منظر حال دیدن. ایتالو سووو، نویسنده ایتالیایی در تصویر چنین نگاهی به گذشته، حرف پرمعنایی دارد. او می گوید : زمان حال را نمی توان فقط از روی تقویم و ساعت دریافت. انسان به هر دو نگاه می کند تا رابطه اش را با گذشته روشن سازد و با نوعی اطمینان خاطر، راه آینده را دریابد. 1 ما با پرداختن به جنگ هایی که شاهد آن نبوده ایم، با توصیف بناهایی که از میان رفته اند، با ترسیم گذشته های دور، به معنایی موقعیت کنونی خود را در می یابیم. چون ستاره شناسی که با جستجو در کهکشان و کشف سیّاره ای تازه، موقعیت منظومه ی شمسی و این کره ی خاکی را بهتر می شناسد. اقدامی که به پرواز اندیشه و ذهن نقاد، و همزمان بردباری و تفکر برای شناخت نیاز دارد .

من در مقدمه ی کتاب در تیررس حادثه، پیرامون درک و اهمیت شناخت وجه انتقادی در تاریخ نگاری، به نکته ای اشاره کرده ام که مایلم آن را در اینجا تکرار کنم: ” در فراز و نشیب تحولات اجتماعی، شکست، ناکامی و نابخردی های اجتماعی اجتناب ناپذیر است. اما بنا بر گفته ی کاپوشینسکی، نویسنده ی لهستانی، “اگر جهان همواره تنها با خرد اداره می شد، آیا اصولا تاریخی وجود می داشت.”؟ پس در این عرصه، آنچه بیش از هر چیز شکست، ناکامی و نابخردی، آنچه فرصت های از دست رفته ی تاریخی را به تراژدی بدل می سازد، خودداری از نقد نقادانه ی زندگی و زمانه ی سپری شده، خودداری از بازبینی موشکافانه ی دفتر و کارنامه ی مختوم گذشته است.” 2
چنین شناختی در عرصه ی بررسی های تاریخی، بیرون آمدن و نگریستن بر خود است. می بایست ملاحظات سیاسی زودگذر یا ماندگار را به کناری نهاد و در نگاه به آینده، دست بر گذشته و ریشه و مبنای نابخردی ها نهاد. می بایست آیینه ای در مقابل خود و کردار تاریخی خود قرار داد و از منظری نقاد به خود و تاریخ خود نگریست. آیینه ای برای بازبینی آنچه ما را به کشف حقیقت نزدیک سازد. آن هم نه حقیقتی ایمانی و آرمانی، بلکه حقیقتی از نوع آنچه آیزیا برلین در “ریشه های رمانتیسم” با نقد توتالیتاریسم از آن یاد می کند. حقیقتی که بنیادش بر جدال نظری استوار است و در کثرت گرایی معنا می یابد. حقیقتی که بی گمان از منظرهای مختلف قابل سنجش است و برای همیشه و برای همه نخواهد بود. اما باکی نیست، چرا که گامی در راه شکستن دور باطل تکرار تاریخ است. اقدامی با این امید که شاید از رنج ها و ناکامی ها، از دردها و خطاهای گذشته چیزی بیاموزیم .

کارگزاران: مقوله تاریخ

بررسی تاریخی همواره جانبدارانه است
روزبه کریمی. روزنامه کارگزاران
… تیر 1378

بگذارید بحث را با این پرسش شروع كنیم: چه نقدهایی بر تاریخ‌نگاری ایرانیان یا تاریخ‌نگاری ایرانی تاكنون دارید؟ (لطفا در این بخش صرفا به نقد سلبی بپردازید تا در پرسش‌های بعدی، فرصتی باشد برای طرح ایجابی متد شما)

پیش از پرداختن به این موضوع می بایست به دو نکته اشاره کنم. نخست آنکه آنچه عنوان می کنم به تاریخ معاصر مربوط می گردد و دوره های دیگر را در بر نمی گیرد. آن هم تنها با تکیه بر برخی نکات و نه ارزیابی از موقعیت آنچه “تاریخ نگاریِ ایرانی” می نامید. دیگر آنکه، پیش از نقد آنچه صورت گرفته است، می بایست کوشش هایی را که تاکنون انجام شده است، قدر نهاد. کوشش هایی که در زمینه مطالعات تاریخی، چه در داخل و چه در خارج از کشور، افق فکری ما را وسعت بخشیده است. علاوه بر این، در عرصه جمع آوری اسناد و مدارک و نیز تهیه و تنظیم منابع و آرشیو از سوی مورخان و کسانی که به نوعی با مقوله تاریخ در ارتباط هستند، کارهای با ارزشی انجام گرفته است. اقدامی که بدون تکیه به آنها، هر کار جدی در حوزه تاریخ نگاری با مانع روبرو خواهد بود. همه اینها، آن هم با توجه به دشواری های گوناگون، در زمینه هایی از پشتکار و دقتی ستودنی برخوردارند.
یکی از نکاتی که می بایست در تاریخ نگاری مان مورد نقد قرار داد، نگرشی است که همه چیز را از منظر توطئه و دست های پنهانی در رخدادهای تاریخی مورد ارزیابی قرار می دهد؛ بی آنکه به تاثیر عوامل درونی در روند شکل گیری تحولات سیاستی توجه کافی داشته باشد. ریشه ی این نگرش را می توان در این کلام آنتونیو گرامشی بازیافت که می گوید: “سیاست همواره در عرصه فرهنگ رخ می دهد”. روشن است فرهنگی که بر ذهنیتی توطئه آمیز استوار است، بر سیاست و تاریخ نیز تاثیر می گذارد. همین جا می بایست به تاثیر منفی رویکردهای ایدئولوژیک در ارزیابی از رخدادهای تاریخی توجه کرد.
موضوع دیگر مسئله تقدس و دریافت مقوله تاریخ در هاله ای از افسون و افسانه است. آنجا که حقیقت با معیار افسانه محک زده شود، افتخارات گذشته جایگزین واقعیت های سرسخت اجتماعی می گردند. اما تاریخ در معنای واقعی خود، چیزی ورای جشن و پایکوبی و تکیه بر افتخارات گذشته است. یی زونگتیان، محقق چینی می گوید: “هر آنچه امروز رخ داده است، ریشه در گذشته دارد”. او تاکید می کند که در نگاه یک ملت به گذشته خویش، توجه به خطاهایی که رخ داده است، بسیار با ارزش تر است تا آنکه همواره تنها بر افتخارات تکیه شود. اگر چه تکیه بر این اصل نمی بایست به معنای آن تلقی گردد که همواره گذشته را بر جایگاه اتهام نشانده و خود را در چنبره ی تاوان خطاها و نابخردی ها ی تاریخی محصور سازیم. بلکه مهم، بازنگری و نقد نقادانه گذشته است. اقدامی که اگر چه همواره از منظر حال، اما در خدمت آینده معنا می آید. آینده ای که به ریشه، مبنا و تبار تاریخی نیاز دارد.
نکته ی دیگری که به گمان من می بایست مورد نقد قرار گیرد، طرح معیارهای اخلاقی در جریان ارزیابی از کارنامه شخصیت های تاریخی است. استفاده از چنین حربه ای، هر چند در لفافه تکیه بر ارزش های معنوی صورت می گیرد، اما در جوهر خود اقدامی ضداخلاقی است. در این گونه ارزیابی ها، مسئله نمی بایست بر سر ارزش های اخلاقی که به هر تقدیر معیار سنجش روشنی برای آنها وجود ندارد، در میان باشد. در واقع، قضاوت نه درباره باورها، که درباره پیامدهای باورهاست. پس نمی توان با تکیه بر انگیزه و یا استناد به تمایلاتی خیرخواهانه، مسئولیت در برابر یک اقدام سیاسی و آنچه را که به بار آورده است، نادیده انگاشت.
در اینجا می بایست به دو نکته ی دیگر در عرصه ی تاریخ نگاری نیز توجه کرد: یکی مسئله زبان و و دیگری مسئله سبک. لوسین فبور، یکی از دو بنیانگذار تاریخ نگاری مکتب آنال در توضیحی پیرامون اهمیت زبان در مقوله تاریخ بر این واقعیت تکیه می کند که بنا بر رسمی معمول، انسان را نه بر اساس زبان، بلکه با تکیه بر تفکرش معنا می کنند. اما تفکری که در زبان و در کلامش شکل می گیرد. او می افزاید: ” هیچ تاریخ علمی نمی تواند با تکیه بر امکانات خود این نکته را روشن کند که آیا زبان محصول زندگی اجتماعی است و یا برعکس زندگی اجتماعی متاثر از زبان” (1) حال این نکته را در پرتو زبانی که در برخی از بررسهای ما که تحت عنوان مطالعات تاریخی عرضه می گردند، مورد ملاحظه قرار دهیم. زبانی اغلب آغشته به کینه توزی های ایدئولوژیک، زبانی آشفته و ولنگار و و عاری از وسواسی مبتنی بر شکاکیتی شفاف که از ضرورت های هر متن تاریخی به شمار می آید. زبانی که در معنای کلام لوسین فبور، می توان آن را نمادی از زندگی اجتماعی و رویکرد تاریخی مان شناخت. در همین ارتباط سبک و توجه به کیفیت آن، از ضروریاتی است که می بایست در تاریخ نگاری مورد توجه قرار گیرد. در روایت تاریخی، سبک و نحوه ی بیان روای، به روایت شکل می بخشد و سمت و سوی آن را تعیین می کند. سمت وسویی که در شکل بخشیدن به گذشته و معنایی که بدان می بخشد، اساسی است. انباشتن متن با انبوهی از احکام و دادهای تاریخی، اگر با بی اعتنایی به کیفیت سبک و قالب مناسب که ساختار بیان راوی را معین می سازد انجام شود، از کیفیت کار می کاهد.

این‌چندسال اخیر، تاریخ‌نگاری‌ای به شیوه متفاوت در ایران باب شد، كه از قضا شما نیز در همین مسیر شناخته می‌شوید: تاریخ‌نگاری‌ای كه به‌قول شما، در مقدمه كتاب نگاهی از درون به جنبش چپ ایران. گفتگو با ایرج كشكولی، به جزئیات و روایت‌های خرد توجه بیشتری دارد. تاریخ‌نگاری‌ای كه از قضا به نتایجی منتج شده است، غیر از آنچه در روایت‌های معمول تاریخی شنیده یا خوانده‌ایم؛‌ مثلا كارهایی تازه درباره مصدق یا آنچه شما درباره قوام نوشتید… این تعلق به مشی‌ای تازه در تاریخ‌نگاری را قبول دارید؟ خودتان از خصایل این متد بیشتر سخن بگویید، می‌توان كارهای شما را نیز زیر نام «نوتاریخی‌گری» صورت‌بندی كرد؟

به نظر می رسد که در عرصه تاریخ نگاری در آستانه تحولی قرار گرفته ایم. همان تحولی که روزگاری در عرصه شعر با آن روبرو شدیم. نه اینکه بگویم نیمایی در راه است؛ اما مشتاقان شعر نیمایی، این بار در عرصه تاریخ در راهند. امروز همان تکاپو و بی پروایی شعر نیمایی که بنیاد شعرمان را دگرگون ساخت، در اشتیاقی که نسبت به مطالعات بکر تاریخی وجود دارد، به چشم می خورد. امروز بیش از هر روزگار دیگری، در پی شناخت و کشف هویت تاریخی خود هستیم. می خواهیم بدانیم که هستیم، چه هستیم و چرا چنان هستیم که هستیم؟ اگر چه در گذشته نیز شاهد چنین تحولاتی بوده ایم، اما این بار، شاید دامنه و گسترش این رخداد در نوع خود بی سابقه باشد. امروز نسل جدیدی پا به عرصه ی زندگی اجتماعی گذاشته است که دیگر پاسخ های سهل و آسان بر پرسش های بغرنج و پبچیده را بر نمی تابد. نسل قدیم نیز، دیگر نگاه به گذشته را، نه چون کوششی در جهت حفظ در بایگانی تاریخ، که به منظور بازبینی آن مورد ملاحظه قرار می دهد؟ واقعیتی که می بایست چون رخدادی جدی در تاریخ معاصر قدر نهاد. اگر چه دشواری هایی نیز در پیش است. کهنه پرستان، کسانی که همه چیز را در یادمانده هایی خاک گرفته از قرون واعصار، در کلیشه ها، در معصومیت های دروغین و دسیسه های استعمار که حاصل نگاهی یک سویه به رخدادهای تاریخی است جستجو می کنند، مانع این تحول اند.
می دانیم که موثرترین راه بی اعتبار ساختن گذشته، تکرار همیشه یکسان و ملال آور آن است. این میراثی است که از جبهه ملی بر جای مانده است. میراث کج اندیشی ها و داوری های متکی بر حذف عنصر زمان از تاریخ و مومیایی کردن رخدادها و شخصیت ها در وجدان تاریخ مان. حال آنکه در نگرش تاریخی، ارتباط میان گذشته و حال از اهمیتی ویژه برخوردار است. اهمیتی مبتنی بر درک “روح زمانه”. در چنین رویکردی، مصدق اگر چه همواره مصدق و قوام اگر چه همواره قوام است؛ اما قوام و مصدقی که می بایست همواره از نو شناخت و چون هر شخصیت دیگری، کردار سیاسی شان را در بازخوانی متون گذشته و دستیابی به داده های تازه، مورد بازبینی و نقدی نقادانه قرار داد. این حق، بلکه وظیفه هر نسلی است که قوام، مصدق و یا هر دولتمرد دیگری را از نو بازشناسد و جنبه هایی را در آنها کشف کند که احیانا نادیده انگاشته و یا از شناخت شان غافل مانده است. بی آنکه همواره یکی را بر جایگاه اتهام نشانده و در دوری باطل، حقایقی جاودانی را جایگزین حقایق جاودانه دیگر سازد.
پاول وین، مورخ فرانسوی می گوید: تاریخ علم کنکرت ها نیست و نمی توان از یک جامعه همان طور که از یک منظره طبیعی عکس می گیریم، عکس گرفت. از همین روست که مورخان، حقیقت رخدادها را در ابعاد یک به یک منتقل نمی کنند، بلکه آنها را بازسازی کرده و با کلام و خلق تصویر بدان جان می بخشند. “نو تاریخ گری” را بیش از آنکه با پاسخ هایی که می دهد بسنجند، با طرح پرسش هایی که پیش می کشد، محک می زنند. از همین روست که در این عرصه، طرح ایده، بیشتر از کسب حقیقت و طرح پرسش، بیشتر از یافتن پاسخ اهمیت د ارد. (2)
لوسین فبور زندگی را معمایی می داند که کلید گشودن رمزش در گذشته نهفته است. با اشراف بر اینکه کافی نیست بدانیم چه گذشته است، بلکه باید بدانیم چرا چنان گذشته است؟ گذشته ای که در پرتو شناخت آن، می توان راز و رمز روزگار کنونی را بازیافت. هر چند چنین انتخابی، ما را در نهایت نه به درکی همه جانبه از حقیقت، بلکه در بهترین حالت به جوانبی از آن نزدیک خواهد ساخت.

این تاثیری كه شما به جبهه ملی‌ نسبت می‌دهید، یا دیگرانی به چپ‌ها، اتفاقا منشا اختلافات و پرسش‌های قابل توجهی است: این انتساب بر چه دلیل متدیكی استواراست؛ صرفا همین كه ملی‌گرایان هوادار مصدق‌اند یا نگاهی انتقادی به سلطه‌یافتن بیگانگان دارد، می‌تواند، به‌شیوه‌ای موثر سبب شود كه آنها را عامل بیراهه‌های تاریخ‌نگارانه بدانیم؟ آیا این انتقاد به ایده‌آلیسم دچار نیست؟؛ یا: چون نگاه گرایش ملی‌گرا در عرصه فرهنگی و تاریخی، چیرگی یافته است، شما آنها را عامل این تاثیر منفی می‌دانید؟ در این صورت آیا وقتی متدلوژی‌ای چیرگی می‌یابد، باید انتظار داشت نگاهی دیگر را ترویج دهد؟ آیا آنها برای چیرگی‌یافتن و ترویج نگاه‌شان نباید تلاش می‌كردند؟

مسئله فراتر از مقابله با سلطه بیگانگان، ترویج آرا و عقاید و یا چیرگی یک نقطه نظر در عرصه معینی از فرهنگ، تاریخ یا سیاست است. اگر رویکردی را که شما بدان اشاره می کنید بپذیریم، این پرسش همچنان بر جای خود باقی خواهد ماند که نمی توان تنها بر افتخارات تکیه کرد و مسئولیت دیگری را نپذیرفت. جبهه ملی یا به عبارت دقیق تر میراثی که از جبهه ملی بر جای مانده است، مبلغ ذهنیتی است که همه چیز را در تباهی استبداد و دسیسه های استعمار خلاصه می سازد. بازتاب چنین رویکردی در وجدان تاریخی ما چنین است که همواره برای شکست، برای ناکامی و نابخردی هایی که با آن روبرو بوده ایم، دیگران را مقصر بدانیم. دیگرانی که دست در دست استعمار، راه تعالی و سعادت مان را سد کرده و سرنوشت محتوممان را رقم زده اند.
چنین ذهنیتی، متکی بر حقانیتی برخاسته از معصومیتی خدشه ناپذیر، خود را از پذیرش مسئولیت درباره خطاها و نابخردی ها یی که در آن نقش داشته، مبرا دانسته و مدعی ارائه پرچمی بی لکه می گردد. چگونه می توان همچنان بر این گمان باطل تکیه کرد که هر خطایی رخ داده است، به مسئولیت دیگران و جز این، هر چه در میان است، از آن ملیون است؟ آنچه آنها نمی پذیرند، بیش از هر چیز به شکست مصدق باز می گردد. آنها مسئولیت مصدق را در آنچه رخ داد، نفی کرده و سر بر بالین خاطرات گذشته، همچنان بر طبل افتخارات می کوبند. گویی زمان برای جبهه ملی در 28 مرداد از حرکت باز ایستاده است. همه چیز ملیون در کودتا، در ملی شدن نفت، در خلع ید خلاصه می گردد. گویی می خواهند تا آخرین قطره ی نفت، تا روزگاری که این کره ی خاکی به دور خورشید می گردد؛ تا ابدیت، همه چیز را در مومیایی ساختن رخدادهای گذشته خلاصه کنند؟ تا آنجا که هر قضاوت دیگری، جز آنچه را خود مناسب می دانند، نشان وابستگی به استعمار و توطئه ای سازمان یافته در همدستی با دشمنان مردم شمارده و مردود قلمداد کنند. من این را اعلام حکومت نظامی در عرصه ی نقد و بازنگری تاریخی می دانم. ترویج ذهنیتی که، راه را بر نگاه نقادانه ما بر گذشته می بندند. نقد، بازبینی و بازنگری، عرصه ای است که ملیون هیچ گاه بدان راه نداشته اند.

اعتماد: جنبش چپ

حکايت اين نسل بر بادرفته

ثمينا رستگاري

پيش از پرسش درباره اينکه چه نيازي است به نقد چپ، شايد بهتر باشد اين سوال را مطرح کنيم که منظور ما از چپ چيست؟ اين چپي که شکست خورده و ناکامش مي دانيم چگونه چيزي بوده است؟ چپ ايراني با چپ جهاني چه شباهتي داشته است؟ آيا منظورمان از چپ سوسياليسم است يا مارکسيسم؟ يا کمونيسم روسي؟ آيا امروز مي توانيم براي نقد سوسياليسم، از نقد چپ ايراني شروع کنيم و آن را مترادف استالينيسم بدانيم و نسخه سوسياليسم را بپيچيم؟

شايد اين کار جذابيت بيشتري داشته باشد که هميشه قالب ريزي هاي ساده انگارانه کوتاه ترين و ساده ترين روش بوده است اما اگر بخواهيم اندکي از سطحي نگري فاصله بگيريم ناچاريم به تدقيق درست مفاهيم و جريانات سياسي پيرو آن مفاهيم بپردازيم. در آن صورت ديگر مجاز نيستيم سرگذشت چپ گرايي در ايران را به سطح دعواهاي داخلي سران حزب توده يا خودخواهي ها و توهمات اعضاي سازمان انقلابي اين حزب تقليل دهيم. در آن صورت بخش عظيمي از تحصيلکرده ها و آرمان خيل عظيمي از مردمي که در راه اين آرمان جان باختند را فاکتور گرفته ايم و بي هيچ دليل علمي و اخلاقي آنها را به کناري نهاده ايم. لذا در ابتداي مباحث اين هفته بايد يک نکته مهم و اساسي را روشن سازيم که سرنوشت چپ در ايران، با سرنوشت حزب توده گرهي باز نشدني خورده است و سرگذشت و ماهيت حزب توده نيز به علت سرسپردگي سران اين حزب به کمونيست هاي شوروي با ويژگي هاي چپ استالينيستي قرابت وثيقي يافته است. حال بايد روشن سازيم آيا مارکسيسم روسي که منبع اصلي ارتزاق چپ هاي ايراني بوده است ارتباطي به مارکسيسم و سوسياليسم در معناي اصلي آنها دارد يا خير؟ روايت ساده داستان اين است که مارکسيسم بنا نهاده شده بر طبقه کارگري که در يک جامعه سرمايه داري وجود دارد در سرزمين سردسير روسيه به قدرت مي رسد، سرزميني که هنوز از مرحله فئودالي به مرحله بورژوايي گذر نکرده و چيزي به اسم طبقه کارگر در آن معنايي که مورد نظر مارکس بود وجود ندارد. و چون طبقه کارگري در کار نبوده تا تاج ديکتاتوري پرولتاريا را بر سر نهد لاجرم حزب کمونيست شوروي از جانب آن اعمال ديکتاتوري مي کرد،

اين چند جمله اخير اگر مصداق تاريخي نداشت يک طنز درجه سوم هم به حساب نمي آمد اما به مرور به يک مساله علمي طراز اول تبديل شده است.

حال آنچه براي ما مهم است اين است که چيزي که از مرزهاي کشور ما عبور کرد اين نسخه و حتي بدتر از آن، صورتک پيش ساخته اين نسخه جعلي بود. و اگر ما امروز از چپ در ايران سخن مي گوييم از اين نسخه پيش ساخته است که حرف مي زنيم نه از سوسياليسم و حتي مارکسيسم در معناي اصيل کلمه، که عدالت خواهي آرماني است که با بشر به دنيا مي آيد و با استالين به گور نمي رود. استالين با هوشمندي بسيار عبارت مارکسيسم- لنينيسم را برگزيد که خط تيره ميان اين دو کلمه بيش از خود آنها اهميت پيدا کرد. منظور او از اين خط اين نبود که مارکسيسمي مي تواند وجود داشته باشد که لنيني نباشد بلکه قصد او نشان دادن صورت تکامل يافته مارکسيسم با اين پسوند بود. بعد از آن هرچه رفت حکايت فرصت طلبي ها و قدرت طلبي هاي آدم هايي است که براي موجه نشان دادن خود جملاتي از مارکس به عاريت مي گرفتند و مارکس در اين ساختار تنها چيزهايي را مي توانست گفته باشد که حزب کمونيست شوروي درست تشخيص مي داد و فهم اين ويژگي و بي ارتباطي آن با آموزه سوسياليسم حداقل براي ما نمي تواند زياد دشوار باشد.

اگر امروز در دايره المعارف هاي سياسي مهم ترين ويژگي استالينيسم را «کيش شخصيت» مي دانند ما به خوبي آموخته ايم که اين ويژگي فقط مختص استالينيسم نيست.

در پرونده اين هفته انديشه سياسي تلاش کرديم سوال هاي واحدي را با افراد متفاوتي که در اين حوزه صاحبنظر به شمار مي آيند در ميان بگذاريم.

حميد شوکت نويسنده کتاب‌های «نگاهي از درون به جنبش چپ ايران» است که با اين کتاب جامعه فکري ما را با شکل جديدي از تاريخ نگاري آشنا ساخت. اين نوع تاريخ نگاري او ديگر توسط هيچ فرد ديگري تکرار نشد. شايد براي اينکه کسي مانند او بر موضوع انتخابي اش چنين اشرافي نداشت. وي در آخرين کتاب خود که گفت وگو با محسن رضواني است توهم آلود بودن کاخ هايي که اين نسل براي خود ساختند را با بي رحمي خود تاريخ نمايان مي سازد و محسن رضواني را در دادگاهي مي نشاند که در آن هيچ هيات منصفه يي نمي تواند راي محکوميت يا تبرئه رضواني و هم قطارانش را صادر کند. کتابي به دردناکي خود واقعيت.

حميد شوکت در پاسخ به سوالات اعتماد

فرجام جزم انديشي

حميد شوکت در سال 1327در تهران به دنيا آمد و 1346به امريکا رفت. او در آنجا هنگام شرکت در مبارزاتي که بر ضد جنگ ويتنام شکل گرفته بود به جريان سياسي چپ پيوست و به عضويت در سازمان دانشجويان ايراني در امريکا و کنفدراسيون جهاني درآمد. شوکت در آستانه انقلاب به ايران بازگشت. نخستين کتاب وي که «زمينه هاي گذار به نظام تک حزبي در روسيه شوروي» نام داشت، بيش از بيست سال پيش منتشر شد. محرک او در نوشتن اين کتاب، ريشه يابي در باورهاي تئوريک و تفکر استبدادي و انحصارطلبانه سوسياليسم اردوگاهي بود که بر انديشه و کردار چپ سنتي در ايران تاثير غيرقابل انکار باقي گذاشته بود. کتاب ديگر شوکت که چند سال بعد تحت عنوان سال هاي گمشده، از انقلاب اکتبر تا مرگ لنين انتشار يافت، ارزيابي همه جانبه تر نويسنده پيرامون چگونگي شکل گيري و رشد انديشه هاي انحصارطلبانه و استبدادي در مارکسيسم روسي و نقش لنين در پايه ريزي و تکوين آن به شمار مي رود. او در بررسي تاريخ جنبش چپ ايران با چهار تن از رهبران اين جنبش به گفت وگو پرداخت. اقدام به اين نوع گفت وگوها و انتخاب اين روش در ارائه و بازبيني رويدادهاي تاريخي، بياني ويژه و قالبي نو در طرح مسايل اجتماعي به شمار مي آيد که انجام آن در ايران نخستين بار به ابتکار حميد شوکت صورت گرفته است. حاصل اين گفت وگوها که بيست سال پيش در کتابي تحت عنوان نگاهي از درون به جنبش چپ ايران آغاز شد، بررسي گوشه هايي از تاريخ جنبش چپ از زبان رهبران آن و تصوير آرمان و توهمي است که سرنوشت کوشندگان اين جنبش را رقم زده است. حميد شوکت با نگارش اين کتاب ها جامعه فکري ايران را با نوع بديعي از تاريخ نگاري آشنا ساخت. علاوه بر اين، شوکت کتابي نيز پيرامون تاريخ جنبش دانشجويان ايران نوشته است تحت عنوان کنفدراسيون جهاني، از آغاز تا انشعاب که انتشار يافت. اين کتاب، تاريخ جنبش دانشجويي ايران در خارج از کشور از سال هاي پس از جنگ دوم جهاني تا آستانه انقلاب در ايران است.

-کاميابي و ناکامي يک جريان فکري- سياسي دقيقاً به چه معناست؟ آيا مي توان معيار قابل اندازه گيري که بتواند مورد تاييد افرادي با گرايش هاي مختلف باشد، براي آن ارائه کرد؟

در تعيين چنين معياري، بايد پيشتر ويژگي هاي آن را تعريف کرد. بايد ديد آيا اصولاً درک مشترکي از آنچه معيار سنجش مي ناميم، وجود دارد يا نه؟ براي يک حزب يا جريان سياسي، موفقيت در انتخابات و تشکيل دولت، نشان پيروزي است. در همين مفهوم، اشکال گوناگون کسب قدرت سياسي را پيروزي مي شمارند حال آنکه، عدم موفقيت در انتخابات يا از دست دادن قدرت سياسي، شکست محسوب مي شود. معيار سنجش در اين عرصه در تحقق خواست هاي اعلام شده در حوزه برنامه سياسي قابل بررسي است اما آنچه شما کاميابي يا ناکامي يک جريان فکري- سياسي مي ناميد تنها در حوزه تحولات سياسي قابل بررسي نيست و مفهوم گسترده تري دارد؛ مفهومي که معيار سنجش آن را بايد در کاميابي يا ناکامي تحقق پروژه اجتماعي و ميراثي که يک جريان سياسي از نظر تاريخي بر جاي مي گذارد، مورد ملاحظه قرار داد. گاه چنين است که در پي شکست يک جريان سياسي در تحقق خواست ها و برنامه اعلام شده، هنوز ممکن است تدارکي جدي براي حضور مجدد در صحنه با موفقيت همراه شده و چه بسا اين بار، به پيروزي بينجامد. حال آنکه شکست يک ديدگاه سياسي يا مکتب فکري در عرصه نظري يا در تحقق پروژه اجتماعي به ويژه اگر در حافظه و وجدان تاريخي جامعه جايگزين شود، به سختي جبران پذير باشد. شکست نازيسم و بلشويسم، شکست هايي از اين گونه اند. شکست هايي که نه تنها در عرصه برنامه و سياست، بلکه هم در عرصه نظري و تحقق پروژه اجتماعي رخ داده اند و هم در حافظه و وجدان تاريخي جامعه، تاثيري ماندگار بر جاي نهاده اند.

– جرياني که با عنوان چپ مارکسيستي در تاريخ ايران شناخته مي شود، داراي عناصر و اجزاي مختلفي است. چه ويژگي هايي ميان همه گرايش هاي مختلف آن مشترک است و چه تفاوت هايي دارند؟

وجه مشترک چپ مارکسيستي در ايران را بايد مبارزه در راه برقراري جامعه سوسياليستي دانست. در اين بيان حزب کمونيست، انقلاب اجتماعي را تحت رهبري طبقه کارگر به سرانجام رسانده و دموکراسي خلقي و در نهايت ديکتاتوري پرولتاريا را جايگزين ديکتاتوري بورژوازي مي سازد. اقدامي که راه گذار به جامعه کمونيستي بي طبقه و پايان بخشيدن به استثمار انسان از انسان را هموار مي سازد. چپ مارکسيستي در ايران با تکيه بر عدالت اجتماعي، قدرت تشکيلات و توان سازماندهي، ويژگي بارز جرياني را نمايندگي مي کرد که رهايي طبقه کارگر از ستم و استثمار را هدف اعلام شده خود قرار داده بود. در همين راستا، کوشش در راه رشد آگاهي و بهبود وضع معيشتي فرودستان جامعه، اقدامي بود که از همان آغاز فعاليت کمونيست هاي ايراني در قفقاز جاي ويژه يي را در سازماندهي کارگران مهاجر ايراني اشغال مي کرد. اين فعاليت ها که در ايران دنبال مي شد، بعدها نيز با کوشش هايي در زمينه سازماندهي کارگران و دهقانان در جريان جنبش جنگل و آنچه در نخستين سال هاي پس از جنگ جهاني اول در گيلان رخ داد، ادامه يافت. متلاشي شدن گروه اراني، پايان اين دوره از فعاليت چپ مارکسيستي به شمار مي آيد.

تلاش آنلاين: کتاب در تیررس حادثه

نگاهی به گذشته و امکان گزینش های دیگر ـ

نگاهی به کتاب «در تیررس حادثه» در گفتگویی با نویسنده اثر گفتگو با حمید شوکت

بی سبب نیست که حتی آنجا که به بهایی گران به قضاوت های قابل تاملی در نگاه به گذشته دست یافته ایم، نمی توانیم آنها را به دستمایه ای برای پیشیرد یا آنگونه که گفتید تعالی جامعه بدل کنیم. بازتاب چنین رخدادی در ذهنیت تاریخی ما که گسست وجه بارز آن است، معنای واقعی خود را در تکرار تاریخ، در تکرار نابخردی ها باز می یابد .

تلاش ـ از قطعه ای از کتاب «در تيرس حادثه» که برای تزيين پشت جلد برگزيده شده چنين برمی آيد؛ نويسنده به خواننده اش بيدارباش می دهد تا خود را برای شنيدن روايت های ديگری ـ از وقايع يکسانی در گذشته ـ آماده کند. در پيشگفتار خود گفته ايد؛ پيش از اين تاريخ همروزگار ايران در پرتو نور و با جوهر «خدمت يا خيانت» نگاشته شده بود. پرتو اصلی که شما در اين اثر نه تنها برزندگی قوام السلطنه، بلکه بر دوره ای از تاريخ معاصرمان می افکنيد، کدام است؟

حمید شوکت ـ در این که قوام از شخصیت های برجسته تاریخ ایران است، کمتر کسی تردید کرده است. با این همه، آنچه تاکنون درباره او می دانستیم، بیشتر بر مبنای شایعه، بر مبنای تهمت و افترا استوار بود. مخالفانش هیچ گاه او را به خاطر پذیرش مقام نخست وزیری در تیرماه 1331 نبخشیدند. اقدامی که گویا به فرمان امپریالیست ها و با هدف از میان بردن دستاورهای جنبش آزای خواهانه مردم ایران صورت گرفته بود. موافقانش نیز در نهایت، از او به عنوان کسی که موفق گردید استالین را در مسئله آذربایجان “فریب” بدهد یاد کرده اند. جز این، چیز زیادی از زندگی قوام نمی دانستیم. هر چه بود، بیشتر دانستنی های پراکنده ای بود که گاه در حوزه خدمت و گاه در حوزه خیانت قابل بررسی هستند. اما هیچ یک از اینها نه تصویر همه جانبه ای از نقش و شخصیت او به دست می دهند و نه ارتباطی با آنچه تحت عنوان مقوله ای تاریخ فهمیده می شود، دارند. اگر بپذیریم که این نه تنها در مورد قوام، بلکه کم و بیش در مورد سایر شخصیت های تاریخی مان نیز صدق می کند، آن وقت پی می بریم که در این عرصه با چه کمبود بزرگی روبرو هستیم. صد سال از مشروطیت می گذرد و ما هنوز در مورد بسیاری از دولتمردانی که در سالهای دور و نزدیک سرنوشت تاریخی مان را رقم زده اند، یک بیوگرافی که ارزش اطلاق چنین عنوانی را داشته باشد در دست نداریم. دولتمردانی که تفاوت نمی کند، ستایش یا نفرین کرده باشیم. در عرصه های دیگر نیز کم و بیش چنین است .
نکته دیگر تلاش در راه ایجاد تعادل در نگاه تاریخی مان است. نگاهی که همه چیز را در نیک و بد این یا آن شخصیت خلاصه نکرده و از یک سویه نگری در ارزیابی گذشته پرهیز کند. تلاشی که توجه خود را معطوف به دریافتی از رخدادهای تاریخی معطوف سازد که وجه بارز آن، توجه به بغرنجی پدیده هاست و نه یافتن پاسخ های ساده و آسان بر پرسش های دشوار و پیچیده. چنین تلاشی به خودی خود به معنای دست یافتن به حقیقت نیست، هر چند که از ضروریات آن است . هدف من این بود که از چنین منظری به زندگی و زمانه قوام بنگرم .

تلاش ـ گفته ايد؛ گذشته هنگامی به تاريخ بدل می شود که از کوره نقد عبور کند. هر نقدی که به تاريخنگاری جديدی بی انجامد، ناگزير متکی بر آگاهی های هم اکنونی است. بر بستر اين آگاهيها تصويرهای بازسازی شده جديدی از گذشته به عنوان تاريخ بدست داده می شود .
پرسش اين است که چنين تاريخی حتا در نزديکترين صورت به وقايع گذشته، امروز چه تأثيری می توانند داشته باشند؟ مثلاً اين که ماه تير در اصل می بايست يا می توانست يادآور نقش مثبت احتمالی سياستهای قوام السلطنه در حل مسئله نفت باشد، چه چيزی را عوض می کند؟

حمید شوکت ـ شاید مهم ترین وجه آن، تلاش در راه جلوگیری از تکرار نابخردی های تاریخی باشد. من در آغاز کتاب در تیررس حادثه به مطلبی از کاپوشینسکی، نویسنده لهستانی اشاره کرده ام که گویای چنین درکی است. او می نویسد : ” اگر جهان همواره تنها با خرد اداره می شد، آیا اصولا تاریخی وجود می داشت؟” (1) می دانیم که در فراز و نشیب تحولات اجتماعی و در زندگی ملت ها، شکست، ناکامی و نابخردی اجتناب ناپذیر است. اما آنچه فرصت های از دست رفته تاریخی، آنچه شکست، ناکامی و نابخردی را به تراژدی بدل می سازد، نه تنها این واقعیت که به هر حال، اینجا و آنجا اجتناب ناپذیر است، بلکه بیش از هر چیز، خودداری از نقد نقادانه آنهاست. نگاه به گذشته و بازبینی کارنامه تاریخی مان نیز از این بابت است که معنا می یابد. از این بابت که در کاوش و بررسی بی پروای گذشته و دستیابی به داده های تازه، راه آینده را هموار سازیم. راهی که با گام نهادن در آن، زمینه ای را فراهم سازیم تا از دردها و رنج های مان کاسته و از تکرار خطاهای مان جلوگیری کنیم. در چنین معنایی، باید ببینیم آیا در گذار تاریخ با امکانات دیگری نیز روبرو بوده ایم که به دلایلی از توجه بدان فروگذار کرده و موقعیت های مغتنمی را از کف نهاده ایم؟ و اگر چنین است، چه عواملی در این انتخاب موثر بوده اند و چگونه می توان در آینده از آن جلوگیری کرد؟ طبعا چنین دریافتی به معنای آن نیست که همواره حقایقی جاودانه را جایگزین حقایق جاودانه دیگر سازیم. بلکه این انتخاب ما را با امکانی روبرو خواهد ساخت که خود را از دور باطل تکرار تاریخ برهانیم و به حقایقی دست یابیم که هر چند برای همه و برای همیشه نیستند، اما بر کثرت گرایی استوارند .

تلاش ـ در ميان بسياری از ايرانيان ـ حتا در ميان بخش بزرگی از سرآمدان آنها ـ نگاهی وجود دارد که همه چيز را در حوزه سياست در زير سايه رقابت و جدال بر سر قدرت ارزيابی می کند. در پرتو چنين نگاهی ـ و در زير سايه قدرت ستيزی ـ همه حوادث، سياستها و شخصيتها به يک ميزان رنگ می بازند. زيان چنين نگرشی به وقايع و چهره های تاريخی چيست؟

حمید شوکت ـ می دانیم که سیاست معنای واقعی خود را در نبرد قدرت باز می یابد. اما فروکاستن سیاست تنها به مقوله قدرت زیانبار است. در چنین نگاهی، نقش شخصیت ها و راهی که برای چیرگی بر دشواری های زودگذر یا ماندگار و یا تحقق ایده های اجتماعی پیش می کشند، به جدال و رقابت بر سر قدرت خلاصه می گردد. در این نگاه، بیش از آنکه جایگاه شخصیت ها و چهره های تاریخی را در طرح و برنامه اجتماعی آنان دریابیم، ویژگی های فردی و اخلاقی شان را ملاک سنجش قرار می دهیم که اگرچه با اهمیت هستند، اما کافی نیستند. حتی در این عرصه نیز، شعار و احساسات را جانشین منطق و خرد در قضاوت های تاریخی مان می سازیم. بازتاب چنین رفتاری در نگاه تاریخی مان چنین است که به جای کنکاش در اندیشه و کردار و تدبیر و درایت آنان در تحقق برنامه های اجتماعی، همه چیز را در پاکی و درستی یا ناپاکی و نادرستی شان خلاصه می کنیم. تا آنجا که اغلب شماری از معیارهای اخلاقی، که معصومیت وجه بارزی از آن را تشکیل می دهد، معیار ارزیابی و قضاوتی یک سویه قرار می گیرد. معیاری که دامنه سنجش آن در حوزه ایمان قابل تصور بوده و با خرد و سیاست در وجه امروزی آن بی ارتباط است. این اقدام هر چند در ظاهر از ارزشی معنوی برخوردار است، اما در نهایت به حذف عنصر مسئولیت در گذرگاه تاریخ می انجامد و در عمل شخصیت سیاسی را از تحقق وظیفه ای که برعهده اش نهاده شده است معاف می سازد. در چنین نگاهی، همه چیز در مظلومیت و بی پناهی شخصیتی محبوب یا در دسیسه ها ی استبداد و تباهی استعمار خلاصه می گردد. بازتاب چنین نگاهی در وجدان تاریخی ما چنین است که همواره برای شکست ها، یرای ناکامی ها و نابخری هایی که با آن روبرو بوده ایم، دیگران را مقصر بدانیم . دیگرانی که در خدمت استعمار، راه بهشت موعود، راه تعالی و سعادت مان را سد کرده و سرنوشت محتوممان را رقم زده اند .

شهروند امروز: کنفدراسيون محصلین و دانشجویان ایرانی

گفت و گو با حميد شوكت – فرشاد قربانپور عملكرد كنفدراسيون جهاني و جنبش دانشجويي

تقابل و گاهي تعامل ميان طرفداران مشي چريكي و مخالفان آن و تفسير گفته هاي لنين و مائو به مثابه آيه هاي زميني تمام تلاش گروهايي بود كه ميان ناسيوناليسم و انترناسيوناليسم مي غلتيدند.در اين باره و پيرامون جنبش دانشجويي ايران و “كنفدراسيون جهاني” با حميد شوكت خالق اثر “كنفدراسيون جهاني” گفت و گو كرديم كه در پي مي آيد

به نظر شما كنفدراسيون يك تشكل سياسي بود يا صنفي؟

کنفدراسيون در آغاز كار، يعني تا اوايل دهه ي شصت ميلادي، دامنه فعاليت هاي صنفي گسترده اي داشت. دليل اين امر را مي بايست در چند عامل جستجو کرد. نخست نقش کساني چون فعالان جامعه ي سوسياليست ها ي ايراني در اروپا، حزب توده و بعدها جبهه ي ملي که در پايه گذاري و شکل گيري کنفدراسيون موثر بودند. هر يک از آنها، هر چند با تفاوت هايي بر اين نظر بودند که مي بايست ميان سازمانهاي صنفي و سياسي تفاوت قايل شد. علت ديگر اين بود كه فعاليت سياسي آشكار مانع تمديد گذرنامه ي دانشجويان، عدم برخورداري از دريافت ارز دولتي و قطع بورس تحصيلي مي شد. اداره سرپرستي امور دانشجويان که در سفارتخانه هاي ايران در خارج از کشور دفتر نمايندگي داشت، مراقب فعاليت هاي دانشجويي بود و مي توانست از تمديد گذرنامه دانشجويان سر باز زده و امکان اقامت و تحصيل هر دانشجويي را غيرممکن سازد. اگر توجه کنيم که در اين دوره، تغيير رشته و محل تحصيل نيز بدون کسب اجازه از دفاتر سرپرستي امور دانشجويان به سختي امکان پذير بود و حتي ازدواج با همسري خارجي نيز مانعي در راه تمديد گذرنامه دانشجويي و در نتيجه ادامه تحصيل شمارده مي شد، متوجه مي شويم که دانشجويان ايراني در سالهاي دهه پنجاه و آغاز دهه شصت ميلادي، براي دست زدن به فعاليت سياسي با چه دشواري هايي روبرو بودند . در اين دوره هنوز امکان پناهندگي سياسي، دستکم به خاطر فعاليت سياسي دانشجويي موجود نبود و جز شماري از رهبران حزب توده در اردوگاه شرق، کمتر کسي پناهنده سياسي بود. از سوي ديگر، در برخي از کشورهاي اروپايي، فعاليت هاي چپ گرايانانه، به ويژه اگر فعاليت کمونيستي قلمداد مي گرديد جرم محسوب مي شد. اگر توجه کنيم که مثلا در آلمان غربي حزب کمونيست تا مدت ها ممنوع بود، پي مي بريم که اتهام فعاليت کمونيستي، آن هم براي يک دانشجوي خارجي چه مخاطراتي به بار مي آورد. نکته ديگر، نگاه کنفدراسيون به چگونگي مبارزه بود. كنفدراسيون در آغاز كار به مبارزه در چهارچوب قوانين جاري ايران با رژيم شاه تکيه داشت. واقعيتي که خود بازتابي از نقطه نظرهاي سازمان هاي سياسي صاحب نفوذ در كنفدراسيون بود. مثلا يكي از خواسته هاي دانشجويان اين بود كه هنگام انتخابات مجلس شوراي ملي بتوانند با مراجعه به كنسول گري هاي ايران راي بدهند و از اين راه در انتخابات وسرنوشت کشورشرکت داشته باشند . با رشد ديكتاتوري در ايران و فرمايشي شدن انتخابات، هنگامي که اپوزيسيون رفته رفته امكان هر نوع مبارزه قانوني را غير ممكن ديد، اين واقعيت در جنبش دانشجويي خارج نيز بازتاب يافت و در چگونگي نگاه کنفدراسيون به مبارزه صنفي و سياسي موثر افتاد. با توجه به همه ي اينها، مي توان گفت که کنفدراسيون سازماني دانشجويي بود که در آميزه اي از مبارزات صنفي و سياسي آغاز به کار کرد و رفته رفته به فعاليت کم و بيش صرف سياسي روي آورد .

نشريه نامه پارسي، ناشر افکار دانشجويان ايراني در اروپا، در آستانه ي تشکيل کنفدراسيون پيرامون فعاليت صنفي و رابطه آن با مبارزه سياسي تاکيدي اين چنين داشت: “اما مسايل صنفي نمي تواند و نبايد تنها هدف فعاليت سازمان هاي دانشجويي باشد. چنين کاري فقط از خودپرستي و کوته بيني حکايت مي کند . در جهان پرآشوب کنوني، يکي از اميدهاي جامعه ايران به جواناني است که امروز در گوشه و کنار به کار دانش مشغولند و فردا، خواه ناخواه، بخش مهمي از نيروي فکري و معنوي کشور را تشکيل مي دهند. جامعه ايران از اين “کتاب خواندها”، از اين “باسوادها”، از اين “فرنگ رفته ها” مي خواهد که در رفع درماندگي و فروماندگي کشور خود کوشش موثرتري بنمايند. فقط خودپسندان و کوته بينانند که مي توانند از توجه به چنين رسالتي سر باز زنند و تمام مسايل موجود را در دعواي “ارزدولتي” و “ارزآزاد” خلاصه کنند. چنين مبارزه اي به تنهايي ارزش ندارد. از اين رو، سازمانهاي دانشجويي همراه توجه دقيق به مسايل صنفي، بايد به فعاليت در زمينه هاي ديگر نيز بپردازند.” (1 )

چرا تا اين حد تحت تاثير احزاب بود؟

بنيانگذاران کنفدراسيون از همان آغاز کساني بودند که سابقه فعاليت سياسي در جريان مبارزات ملي شدن صنعت نفت را داشتند و در پي پيروزي کودتا به خارج از کشور آمده بودند. در خارج نيز يا به جامعه سوسياليست هاي ايراني در اروپا پيوستند و يا عضو حزب توده بودند. اين در مورد مدافعان جبهه ملي نيز صادق است. آنان هر چند در آغاز کار نقشي در تشکيل کنفدراسيون نداشتند، اما بعدها در موقعيتي قرار گرفتند که مي توان از آن به عنوان يکي از نيروهاي مهم و موثر کنفدراسيون ياد کرد. از اين سه جريان، برخي پيش از ترک ايران در سازمان ها و احزاب سياسي عضويت داشتند. بقيه نيز اگر عضو هيچ يک از جريانات سياسي نبودند، اما با تمايلات سياسي در مبارزه دانشجويي شرکت مي کردند. به اين معنا، عدم فعاليت آشکار آنان در مبارزه صرفا سياسي بيشتر از بابت محدوديت هايي بود که به آنها اشاره کردم. با گشايشي که پس از نخست وزيري اقبال در فروردين ماه 1339 و به ويژه در فاصله نخست وزيري اميني در فضاي سياسي ايران پيش آمد، احزاب و سازمانهاي موجود کوشش هايي را براي شرکت در مبارزه سياسي آغاز کردند. کوشش هايي که در فضاي سياسي خارج از کشور و مبارزات دانشجويان ايراني نيز بازتاب مي يافت. چنين شرايطي، باعث رشد و نفوذ گرايش هاي موجود جامعه ايران در کنفدراسيون مي شد و دانشجويان ايراني خارج از کشور نيز به مبارزه سياسي آشکارتري نسبت به گذشته روي مي آوردند .

كنفدراسيون در اروپا از كادرهاي قوي تري برخوردار بود . در حالي كه در انقلاب ايران كادرهاي آن در آمريكا به پست هايي دست يافتند؟

گمان مي كنم منظور شما نقش برخي از سران جمهوري اسلامي چون آقايان مصطفي چمران، صادق قطب زاده و يا ابوالحسن بني صدر در نخستين سال هاي پس از انقلاب باشد. اما اين مربوط به آغاز فعاليت هاي كنفدراسيون است. هر سه اينها در نخستين سال هاي فعاليت کنفدراسيون ارتباطشان با آن سازمان قطع شده بود. مثلا چمران به ميل خود كنفدراسيون را ترك كرد. اما قطب زاده اخراج شد و بني صدر نيز کناره گرفت. در همين ارتباط توجه به نکته اي در مورد عضويت قطب زاده و بني صدر در کنفدراسيون ضروري است. در جبهه ملي خارج از کشور، جريان قابل توجهي با گرايش هاي غير مذهبي وجود داشت. اختلاف قطب زاده و بني صدر با اين جريان، در عمل به رويارويي با جريان غير مذهبي جبهه ملي که در کنفدراسيون داراي نفوذ بود مي کشيد. وقتي اختلافات در جبهه ي ملي بالا گرفت، کساني چون قطب زاده و بني صدر نيز با اين گرايش در جبهه ملي درگيري پيدا كردند و از اين طريق با كنفدراسيون هم دچار اختلاف شدند . مخالفت آنان با گرايش غيرمذهبي جبهه ملي، در عمل مخالفت با کساني بود که در پيشبرد مبارزه دانشجويي در خارج نقش داشتند و همين باعث شد تا در مقابل کنفدراسيون قرار بگيرند. اما اين بدان معنا نبود که در کنفدراسيون براي کساني که معتقدات ديني داشتند امکان فعاليت وجود نداشت يا از نظر اساسنامه و تشکيلات مانعي بر سر راه فعاليت شان بود. هر چند که، به ويژه با توجه به رشد گرايش هاي چپ در کنفدراسيون و جوي که در جنبش هاي اعتراضي جوانان کشورهاي غربي وجود داشت، دانشجويان مسلمان که شمارشان اندک بود، رفته رفته خود رغبتي به شرکت در مبارزات کنفدراسيون نشان نمي دادند. همين جا بايد اضافه کرد که شماري از اعضاي كنفدراسيون بعدها در مخالفت با جمهوري اسلامي كشته شدند. آنها اغلب عضو اتحاديه ي كمونيستها، حزب رنجبران و يا تعدادي مدافع جريان هاي چريكي بودند .

تئوري فكري غالب بر جنبش دانشجويي ايران كه حاصل آن كنفدراسيون شد، چه بود؟

کنفدراسيون بيش از هر چيز جنبشي اعتراضي بود که يکي از وظايف مهم خود را در نشان دادن واقعيت هاي ايران پيرامون نقض حقوق بشر و افشاي رژيم استبدادي شاه در ميان افکار عمومي جهان مي دانست. پشتيباني از حقوق پايمال شده مردم و کوشش براي نجات جان زندانيان سياسي، عرصه اي بود که کنفدراسيون با حضور در آن اعتباري جهاني کسب کرد. کنفدراسيون در اين عرصه پرچمي بي لکه عرضه مي کرد. اين اعتبار اغلب در موفقيت جنبش دانشجويي ايران در خارج از کشور براي اعمال فشار به رژيم ايران موثر مي افتاد. تا آنجا که به جرات مي توان گفت هيچ يک از جنبش هاي دانشجويي جهان، وجهه و اعتباري را که کنفدراسيون داشت کسب نکردند. دريافت پيام از شخصيت هاي برجسته جهان چون برتراند راسل و ژان پل سارتر و يا سازمان آزاديبخش فلسطين و جبهه آزاديبخش ويتنام و دولت ويتنام شمالي به کنگره هاي کنفدراسيون، نشان اعتبار جهاني آن سازمان بود. تا آنجا که رژيم شاه براي مقابله با کنفدراسيون آن سازمان را غيرقانوني خواند و ادامه عضويت در آن را سه تا ده سال زندان اعلام کرد .

در آغاز فعاليت کنفدراسيون، گرايش ملي گرايي قوي بود. اما جنبش دانشجويي رفته رفته به جريان هاي چپ و راديکال گراييد. تاثير پيروزي انقلاب مسلحانه در كوبا و الجزاير و بعدها جنگ ويتنام در اين زمينه به نظر اساسي مي رسد . علاوه بر اين، شکست راه قانوني مبارزه در ايران به ويژه پس از پانزدهم خرداد 1342 در سمت گيري كنفدراسيون اهميت داشت. با رشد ديكتاتوري، اپوزيسيون داخل و خارج و به پيروي از آن جنبش دانشجويي به راه حل هاي افراطي در مقابله با رژيم كشيده شدند. رژيم شاه هر نوع راه حل محتاط آميز و معتدل را بر اپوزيسيون سد کرده بود. ديگر با رشد ديكتاتوري، راهي براي اعتراض قانوني به آنچه در ايران جريان داشت موجود نبود. از اين منظر، رژيم شاه نقشي مهم در راديكال ساختن اپوزيسيون در تمام سطوح ايفا كرد. تا آنجا كه رفته رفته هر نوع اعتدال يا اصلاح طلبي به معناي سازش و سستي در مبارزه قلمداد شد .

چرا قبل از انقلاب 57 جنبش دانشجويي ايران در خارج از كشور قوي بود. در حالي كه بعد از انقلاب با توجه به فشارهاي مشابه عكس اين مساله صادق است ؟

تركيب جمعيتي ايراني خارج از كشورتغيير كرده است. پيش از انقلاب اين تركيب تقريبا كاملا دانشجويي بود. در حالي كه اكنون شمار دانشجوياني که از ايران آمده باشند بسيار اندك است .

جنبش دانشجويي ايران بر اساس چه نيازي شكل گرفت؟

از 28 مرداد به اين سو، ذهنيت عمومي اپوزيسيون چنين بود كه علت پيروزي كودتا، حاصل تفرقه ميان سه نيروي اصلي جنبش، يعني مليون، جريان چپ و نيرو هاي مذهبي بوده است كه نمونه هاي خود را در مخالفت هاي حزب توده با جبهه ي ملي و مصدق و اختلاف ميان مصدق و آيت الله كاشاني باز مي يافت. مي توان گفت که اين ارزيابي، ذهنيت و به معنايي وجدان اپوزيسيون را شكل مي بخشيد. واقعيتي که معناي خود را در تمايل به همكاري و جلوگيري از تفرقه اپوزيسيون باز مي يافت و به موجوديت و اساس كنفدراسيون و نيز مجموعه ي اپوزيسيون شكل مي بخشيد. همين واقعيت تبلور خود را در اصلي ترين شعار كنفدراسيون، يعني اتحاد ، مبارزه، پيروزي باز يافته بود. شايد به اين معنا كه در اتحاد مجموعه ي جنبش است كه مبارزه به پيروزي مي رسد .اين نقطه نظر تا انقلاب بهمن 1357 و مدتي پس از آن، ذهنيت حاكم بر جنبش سياسي ايران بود . گمان مي كنم تاكيد رهبر انقلاب اسلامي بر “وحدت كلمه ” در جريان انقلاب نيز بيان ديگري از چنين ذهنيتي باشد و به معنايي بيان همان شعار اتحاد مبارزه و پيروزي به شمار آيد كه در سراسر زندگي كنفدراسيون جريان داشت . نکته ديگر ممنوعيت احزاب و سازمان هاي سياسي در ايران بود. کنفدراسيون به تجربه دريافته بود که هنگامي به عنوان تنها نيروي قدرتمند اپوزيسيون قادر است رژيم ايران را به عقب نشيني وادارد و در حمايت از جان زندانيان سياسي و افشاي استبداد موثر افتد که يکپارچه عمل کند. با توجه به اين نکته، مي توان گفت که تجربه ي كنفدراسيون در جنبش سياسي ايران تجربه اي است منحصر به فرد. پانزده سال تمام، نيروهاي متفاوت اپوزيسيون در سازماني واحد در كنار يكديگر بر ضد ديكتاتوري و استبداد مبارزه كردند . چنين تجربه اي در تاريخ مبارزه ي سياسي ايران تا امروز بي سابقه است .

شهروند امروز: کتاب نگاهی از درون به جنبش چپ ایران

جنبش چپ در گفتاري كوتاه با حميد شوكت
گامي براي خروج از دور باطل – فرشاد قربانپور

به بهانه انتشار چهارمين دفتر از مجموعه «نگاهي از درون به جنبش چپ» در گفت‌وگو با «محسن رضواني» از اعضاي سازمان انقلابي حزب توده ايران با حميد شوكت، پديد آورنده اين آثار گفت‌وگو كرديم. حميد شوكت در اين زمينه علاوه بر انتشار گفت‌وگوهايي با «ايرج كشكولي»، «مهدي خانبابا تهراني» و«كوروش لاشايي» آثار ديگري در زمينه تاريخ منتشر كرده است كه از آنها مي توان به «از انحصار طلبي انقلابي تا سركوب دولتي» و «در تيررس حادثه»، پيرامون زندگي قوام‌السلطنه اشاره كرد. بازتاب آثار او علاوه بر نشريات در سايت وي www.shokat.com نيز انعكاس يافته است.

از ميان کشورهاي شوروي، چين، کوبا و آلباني که سوسياليستي بودند، چين بيش از همه به رژيم شاه احساس نزديکي مي‌کرد و حتي آخرين ديدار رسمي شاه با يک رهبر خارجي، با «هوا کوا فنگ» بود. اين مساله چگونه مي‌توانست مائوئيسم را به عنوان عنصري مولد در موتور سازمان انقلابي توجيه کرده و جا بيندازد؟

در آخرين سال‌هاي دهه 60 ميلادي، جمهوري توده‌اي چين، رفته رفته خود را براي رهايي از انزوايي طولاني که با انقلاب فرهنگي در عرصه بين‌المللي با آن روبه‌رو شده بود آماده مي‌ساخت. نخستين نشانه‌هاي اين اقدام، کوششي بود که در فاصله‌اي کوتاه به کارزاري جهاني براي عضويت آن کشور در سازمان ملل شکل مي‌گرفت. در همين فاصله، حزب کمونيست و دولت جمهوري توده‌اي چين، مشي عمومي خود را که تحت عنوان حمايت از انقلاب کارگري و خلق‌هاي ستمديده شهرتي جهاني داشت، به کنار نهاده و سياست ديگري را پيش گرفتند. بازتاب آشکار اين سياست، کوشش در جهت ايجاد روابط ديپلماتيک با جهان غرب و توسعه و گسترش روابط سياسي و اقتصادي با کشورهاي اروپاي غربي، آمريکاي شمالي و متحدانش بود. شماري قابل توجه از اين متحدان، در جهان سوم، کشورهايي بودند که سابقه‌اي طولاني در مبارزه با شوروي داشتند و بيشتر رژيم‌هاي ضدکمونيستي و ديکتاتوري بودند.

بر چنين زمينه‌اي بود که رهبران چين در بهار 1350، از شاهزاده اشرف پهلوي دعوت کردند تا طي ديداري رسمي از جمهوري توده‌اي چين ديدار کند. اين اقدام سازمان‌هاي مائوئيستي ايراني را در بهت و حيرتي باور نکردني فرو برد. تا اين دوره، جز جمهوري توده‌اي چين، ساير کشورهاي سوسياليستي نيز روابط ديپلماتيک خود را با ايران گسترش داده و در عين حمايت از حزب توده که از نيروي قابل توجهي برخوردار نبود، همکاري با رژيم ضدکمونيستي ايران را در عرصه‌هاي گوناگون پيش مي‌بردند. حجم هر چند اندک معاملات تجاري و بازرگاني با ايران، رو به رشد بود و همين امر باعث مي‌شد تا شوروي و ساير کشورهاي اردوگاه شرق در برابر نقض حقوق بشر در ايران سکوتي تاييدآميز اختيار کرده و تنها هنگامي به اعتراض برخيزند که به منافع آنان کمترين صدمه اي نخورد. سازمان‌هاي مائوئيستي چون سازمان انقلابي که در ميان جوانان ايراني خارج از کشور و دانشجويان عضو کنفدراسيون مدافعان قابل توجه‌اي داشتند، دليل اين اقدام را حاصل روي برتافتن شوروي از انقلاب و تجديد نظرطلبي در اصول مارکسيسم جست‌وجو مي‌کردند. در نگاه آنان، چين از سرشتي ديگر بود و پايگاه انقلاب جهاني شمارده مي‌شد. پايگاهي که به مدد پادزهر انقلاب فرهنگي پرولتاريايي، راه بازگشت سرمايه‌داري در نظام سوسياليستي را سد کرده بود.

مساله دعوت از اشرف پهلوي به چين که سرآغاز برقراري روابط ديپلماتيک با آن کشور به شمار مي‌آمد، از بابت ديگري نيز براي سازمان انقلابي و مجموعه اپوزيسيون ايران پرسش‌برانگيز بود. اگر قرار بود چين با ايران روابط ديپلماتيک برقرار کند، چرا مي‌بايست اين اقدام با دعوت از شخصي انجام گيرد که از عوامل موثر کودتاي 28 مرداد 1332 شناخته شده و از نظر اپوزيسيون نامطلوب‌ترين عنصر براي چنين انتخابي بود. تاييد اقدام جمهوري توده‌اي چين در کوشش براي برقراري روابط ديپلماتيک قابل دفاع بود. اما دعوت آن کشور از اشرف پهلوي و حمايتي که از رژيم شاه صورت مي‌گرفت را نمي‌شد پذيرفت. سياست تاييدآميز جمهوري توده‌اي چين در برابر رژيم شاه به دشواري روزافزوني براي سازمان انقلابي در دفاع از حقانيت چين و ادعايش پيرامون پشتيباني از انقلاب و جنبش کارگري بدل شده بود.

بر چنين زمينه‌اي بود که مساله سياست خارجي جمهوري توده‌اي چين و بازتاب آن در ايران، از اين تاريخ تا آستانه انقلاب، به يکي از مسائل حاد و مورد بحث در محافل سياسي و سازمان‌هاي دانشجويي در خارج از کشور بدل شد و کشمکش‌هاي بي‌پاياني را به دنبال آورد. کشمکس‌هايي که دلايل انتخاب اين سياست و ماهيت رژيم شاه موضوع اصلي آن بودند و در رشد اختلافاتي که سرانجام به انشعاب در کنفدراسيون جهاني دانشجويان و محصلان ايراني به عنوان نيرومندترين جريان اپوزيسيون ايران در خارج از کشور موثر افتادند. اين نکات در کتابي که پيرامون تاريخ کنفدراسيون و جنبش دانشجويي خارج از کشور نوشته‌ام به تفصيل آمده است.

چرا سازمان انقلابي که اساسا و از ابتدا بر مبناي انتقاد به حزب توده شکل گرفت و اين حزب پدرخوانده را به رفرميسم متهم مي‌کرد، در نهايت خود به رفرميسم دچار شد. در نهايت هم پس از پيروزي انقلاب در کنار حزب توده از جريان مذهبي دفاع کرد.

مبارزه سازمان انقلابي با حزب توده ريشه در چگونگي آغاز فعاليت و تاريخ آن سازمان داشت. با پيروزي انقلاب کوبا در دي‌ماه 1338 (ژانويه 1959) و سقوط باتيستا، آوازه انقلاب کوبا، آمريکاي لاتين، جهان سوم و کشورهاي پيشرفته سرمايه‌داري را فراگرفت. چندي بعد، انقلاب الجزاير نيز به پيروزي رسيد و در مهرماه 1341 (اکتبر 1962) با تشکيل مجلس موسسان، احمدبن‌بلا را به رياست دولت ملي انتخاب کرد. دو انقلاب در فاصله‌اي کوتاه به پيروزي مي‌رسيدند و جواناني را که دل در گرو مبارزه سياسي داشتند، شيفته و مفتون توانايي‌هاي خود مي‌ساختند. پيام هر دو انقلاب در اين بود که راه رهايي از قيد و بند استعمار را مي‌بايست در مبارزه مسلحانه جست‌وجو کرد. طبعا هر دو انقلاب پيچيدگي‌هايي داشتند که تقليل آن به مبارزه مسلحانه صرف را با ترديدي قابل تامل روبه‌رو مي‌ساخت. اما براي جنبش‌هاي رهايي بخش و به ويژه جواناني که دل در گرو مبارزه انقلابي داشتند، همين پيام کافي بود تا آنان را مجذوب توانايي‌هاي خويش سازد. ديگر به اعتبار آنچه در کوبا و الجزاير و بعدها ويتنام جريان داشت، تکيه بر اشکال مبارزه مسالمت‌آميز و پارلماني از کمترين اعتباري برخوردار نبود. اميد به کارايي اشکال مسالمت‌آميز مبارزه، تکرار مکرر گام نهادن در بيراهه‌اي بود که فرجامي‌جز شکست دربر نداشت. باور تزلزل‌ناپذير جواناني که مبارزه انقلابي را تنها چاره راه مي‌شماردند، پيروزي انقلاب در کوبا، الجزاير، نقطه پاياني رخوت و سستي، نقطه پاياني انتظارهاي بي‌پايان شمارده مي‌شد.

صدای آمريکا: کتاب در تیررس حادثه

مصاحبه صدای آمريکا با حميد شوکت بمناسبت انتشار کتاب در تيررس حادثه
مصاحبه با صدای آمريکا بمناسبت انتشار “درتيررس حادثه” – برای ذخيره فايل صوتی کليک کنيد

برای مشاهده اين کليپ برنامه RealPlayer لازم است. در صورت احتياج برنامه رايگان را از اين آدرس دريافت کنيد. کليک کنيد.
:: RealPlayer – Free Version