حميد شوکت
 
علی شيرازی
 
     
 

۲- قوام ساعت ۱۰ شب روز ۲٨ تیر، هم خوشحالی خود از موافقت شاه با انحلال مجلس را به اطلاع ارسنجانی رساند و هم دستور دستگیری کاشانی، به رغم مصونیت پارلمانی او را صادر کرد؛ دستوری که بنابود فردای آن روز اجرا شود.
٣- قوام هنوز تا صبح روز ٣۰ تیر منتظر دریافت اجازه برای دیدار شاه بود تا انحلال مجلس را قطعی بگرداند. استعفای او کمی بعد از ساعت پنج یا شش بعد از طهر همان روز اعلام شد.
۴- در همین روزها بود که نمایندگان جبههٌ ملی اقداماتی برای حل مسالمت آمیز بحران انجام دادند. از جمله به صورت مذاکره با دربار یا دعوت از نیروهای نظامی و انتظامی به خودداری از برخورد قهر آمیز با مردم، و یا با دعوت از مردم به مراعات آرامش و متانت در اعلامیه هائی که به همین مناسبت در روز ۲٨ و ۲۹ تیر صادر کردند.
آیا نتیجه ای که از این مقدمات می توان گرفت جز این نیست که اولا” قوام تا روز ٣۰ تیر هنوز استعفا نداده بود. ثانیا” این امکان را داشت که حکومت نظامی را در همان روز اول انتخاب خود به عنوان نخست وزیر منحل بسازد. ثالثا” این که تضاد بین گفتهٌ مصدق و فراکسیون نهضت ملی در بارهٌ قانونی بودن یا نبودن انتخاب قوام به نخست وزیری او را از مسئولیت کشتار مبرا نمی کند. اگر مصدق قوام را نخست وزیر قانونی می خواند ادعای خود اورا تائید می کرد، و اگر سران جبههٌ ملی تأکید بر غیر قانونی بودن دعوی او می داشتند به خاطر انتخاب او در یک جلسه سری و غیر رسمی مجلس، بدون هیچ مذاکره بود، غیر رسمی از آن رو که جلسه بدون حد نصاب حاضران تشکیل شده بود. امتناع نمایندگان مخالف به شرکت در آن جلسه هم به همین دلیل بود.
نقد همهٌ مطالب این فصل از کتاب را هنوز هم می توان ادامه داد، مثلا” در رابطه با ادعای «ائتلاف» بین جبههٌ ملی و حزب توده، که از عجایب قضاوت است. ولی من تا این جا هم از حدی که برای بررسی کتاب از ابتدا برای خودم گذاشته بودم در گذشته ام. بنابراین کوتاه می آیم و دفتر نقد را با اشاره به چند نکته دیگر می بندم.

آن چه نویسنده در این کتاب، به رغم زحمت زیادی که درتألیف آن برخود هموارکرده است، انجام می دهد یک قضاوت مبتنی بر نقد قضاوت ها و پیشداوری های دیگران نیست. اگر می خواست جز این باشد بایستی اساس کار را بر نقد آن نظرها و پیشداوری ها می گذاشت و درستی و نادرستی آن ها را با اتکاء بر اسناد و شواهد آشکار می ساخت.
یکی ازپی آمدهای نوع برخورد نویسنده نسنجیدن اطلاعات و نظرهائی است که در برخی از منابع دربارهٌ قوام یافت می شود. مثل این نظر یحیی دولت آبادی که در افتادن قوام با کلنل محمد تقی پسیان و نخست وزیر شدن قوام پیش از این واقعه را ناشی از تحریکات و تمایلات رضا خان سردار سپه می داند، کسی که از افزایش قدرت سپاه ژاندارم و در نتیجه کلنل پسیان بیم داشت و برای در هم شکستن آن قوام را دست آویز خود ساخت. نمونه دیگر نامه ایست که اخیرا” خسرو شاکری در سایت جبههٌ ملی منتشر کرده است. نامه ای که قوام در اواسط مه ۱۹۲۱ از زندان عشرت آباد به وزیر مختار بریتانیا در ایران نوشته و از او تقاضای اعمال نفوذ برای رهائی خود از زندان کرده بود. آن چه در این نامه جالب است اشارهٌ قوام به رابطهٌ ویژه او با بریتانیاست، رابطه ای که او با عبارات «دوستی و روابط صمیمانه […] با مأمورین دولت فخیمه» در سه سال گذشته (یعنی موقعی که او والی خراسان بود) و این که «در هیچ موقع از حفظ منافع این دولت کوتاهی نکرده» است توصیف می کند. توجه به این نامه از آن جهت ضروری به نظر می رسد که می تواند به شناخت بهتر نوع رابطهٌ قوام با قدرت های بزرگ کمک کند. در عین حال می توان رفتار قوام به دولت فخمیه را، به نحوی که در این نامه منعکس شده است، با رفتار مصدق در همین زمان و در رابطه با انتصاب سید ضیاء به مقام نخست وزیری مقایسه کرد، آن گاه که کلنل فریزر، رئیس پلیس جنوب، به قصد هواخواهی از احمد شاه و دولت کودتائی سید ضیاء از او پرسید «چرا دستخط شاه را در این ایالت اجرا ننمودید» و مصدق پاسخ داد «به شما مربوط نیست که چنین سئوالی بکنید.»
نویسنده برخوردی عمدتا” جانبدارانه به قوام و وقایع زندگی سیاسی او می کند. از او یک قهرمان و ناجی می سازد و آن جا که مشکلی در زندگی و رفتار او می بیند بزرگوارانه از کنار آن می گذرد. پی آمد دیگراین رویکرد فرو افتادن نویسنده در دام ساده نگری در نگاه به بغرنج های تاریخ و گریز به اما و اگر ها وتصویرهای تخیلی در طرح دورنماهای تاریخی است. فرو کاستن قدر مخالفان و رقبای قوام یکی دیگر از نتایج این رویکرد است که چوب اصلیش را مصدق می خورد. یک نمونه دیگر بی مبالاتی نوع اخیر مقایسهٌ واکنش قوام، در سمت والی خراسان، و مصدق، در مقام والی فارس، در برابر دولت سید ضیاء است. هردو از به رسمیت شناختن این دولت سرباز زدند. قوام «با ارسال تلگراف تندی رئیس الوزرای جدید را آقای سید ضیاء، ناشر روزنامهٌ رعد خواند» و اظهار تردید در اساس و مرام نظام جدید کرد، ولی «مصدق استعفا داد و به ایل بختیاری پناه برد» (٨۶). نویسنده در مصاحبه ای که با بهاره ایرانی می کند قدمی بیشتر در تخفیف واکنش مصدق بر می دارد. او می گوید «مصدق بدون این که مقاومتی از خود نشان دهد استعفا کرد و به ایل بختیاری پناه برد.» این، به قول نویسنده نمونه دیگری از عقب نشینی های ناگهانی مصدق بود، که معلوم نیست نویسنده چگونه آن را به تمایل مصدق به ریا کاری و خود شیفتگی پیوند می زند. ولی منابع دیگر این رخداد را طوری دیگر شرح می دهند. طبق روایت سیروس غنی مصدق نه تنها از پخش خبر رسمی تشکیل دولت جدید در استان فارس، به رغم دستور شاه، خودداری نمود، بلکه از دادن پاسخ به دو تلگراف سید ضیاء، در همین مورد، امتناع کرد. او استعفایش را هم خطاب به شاه نوشت و چون می دانست که پاسخ این واکنش دستگیری او خواهد بود به ایل بختیاری رفت.
یکی از کاستی های کتاب کوتاهی از پرداختن به برخی از سئوالاتی است که پاسخ به آنها تصویر روشن تری از زندگی سیاسی قوام را ممکن می ساختند. مثلا” معلوم نیست که چرا نویسنده توجه لازم به شیوهٌ حکومت قوام در خراسان نمی کند. این در حالی است که اقوال دیگران در این باره، مثلا” در بارهٌ استبدادی بودن این حکومت، نیاز به بر رسی توسط نویسنده ای دارد که قائل به دموکرات بودن قوام است. یا معلوم نیست که چرا کتاب در بارهٌ نقش قوام در سال های ۱۲٨۹ تا ۱۲۹۶ ساکت است. این در حالی است که قوام در این سال ها چند بار پست وزارت داشت. از جمله در کابینهٌ صمصام السلطنه در سال ۱۲۹۰، که با انحلال مجلس دوم و کودتای ناصرالملک خاتمه یافت. یا در سال های جنگ جهانی اول واشغال خاک ایران توسط قوای روسی و انگلیسی و مبارزهٌ ملیون ایران علیه اشغالگران در این سال ها.
همان طور که مقدمتا” اشاره شد نویسنده می خواهد «از منظر بر رسیدن کارنامه ی قوام السلطنه و باز بینی زندگی سیاسی او» زمینه ای «برای درک همه جانبه» از تاریخ معاصر فراهم سازد. اگر چه اتخاذ این روش برای درک همه جانبهٌ تاریخ را نمی توان یک سره نا مقبول خواند، ولی به نظر می رسد که شرط مقدماتی موفقیت در این کار داشتن تصویری شامل از مجموعهٌ ساختارها، روندها، مناسبات و مسائل عمده ایست که آن تاریخ را می سازند. بر اساس چنین تصویر است که می توان طرحی روشن از نیروها و گرایش های موجود در جامعهٌ معاصر ، مناسبات بین آنها، واکنش آنها نسبت به مسائل اساسی جامعه و راه حل های هریک از آنها را به دست آورد و آن گاه با تشخیص جایگاه و حرکت اشخاص در این متن تصویر واقع بینانه تری از نقش آنها به خواننده ارائه داد. اگر از این شرط بگدریم و کتاب را به صورتی که از آب درآمده است بنگریم، یعنی به صورت نگاهی محبت آمیز و کمتر انتقادی به زندگی قوام می توانیم آن را کتابی موفق ارزیابی کنیم که با نثری شیوا و با استفاده از منابع بعضا” تازه یافته نوشته شده است.
نقد این کتاب به نحوی که در این صفحات انجام گرفت نه به معنی نادیده گرفتن زحمات نویسنده برای تألیف آن است و نه به قصد انکار کاردانی و خدمات قوام در برخی از برهه های تاریخ معاصر ایران. کتاب به صورتی که هست طرحی دیگر از زندگی سیاسی یکی از برجسته ترین سیاستمداران ایران در سدهٌ بیست را تشکیل می دهد که می تواند بحث جدیدی را در بارهٌ این شخص و بستر تاریخی فعالیت های او آغاز کند. اما شرکت در این بحث را نمی توان با حملات بی مایه به شخص نویسنده، آن طور که یکی از منتقدین، به ناپسند ترین شکل انجام داده است، به نتیجهٌ مطلوب رساند.
تردید در داوری های نویسنده در بارهٌ مصدق هم به این معنی نیست که به روش ها وسیاست های این سیاستمدار هیچ انتقادی وارد نیست. برخی از انتقادهای درست را در همان زمان نخست وزیری او و پس از آن کردند، از جمله خلیل ملکی، در پیش و پس از کودتای ۲٨ مرداد. این راه هنوز هم باز است.
منبع: اخبار روز

پنج‌شنبه ۱۱ مرداد ۱٣٨۶ – ۲ اوت ۲۰۰۷

http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=10675

Pages: 1 2 3 4 5