حميد شوکت
 
شرق: سرشت و سرنوشت بلشویسم
 
     
 

لنینیسم و استالینیسم در گفتگو با حمید شوکت
سرشت و سرنوشت بلشویسم
نگاهی‌به نظام تک حزبی
به‌بهانه سالروز تولد استالین
مسعود رفیعی‌طالقانی‌ mass.rafi@gmail.com ضمیمه روزنامه شرق. شماره 1408. شنبه 12 آذر 1390
حميد شوكت از جمله معدود روشنفكران و پژوهشگران ايراني است كه با انجام يك كار خاص سبكي بنا نهاده است؛ كار ويژه او در عرصه پژوهش‌هاي تاريخي كتاب‌هايي بودند با عنوان «نگاهي از درون به جنبش چپ ايران» كه مشتمل بود بر گفت‌وگوهايي با چهار تن از رهبران سازمان انقلابي حزب‌توده. اين كتاب‌ها شايد همان سبك مخصوص حميد شوكت باشند؛ «سبكي نو در تاريخ‌نگاري معاصر ايران». گفت‌وگوهايي كه خواندن آنها به‌راستي مخاطب را به اعماق روابط تشكيلاتي و فضاي سياسي–اجتماعي دوران حيات اين سازمان فرو مي‌برد. نامگذاري اين كتاب‌ها را هم به جرات مي‌توان گفت كه بهترين نوع نامگذاري بوده است و درست منطبق بر محتواي كتاب. غير از اين كتاب‌هاي ويژه اما، حميد شوكت در زمينه پژوهش تاريخ چپ روسيه هم يد طولايي دارد. نخستين كتابش كه «زمينه‌هاي گذار به نظام تك‌حزبي در روسيه شوروي» نام داشت، بيش از 25 سال پيش منتشر شد. كتابي كه به ريشه‌يابي در باورهاي تئوريك و تفكر استبدادي و انحصارطلبانه سوسياليسم اردوگاهي پرداخته بود و تاثيرات زيادي نيز بر انديشه و كردار چپ سنتي در ايران گذاشته بود. كتاب ديگر شوكت كه چند سال بعد از كتاب نخست تحت عنوان«سال‌هاي گم‌شده، از انقلاب اكتبر تا مرگ لنين» انتشار يافت، نيز ارزيابي همه‌جانبه‌تر نويسنده درباره چگونگي شكل‌گيري و رشد انديشه‌هاي انحصارطلبانه و استبدادي در ماركسيسم روسي و نقش لنين در پايه‌ريزي و تكوين آن به شمار مي‌رود.
گفت‌وگوي پيش رو را حالا به همين علت مي‌خوانيد. شوكت در اين دو كتاب ارزشمند – كه شرح آنها در بالا رفت – به‌خوبي نشان داده است به تاريخ شوروي بلشويكي و سوسياليسم اردوگاهي حاكم بر آن اشراف كاملي دارد. پس وقتي ما تصميم گرفتيم در سالروز تولد ژوزف استالين نگاهي به عملكرد حزب بلشويك روسيه بيندازيم، يكي از بهترين گزينه‌ها براي گفت‌وگو، حميد شوكت بود كه پس از سال‌ها دوري از مطبوعات ايران با رويي گشاده و مهرباني ويژه گفت‌وگو را پذيرفت. وسواس ويژه حميد شوكت براي من بسيار آموزنده بود زيرا چند بار تاكيد كرد كه مايل نيست حرف‌هاي تكراري بزند و اين درست برخلاف مشي و منش برخي به اصطلاح روشنفكران روزگار ماست كه سال‌هاي سال است حرف‌هاي تكراري مي‌زنند و فقط به كار اشغال رسانه‌ها مي‌آيد؛ افرادي كه به قول آيزايا برلين در مقدمه كتاب متفكران بزرگ روس، يك چيز مي‌دانند و همه چيز را با آن تفسير مي‌كنند!
حميد شوكت در سال ١٣٢٧در تهران به دنيا آمده و در ١٣٤٦ به آمريكا رفته است. در آنجا هنگام شركت در مبارزاتي كه برضد جنگ ويتنام شكل گرفته بود به جريان سياسي چپ پيوسته و به عضويت در سازمان دانشجويان ايراني در آمريكا و كنفدراسيون جهاني درآمده است. شوكت در آستانه انقلاب در پايه‌ريزي جبهه دموكراتيك ملي شركت كرده و مدتي عضو هيات‌تحريريه نشريه آزادي، ارگان آن تشكيلات بوده و حالا سال‌هاست كه در شهر برلين اقامت دارد.

‌آقاي شوكت! استالين يكي از چهره‌هايي است كه چهره ماركسيسم و سوسياليسم را در جهان معاصر به‌شدت مخدوش كرده است. منتقدان چپ در دنيا چه آنهايي كه در اردوگاه سرمايه‌داري مي‌گنجيدند و چه چهره‌هاي مستقل و حتي برخي چپ‌هاي تغيير موضع داده، نقد ماركسيسم را از دريچه نقد استالين و استالينيسم دنبال كرده‌اند. اساسا نقد چپ در جهان پس از انقلاب اكتبر مترادف نقد استالين بوده است. اين رويه در ايران نيز در ميان روشنفكران ليبرال رويه‌اي جاري به‌شمار مي‌آمده و هنوز هم مي‌آيد. با توجه به اين مقدمه، به عقيده شما چرا نقد ماركسيسم از حدود دهه سوم قرن بيستم به اين سو با نقد استالين و استالينيسم همراه است؟ آيا كساني كه قرائت استاليني از ماركس را سرلوحه كنش انتقادي خود قرار دادند، راه را به اشتباه نرفته‌اند؟

با برملا شدن واقعيت دادگاه‌هاي فرمايشي مسكو و آشكار شدن پيامدهاي اقداماتي كه با اشتراكي كردن كشاورزي به بي‌خانماني و قتل‌عام گسترده روستاييان، نابودي كشاورزي و سركوب و ترور در تمام سطوح جامعه روسيه انجاميده بود، مورخان محافظه‌كار كوشش‌هاي دامنه‌داري را در اثبات اين ادعا آغاز كردند كه ماركسيسم در وجوه گوناگون خود سرانجامي جز آنچه در شوروي رخ داده است، ندارد. اين كوشش به ويژه در دوران جنگ سرد، تا آنجا كه براي رويارويي با سيطره‌جويي شوروي انجام مي‌گرفت، هدف مقابله با احزاب چپ اروپا و جلوگيري از نفوذ ماركسيسم در جنبش‌هاي مسلحانه آسيا، آفريقا و آمريكاي‌لاتين را دنبال مي‌كرد. در مقابل براي مدافعان دوآتشه شوروي نيز به ويژه پس از كنگره بيستم حزب كمونيست آن كشور در سال 1956 و نطق مشهور خروشچف كه طي آن از كيش شخصيت استالين سخن گفت، ديگر امكاني باقي نمانده بود تا هر آنچه را كه درباره جنايات استالين فاش شده بود، در تبليغات «زهرآگين» دشمنان سوسياليسم يا «توطئه» عوامل امپرياليسم خلاصه كنند. با اين تفاوت كه اگر مخالفان سرسخت سوسياليسم، آنچه را كه با نام و سنت استالين عجين شده بود، ماهيت واقعي ماركسيسم قلمداد مي‌كردند و هر تفاوتي ميان گرايش‌هاي ماركسيستي را ناچيز و فرعي تلقي مي‌خواندند، براي مجريان و مدافعان نظام سوسياليسم واقعا موجود جز اين بود. براي آنان، آنچه استالين نماد آن شناخته شده بود، حاكي از كيش شخصيت، رشد بوروكراسي در حزب و انحراف از اصولي بود كه لنين به عنوان رهبر انقلاب، بنيانگذار آن شناخته مي‌شد. آنان هر خطايي را ناشي از انحراف از مشي اصلي، ناشي از ناديده انگاشتن رهنمودهاي لنين، بنيانگذار انقلاب بلشويكي و سوسياليسم در روسيه شوروي مي‌دانستند و خواستار بازگشت به ارزش‌هاي دوران آغازين انقلاب بودند. از سوي ديگر، دوران لنين نيز به دليل حاكميت كوتاه او در مقايسه با روزگار زمامداري استالين، بيش و كم در هاله‌اي از ابهام قرار داشت. در هر حال، تا آنجا كه بر بنياد نظام بلشويكي مربوط مي‌شد، هر دو بر اساسي يكسان استوار بودند. تفاوتي اگر در ميان بود، تفاوت در دامنه انحصارطلبي و سركوب، تفاوت در گسترش زمينه ترور و نحوه اعمال قهر بود. تفاوتي هرچند قابل تامل، اما متكي بر روندي كه در ذات و جوهر خود از ماهيت و سرشتي يگانه سرچشمه مي‌گرفت.

‌در جنبش ماركسيستي روسيه كساني چون پلخانف در برابر ايده تروتسكي كه مي‌گفت آلمان‌ها انقلاب روس را با انقلاب خود به پايان خواهند برد، ايستادند. پلخانف معتقد بود پرولتارياي روسيه پيش از موعد، قدرت را كسب كرده است و انقلاب اكتبر را نه يك انقلاب اجتماعي بلكه يك جنگ داخلي ارزيابي مي‌كرد. به نظر شما، آبشخور انديشه‌اي كساني نظير پلخانف چه بود؟ آيا آنها بهتر از لنين به درك آموزه‌هاي ماركسيستي نايل شده بودند يا اينكه شناخت لنين و ساير بلشويك‌ها از روسيه و جامعه روس كمتر بود؟ يا اينكه اساسا طمع قدرت بود؟

پلخانف را بنيانگذار جنبش سوسيال‌دموكراسي و ماركسيستي روسيه خوانده‌اند. نسلي از ماركسيست‌هاي روس كه لنين نيز جزو آنان بود، در شمار شاگردان او محسوب مي‌شوند. پلخانف نخستين سوسيال دموكرات نامداري است كه خود را در روسيه ماركسيست خوانده است. او را كه بيشتر عمرش در تبعيد سپري شد، با عنوان پدر جنبش ماركسيستي روسيه مي‌شناسند. شخصيتي كه تاثير افكارش از مرزهاي روسيه فراتر رفته است. پلخانف آن گونه كه كولاكوفسكي، فيلسوف لهستاني درباره‌اش مي‌نويسد، نويسنده‌اي توانا بود كه احاطه گسترده‌اي بر تاريخ اجتماعي داشت. پلخانف براي تغييرات راديكال در عرصه سياسي اعتبار چنداني قايل نبود. براي او تحولات اقتصادي، اهميتي به‌مراتب بيشتر از تحولات سياسي داشتند و بر اين اساس، آنچه در تكامل و پيشرفت جامعه موثر بود، نه تغييرات سياسي از بالا، بلكه تحولات اجتماعي و ساختارهاي اقتصادي بودند؛ بي‌آنكه لحظه‌اي از ضرورت مبارزه براي آزادي و تحول در عرصه سياسي چشم بپوشد. او تاكيدي جدي بر اين نكته داشت كه ضرورت فوري جامعه روسيه تحقق انقلابي بورژوايي و دموكراتيك است تا انقلابي سوسياليستي. انقلابي كه در كلام او، منافعش نه‌تنها به سود بورژوازي، بلكه در خدمت پرولتارياي روسيه قرار مي‌گرفت. مشروط بر آنكه سوسيال‌دموكرات‌هاي روس موفق مي‌شدند با درك اين ضرورت، وظيفه مهم خود را در انتقال آگاهي طبقاتي به پرولتاري عقب‌مانده روس ايفا كنند. در نگاه پلخانف، هر تحولي جز اين بنا بر محدوديت‌ها و عقب‌ماندگي‌هاي جامعه روس، درنهايت استبداد كهن را جايگزين استبدادي ديگر مي‌كرد. تاكيد همواره او بر اين امر كه مهم‌ترين هدف براي روسيه دستيابي بر نظامي دموكراتيك است، تا اينكه به جاي آن با اقدامي افراط‌گرايانه در كسب قدرت، استبداد تازه‌اي را جانشين استبداد تزاري كند، نشان از پيشگويي پيامبرگونه او داشت. بر اين اساس، مي‌توان گفت كه پلخانف تا آنجا كه به نظرات اساسي ماركس مربوط مي‌شود، به آنچه آموزهاي او مي‌خوانيد، نزديك‌تر بود.

‌يكي از نقدهاي اساسي شما بر شبكه انضباط آهنين و تشكيل سازماني زبده از انقلابيون حرفه‌اي – به تعبير لنين – است. ايراد اين متد چه بود؟ بلشويسم با انقلاب اكتبر 1917 قدرت را در جامعه‌اي ويران پس از جنگ‌ جهاني اول 1914 – 1918 كه دچار از هم پاشيدگي اقتصادي و سياسي و هرج‌ومرج و گرسنگي و… بود در دست گرفت، بنابراين ‌بايد فكري براي كنترل اوضاع مي‌كرد.
همه چيز از همان ذهنيتي آغاز شد كه شما كنترل اوضاع مي‌ناميد. بلشويك‌ها در نخستين اقدام خود با انحلال مجلس موسسان كه انتخابات آن در فاصله كوتاهي پس از انقلاب اكتبر انجام گرفته بود، بي‌اعتنايي‌شان را به آراي عمومي و حقوق دموكراتيك اعلام كردند. با پيروزي بزرگ حزب سوسياليست‌هاي انقلابي در انتخابات و شكست حزب بلشويك، نمايندگان حزب بلشويك با ترك مجلس، آن را تعطيل كردند. حال آنكه برگزاري انتخابات و تشكيل مجلس موسسان در سال‌هاي پيش از انقلاب جزو برنامه بلشويك‌ها بود و دولت موقت كرنسكي را متهم مي‌كردند كه با تعويق انجام انتخابات، از تشكيل مجلس جلوگيري مي‌كند. با پيروزي انقلاب، لنين در آستانه گشايش مجلس موسسان گفت: «ما چون اين حماقت را مرتكب شده و به همه قول داده‌ايم اين كلوپ گپ‌زني را فرابخوانيم، مجبور هستيم امروز آن را افتتاح كنيم. اما اينكه كي آن را تعطيل كنيم، تاريخ در اين‌باره موقتا سكوت خواهد كرد.» (1)
مصوبات نخستين نشست مجلس موسسان مبني بر لغو مالكيت خصوصي، دعوت كنفرانس بين‌المللي صلح و اعلام تشكيل جمهوري دموكراتيك فدراتيو روسيه، نشان مي‌داد كه با وجود تبليغات بلشويك‌ها، اكثريت نمايندگان مجلس مدافعان تزار و بورژوازي روس نبودند و به سوسياليسم، اگرچه نوع ديگري از آنچه بلشويسم رسالت تحققش را برعهده داشت، اعتقاد داشتند. با پايان كار نخستين نشست مجلس موسسان، بلشويك‌ها به گارد مسلحي كه وظيفه حفاظت از مجلس را برعهده داشت، دستور دادند تا روز بعد از تشكيل آن جلوگيري كند. تروتسكي نيز تعطيل مجلس را كه به فرمان لنين انجام گرفته بود، به عنوان «تشكيلاتي بيهوده و مانعي در راه اجراي سياست انقلابي»، توجيه كرد. (2) مخالفت بلشويك‌ها با تشكيل دولتي ائتلافي متشكل از احزاب سوسياليست كه مورد پشتيباني شوراهاي كارگري بود، همراه با بستن مطبوعات، چاپخانه‌ها و جلوگيري از برگزاري نشست احزاب و گروه‌هاي مخالف، اقداماتي بودند كه در نخستين هفته‌ها و ماه‌هاي پس از پيروزي انقلاب اكتبر، زمينه را براي برقراري نظام تك‌حزبي در روسيه شوروي آماده كرد. برقراري نظامي كه با بازداشت و زنداني كردن سران اپوزيسيون و تعطيل احزاب، گام‌هاي پرشتابي را كه در دوران لنين با اعمال سياست سركوب طي شده بود، براي دستيابي استالين به قدرت هموار كرد.

Pages: 1 2 3 4