حميد شوکت
 
شرق: سرشت و سرنوشت بلشویسم
 
     
 

به قول آقاي بهروز در كتاب شورشيان آرمانخواه بي‌ترديد بازخواني وقايع سياسي – اجتماعي پس از انقلاب اكتبر روسيه و به قدرت رسيدن بلشويسم در آن كشور تحت رهبري لنين، اساسي‌ترين و بيشترين تاثير را در ميان نيروهاي چپ ايراني حدفاصل سال‌هاي 1300 تا 1362 خورشيدي گذاشته است كه بساط آخرين تشكيلات چپ ماركسيستي در ايران برچيده شد. بنابراين ادامه گفت‌وگو با شما را در دو بعد پي خواهم گرفت؛ نخست از منظر يك مدافع فرضي بلشويسم – كمونيست روسي – و ديگر از منظر يك فرد حقيقي كه با آراي شما و تحليل تاريخي‌تان از انقلاب اكتبر موافق است. شايد از اين رهگذر بتوان به ارزيابي موشكافانه‌تري نسبت به انقلاب اكتبر دست يازيد. شما در پايان‌بندي كتاب «از انحصارطلبي انقلابي تا سركوب دولتي» كه مربوط است به حدفاصل سال1917 تا مرگ لنين و قدرت گرفتن استالين، ميان لنين و استالين حلقه مفقوده‌اي لحاظ نمي‌كنيد و استالين را پيامد منطقي لنين مي‌دانيد. معتقديد استالينيسم محتمل‌ترين راه ممكن براي تغيير و‌گذار از دوره لنين در شوروي آن روزگار بوده و بحران دهه 1920 روسيه را عاملي مي‌دانيد كه اين احتمال را به يقين تبديل كرد يعني همان چيزي كه شما آن را يگانگي ميان تئوري لنيني و پراتيك استاليني مي‌خوانيد. لطفا در اين‌باره توضيح بدهيد؟

با توصيفي كه درباره سرانجام تشكيلات‌ چپ در ايران به آن اشاره شده است، موافق نيستم. اما حتي اگر آن تلقي را نيز بپذيريم، دقيق‌تر آن است كه گفته شود، «بساطي را بر چيدند»، چرا که اگر جز اين بود، كسي به اختيار خود صحنه را ترك نمي‌كرد. باري، آنچه به پرسش شما درباره يگانگي ميان تئوري لنيني و پراتيك استاليني مربوط مي‌شود، توجه به این نكته است كه بررسي تاريخ شوروي در نخستين سال‌هاي پس از پيروزي انقلاب اكتبر نشان مي‌دهد شرايطي كه زمينه به قدرت رسيدن استالين را فراهم كرد، در دوران حيات لنين تكوين يافته بود. چنانچه در آن كتاب نيز به آن پرداخته‌ام، لنين به مثابه بنيان‌گذار بلشويسم نظمي را سامان داد كه تكيه بر ترور را به عنوان عاملي تعيين‌كننده در دستيابي به سوسياليسم يا آنچه سوسياليسم تلقي مي‌شد، اجتناب‌ناپذير مي‌شمارد. پيام منطقي چنين رويكردي،‌ گذار از شقاوتي به شقاوتي ديگر بود؛ شقاوتي كه تداوم خود را در تطابق تئوري لنيني با پراتيك استاليني باز مي‌يافت. استالينيسم در چارچوب ايدئولوژيك و نظم اجتماعي ويژه‌اي ساخته و پرداخته شد كه بنيان آن با ايجاد نظام تك‌حزبي و كيش شخصيت در انقلاب اكتبر شكل گرفته، با سركوب اپوزيسيون ريشه دوانده و در جنگ داخلي استحكام يافته بود. آنچه به شخصيت لنين و استالين در پي‌ريزي و تداوم اين نوع‌گذار و تحول كه سوسياليسم واقعا موجود نام گرفت مربوط مي‌شود، آن است كه آنها با وجود تفاوت در چگونگي اعمال ديكتاتوري با رشته‌هايي به يكديگر پيوسته‌اند. لنين آينه شرايط عقب‌مانده روسيه، سنت‌ها و محدوديت‌هاي آن بود و بنياد انديشه ماركس را در قالب تنگ جامعه‌اي گنجاند كه از لحاظ صنعتي رشد نيافته و از نظر فقدان بنيادهاي دموكراتيك، در استبداد ديرپاي تزاريسم ريشه داشت. استالين نيز به مثابه يك پديده، تنها با اتكا بر ايدئولوژي حزب قابل توضيح نيست. درك مهجور او از چگونگي پديده‌هايي چون خدمت و خيانت يا دوستي و وفاداري، برخاسته از تربيتي بود كه حضور دايمي قهر و خشونت را به راز بقا در روستاي روسيه بدل كرده و بر شخصيت او و يارانش شكل مي‌بخشيد؛ عنصري كه بي‌گمان در چگونگي اعمال ترور و گسترش دامنه آن نقشي قاطع داشت. در چنين زمينه‌اي، با اعمال محدوديت در سياست اقتصادي نوين (نپ) و ممنوعيت تشکیل فراكسيون‌ها در كنگره دهم حزب كه هر دو به ابتكار لنين رخ داد، بناي اساسي‌ترين زمينه‌هاي رژيم استاليني در زمينه اقتصاد و سياست فراهم آمد؛ اقتصاد و سياستي كه با برچيدن بازار آزاد و تبعيد و كشتار اعضا، كادرها و رهبران حزب در دوران استالين به سرانجامي محتوم رسيد. از اين ديدگاه، ميان بنيان‌گذار نظام سوسياليسم واقعا موجود و جانشينش، ميان روياي لنينيسم و كابوس استالينيسم حلقه مفقوده‌اي وجود ندارد.

‌آيا اقتدارگرايي لنينيستي و استالينيستي اساسي‌ترين ريشه‌هايش را از شرايطي كه نام برديد، مي‌گرفت يا دلايل ديگري نيز وجود داشت. به نظر شما گسترش سركوب سياسي و تنگنا‌هاي اجتماعي كه از همان آغاز حكومت لنين آغاز شد و در دوران استالين به اوج خود رسيد و به لحاظ سلبي چقدر ريشه در سياست اقتصادي نوين (نپ) و هراس از ميدان دادن به سرمايه خصوصي و نفوذ عناصر غيرسوسياليستي به جامعه كارگري داشت؟

پاسخ به اين پرسش را با آنچه در كتاب سال‌هاي گمشده، از انقلاب اكتبر تا مرگ لنين (1924-1917) به آن پرداخته‌ام، دنبال مي‌كنم.(6) در نخستين سال‌هاي پس از پيروزي انقلاب اكتبر، رهبران شوروي اقدامات گسترده‌اي را در راه برقراري رابطه مجدد با جهان سرمايه‌داري كه در پي انقلاب و تكيه حزب بر سياست صدور انقلاب جهاني قطع شده بود، آغاز كردند. اين اقدام همزمان با رشد بحران در اقتصاد جهاني، با محدوديت‌هايي همراه بود و بر عمق بحران در جامعه شوروي افزود. عقب‌ماندگي ديرپاي جامعه روس و باورهاي اراده‌گرايانه بلشويسم مبني بر ايجاد تحول سريع در‌گذار به تمدن صنعتي، هر اقدامي را در اين عرصه به اشكال استبدادي آلوده مي‌كرد. فقدان مكانيسم‌هاي بازار و رقابت آزاد خود زمينه‌هاي ديگري بودند كه بر اشكال استبدادي تحول دامن زده و بر شتاب آن مي‌افزودند. در اين ميان، سرمايه‌گذاري در صنايع سنگين كه سوسياليسم ‌بايد بنيان‌هاي خود را بر آن استوار مي‌كرد، بنا بر عقب‌ماندگي‌هاي فني و علمي قادر نبود رشدش را بر زمينه‌هاي سودآوري بنا كند كه تحول صنعتي را از تكيه بر ابزارهاي استبدادي بي‌نياز كند. تحولي كه بنا بر كمبود انباشت سرمايه و تكنيك مدرن، به اجبار بر اعمال فشار به توده‌هاي مردم تكيه مي‌كرد. در عرصه جهاني نيز، شكست انقلاب در اروپا و به ويژه آلمان، شوروي را با انزواي بيشتري روبه‌رو کرده بود. در چنين شرايطي، لنين با توجه به موقعيت بحراني اقتصاد كه بر نارضايي عمومي، اعتصابات كارگري و شورش‌هاي دهقاني دامن زده بود، به سياست اقتصادي نوين (نپ) روي آورد. اين سياست كه بر زمينه اقتصادي متعادل‌تر و قابل انطباق‌تري متناسب با امكانات اقتصادي روسيه تدوين شده بود، از دامنه شتابزدگي و تخريب كاست. اما هراس لنين و شماري از رهبران بلشويسم در آن بود كه مبادا ميدان دادن به مناسبات متكي بر بازار آزاد و امكان رشد سرمايه خصوصي، نفوذ عنصر غيرسوسياليستي را به عرصه سياست نيز گسترش دهد و از نقش اقتصاد دولتي و موقعيت ممتاز حزب بكاهد. از اين رو، با وجود گشايشي كه با اعمال سياست اقتصادي نوين (نپ) در بهبود نسبي زندگي مردم حاصل شده بود، جامعه همچنان در تلاطم و بحران قرار داشت. به اين ‌ترتيب با گسترش روزافزون دستگاه پليسي و انحصار هرچه بيشتر قدرت در دست حزب، بوروكراسي دولتي و اساس نظام تك‌حزبي نيز تقويت مي‌شد. تا آنجا كه در ادامه منطقي سياست و نظم لنيني، اين دستگاه و مناسبات استاليني بود كه شكل مي‌گرفت. مناسباتي كه در اشتراكي كردن اجباري كشاورزي و تكيه‌اي يك‌جانبه بر رشد صنايع سنگين، به شكل روزافزوني بر جنبه‌هاي استبدادي رژيم دامن مي‌زد.
بر چنين زمينه‌اي، با مرگ لنين، استالين قدرت را در دست گرفت. او با مكثي تاريخي، سياست اقتصادي نوين (نپ) را ملغي كرد و چرخش تازه‌اي را سازمان داد. از آن پس صنعتي كردن كشور كه با سوسياليسم يكسان خوانده شده بود، در كنار اشتراكي كردن كشاورزي به بهاي بي‌خانماني، تبعيد و نابودي ميليون‌ها دهقان به‌عنوان عنصر ضروري چنين تحولي، روسيه را با بحراني بي‌سابقه روبه‌رو كرد. در واقع بنيادهاي اصلي اين نوع‌گذار و تحول با چيرگي بلشويسم در انقلاب اكتبر و روي كار آمدن قشر تهي‌دستي كه با اعمال تخريب و شتابزدگي امكان هر رشدي متناسب با توانايي‌هاي جامعه را از آن سلب كرده بود، فراهم آمد. نوعي از ‌گذار و تحول كه بي‌اعتنا به قابليت‌هاي واقعي جامعه سامان يافته، بر اراده‌گرايي تكيه داشته و جامعه را از بحراني به بحراني و از تلاطمي به تلاطمي ديگر مي‌كشاند. آشوب عنصر ذاتي حاكميت در نظام بلشويكي بود و امكان ناچيزي براي‌ گذاري سواي آنچه استالينيسم نام گرفت، باقي مي‌گذاشت. استالينيسم اگرچه تنها راه تحول ممكن براي شوروي نبود، اما محتمل‌ترين آن بود. جنگ داخلي و بحران دهه 1920 ميلادي در شوروي، اين احتمال را به يقين بدل کرد.

Pages: 1 2 3 4