حميد شوکت
 
علی شيرازی
 
     
 

نکتهٌ آخری که در ارتباط با مسئلهٌ قوام و دموکراسی باید مورد توجه قرار بگیرد موضعی است که او در مقابل رضا شاه و فرزند او اتخاذ می کرد. سئوال این است که انگیزهٌ اختلاف قوام با این دو چه بود، تمایل او به دمکراسی و ضدیت آنها با این نظام حکومتی بود یا قدرت طلبی خود قوام. نویسنده خود در رویاروئی او با رضا خان پیش از۱٣۲۴ و رضا شاه پس از این تاریخ، نشانی از تمایل مذکور نمی دهد. عکس آن در مورد برخورد قوام با پسر رضا خان صادق است، آن جا که او قطعاتی از نامهٌ سرگشادهٌ قوام در مخالفت با تغییر قانون اساسی را نقل می کند، نامه ای که نسبت به «متزلزل ساختن قانون اساسی کشور که ضامن بقای حکومت ملی و مشروطیت است» هشدار می دهد و خطری بزرگتر و لطمه ای عظیم تر از آن نمی بیند که این «تنها وثیقهٌ بقای ایران» دستخوش تغییر و تبدیل گردد (۲۶۹). ولی قوام این نامه را در همان دورانی می نویسد که خود دست به تشکیل یک حزب حکومتی می زد، در انتخابات به وسیلهٌ همین حزب دست می برد، مطبوعات را تعطیل می کرد و روزنامه نگاران را بازداشت می نمود. آیا نمی توان به همین دلیل و دیگر شواهدی که در این جا ذکر شد انگیز تحریر این نامه را هم در همان «تفرعن اشرافیت قاجاری» ای جستجو کرد که نویسنده خود در رفتار قوام مشاهده می کند؟
دوم نقش قوام در نجات ایران: نویسنده در چند جا قوام را درنقش سیاستمداری که مدبرانه از تجزیه ایران جلوگیری کرد می نشاند و بدین مناسبت او را درموضع یک ناجی وطن قرار می دهد. بار اول در ارتباط با قیام عشایر مناطق شیروان و قوچان به سرکردگی خداوردی است. خطری که به زعم نویسنده می توانست از جانب این قیام متوجه تمامیت ارضی ایران بشود ناشی از همکاری حزب عدالت و کمونیست های ایران و ترکمنستان باآن بود. این همکاری می توانست راه را برای دخالت دولت روسیه باز کند و کار را به تجزیهٌ خطه ای از خاک ایران در آن منطقه بکشاند. قوام این قیام را به کمک روسای عشایر منطقه سرکوب کرد و شورشیان دستگیر و اعدام شدند. ولی – با فرض وجود این خطر – باز این سئوال باقی می ماند که اگر، همان طور که نویسنده اشاره می کند، مسکو «دستور تعویق نا محدود حمله به خراسان و عدم مداخله در قائلهٌ خداوردی را» به حزب عدالت نمی داد (٨۰) و «مقامات شوروی خود مانع هر نوع درگیری نظامی و دخالت مدافعنشان در خراسان [ن]می شدند» و شماری از اعضای حزب عدالت را به مرو تبعید نمی کردند (٨۱) تدبیر قوام بازهم موثر واقع می شد. فراموش نکنیم که دستور مسکو به سبب تدبیر قوام صادر نشد، بلکه، به تصریح نویسنده، به علت «ملاحطات ایدئولوژیک» مسکو و خوش بین نبودن آن نسبت به ایجاد رژیم کمونیستی در ایران بود (همان جا). در نظر بگیریم که نویسنده با تذکر این ملاحظات خود وجود خطر تجزیه انکار می کند. بدین ترتیب قوام ایران را از خطری نجات داد که وجود نداشت.
نظیر همین قضاوت را می توان، بر مبنی داده های کتاب، درمورد جنبش جنگل و خطری کرد که، به زعم نویسنده، می توانست از این جنبش برای تمامیت ارضی ایران ناشی بشود. نویسنده در این مورد هم قوام را در نقش ناجی ای تصویر می کند که کمر همت می بندد و خطر را از ایران دور می سازد. ولی هم او در عین حال شواهدی را نقل می کند که باور به خطر و دفع آن را مشکل می کنند: رژیم بلشویکی در نخستین سال های پس از پیروزی انقلاب اکتبر «از صدور انقلاب به ایران، آن هم به گونه ای که شماری از آرمان خواهان چشم انتظار آن بودند دست شسته بود». قرار داد اسفند ۱۲۹۹ بین ایران و شوروی «نشانه ی چنین انتخابی بود»، انتخابی که «سرنوشت حزب عدالت و جنبش جنگل را قربانی ملاحظات دیپلماتیک می کرد» (٨۰). روتشتین، سفیر شوروی در ایران، «درپی آن بود تا با عدم حمایت از جنبش جنگل راه را برای ایجاد تفاهم با دولت قوام هموار سازد، راهی که از منظری عمومی تر در تطابق با سیاست جهانی بلشویسم، شرط امضای قرارداد بازرگاانی با بریتانیا و فراهم ساختن زمینه ی مناسبات شوروری با انگلستان به شمار می آمد» (۱٣۵). این تصمیم را «بازتاب تحولاتی» بود «که از چندی پیش در سیاست خارجی شوروی جریان داشت». «جنبش جنگل در نهایت وسیله ای در دست رژیم بلشویکی برای اعمال فشار به حکومت تهران و دستیابی به تفاهم با انگلستان در عرصه ی جهانی به شمار می آمد» (۱٣٨). آیا نمی توان با همهٌ این احوال پرسید که اولا” خطر تجزیه از کجا ناشی می شد و ثانیا” نقش قوام در دفع آن را در کجا باید یافت. علاوه بر این به نظر می رسد که نویسنده برای بزرگ جلوه دادن نقش قوام از توجه کافی به سهم بقیهٌ عوامل موثر در کسب نتیجهٌ نهائی غفلت می ورزد. از جمله: نقش مقاومت نیروهای شورشی جنگل و مردم آن حوالی در مقابل بلشویکی کردن جنبش و نقش نیروهای نظامی دولت در دفع حملات تهاجمی کمونیستی.
عین این داستان در خطر مفروض بعدی تکرار می شود، خطری که به زعم نویسنده با شورش کلنل پسیان و درخواست اسلحه توسط او از تاشکند به وجود آمده بود. قوام برای جلوگیری از سقوط خراسان و خطر تجزیه کشور «با تمام دور اندیشی و تدبیر سیاسی خود به مقابله با چنین واقعیتی» وارد میدان کارزار شد و باز هم به کمک شماری از سران ایل های خراسان به قائلهٌ پسیان پایان داد. جالب است که نویسنده در این جا برای جدی جلوه دادن خطر نظری را که پیش از این دربارهٌ سیاست دولت شوروری نسبت به ایران ابراز کرده بود بدون هیچ توضیح ترک می کند و عکس آن را محرز می خواند. در آن جا چنین به نظرش رسیده بود که «در نخستین سال های پس از پیروزی انقلاب اکتبر رژیم بلشویکی در شوروی از صدور انقلاب به ایران […] دست شسته بود» (٨۱) و در این جا از دستور لنین به راسکولنیکف خبر می دهد که «مسئولیت احتمالی ایجاد جمهوری شوروی خراسان را به عهده بگیرد» (۱۰۵). فراموش نکنیم که ماجرای نجات پس از عقد قرارداد دوستی بین ایران و شوروی در اسفند ۱۲۹۹ اتفاق افتاده بود، قراردادی که به قول نویسنده، نشان از ترک خیال صدور انقلاب بلشویکی به ایران می داد و «سرنوشت حزب عدالت و جنبش جنگل را قربانی ملاحظات دیپلماتیک» شوروی می کرد (٨۱). در این مورد هم نویسنده دست به کاهش وزن نیروهای داخلی و خارجی مقابل با خطر مفروض می زند: گرایش ناسیونالیستی پسیان، مردی که در جنگ میهنی علیه نیروهای تجاوزگر روس و انگلیس در جنگ جهانی اول شرکت کرده بود را نادیده می گیرد همچنین گرایش ضد کمونیستی سید ضیاء را که، به قول نویسنده متحد پسیان بود و مخالفت انگلیس که جلب موافتش برای رژیم بلشویکی اهمیت اساسی داشت.
حالا می رسیم به اشغال ایران در جنگ جهانی دوم توسط نیروهای متفقین. اگر قوام در دفعات پیش ایران را از خطر تجزیهٌ نجات داده بود، این بار این «فروپاشی» ایران بود که دفعش تدبیر قوام را می طلبید و انتخاب او را به مقام نخست وزیری اجتناب ناپذیر می ساخت (۱۷۶). اما در صفحات دیگر کتاب معلوم می شود که آن چه تدبیر قوام را لازم می ساخت نه فروپاشی، بلکه تجزیهٌ دو استان توسط فرقهٌ دموکرات آذربایجان و حزب دموکرات کردستان بود. ولی آیا این تنها تدبیر قوام بود که خطر را از سر ایران رفع کرد؟ چه می شد اگر، همان طور که نویسنده خود متذکر شده است (۲٣۷)، استالین به علت ملاحظهٌ اقدامات تلافی جویانهٌ انگلیس و آمریکا در مصر، سوریه، اندونزی، یونان، چین، ایسلند و دانمارک مجبور به تخلیهٌ ایران از نیروهای اشغالی شوروری نمی شد و شورش آذربایجان و کردستان را به حال خود رها نمی کرد. آیا بازهم تدبیر قوام موثر می شد؟ تذکر نویسنده برداشته از نامهٌ ٨ مارس استالین به پیشه وری است. در آن جا استالین به جنبهٌ دیگری از علل انصراف از اشعال هم اشاره می کند، به خدشه ای که «حضور نیروهای شوروی در ایران به مبانی سیاست رهائی بخش» شوروی در اروپا و آسیا وارد می کرد، و قابل فبول نبود. طرفه این که تمایل نویسنده به افزودن سهم تدبیر قوام در «نجات» ایران او را مجبور به انصراف از توجه به سلسله مراتب زمانی برخی از رویدادها نیز می کند. او می نویسد: « متعاقب نشست جلفا [بین باقراوف، پیشه وری، شبستری و جاوید] مولوتف از باقروف خواست تا پیشه وری را برای انجام مذاکرات با تهران آماده سازد. کوشش برای متقاعد ساختن پیشه وری به پذیرش موافقتنامه میان قوام و سادچیکف بر سر مسئله ی آذربایجان دلیل دیگری است که نشان می دهد شوروی پیش از اعمال فشار آمریکا در شورای امنیت به تنظیم چنین سیاستی پرداخته بود» (۲٣٣). اما تاریخ دقیق نشست جلفا ٨/۱/۲۵ است که نویسنده ذکر آن را فراموش می کند. دستور مولوتف به بافراوف «متعاقب» این نشست صادر می شود، یعنی پس از امضای موافقت نامه در ۱۵/۱/۲۵ . ولی طرح شکایت ایران در شورای امنیت به چند ماه پیش از این تاریخ بر می گردد. اول بار در ۲۹/۹/۲۴ بود که آمریکا خواهان طرح مسئله در سازمان ملل شد. در روزهای آخر ژانویه ۱۹۴۶ (٨ و ۱۰/۱۱/۲۴) یا یک روز پس از انتخاب قوام به نخست وزیری شکایت ایران در شورای امنیت مطرح شد. بار دیگر این اقدام بنابر توصیهٌ وزرای خارجه آمریکا و بریتانیا و به رغم تهدید توسط شوروی یک روز قبل از شروع مذاکره میان قوام و سادچیکف در تهران (۲۷/۱۲/۲۴) تکرار شد. فشار کتبی یا شفاهی ترومن که به قول جمیل حسنلی، یکی از مأخذ اصلی نویسند در این فصل از کتاب، «موجب تصمیم شتاب زده و غیر مترقبهٌ شوروی ها» مبنی بر حروج نیروهای شوروی از ایران شد در روز اول یا سوم سال ۱٣۲۵ رخ داد که ۱۴ و یا ۱۱ روز پیش از امضای موافقتنامه بین قوام و سادچیکف است. دستور استالین مبنی بر خروج نیروهای شوروری از ایران در روز سوم فروردین صادر و همان روز به اجرا گذاشته شد. از همهٌ این ها گذشته امتناع شوروی از تخلیهٌ خاک ایران از نیروهای اشغالی خود در موعد مقرر آن چنان بی اهمیت نبود که مخالفت فوری کشورهای غربی را بر نانگیزد و موجب فشارهای افزایندهٌ آنها بر شوروی نگردد.

Pages: 1 2 3 4 5