حميد شوکت
 
اعتماد: جنبش چپ
 
     
 

با اشغال ايران در شهريور 1320 و سقوط رضا شاه، امکان تازه يي براي فعاليت کمونيست ها در ايران فراهم شد و حزب توده همين کوشش را در سطح گسترده تري در عرصه سازماندهي کارگران و مبارزه اتحاديه هاي کارگري آغاز کرد. اين فعاليت ها که در زمينه هاي ديگري چون تشکل زنان و جوانان و نيز جنبش صلح دنبال شد، هر يک به نوبه خود در رشد آگاهي گروه هاي مختلف اجتماعي و نفوذ جريان چپ تاثير داشت. فعاليت هايي که تصوير روشني از ويژگي هاي چپ مارکسيستي ايران را در اين دوره از زندگي خود به دست مي دهد. پس از تيراندازي به شاه در بهمن 1327 که بهانه يي براي ممنوعيت حزب توده شد، اين تشکيلات در پيشبرد هدف هاي خود با دشواري هايي روبه رو بود تا سرانجام در پي کودتاي 28 مرداد 1332، هر امکاني براي ادامه فعاليت هاي حزبي را غيرممکن ساخت.

بعدها، به ويژه در واپسين سال هاي حکومت محمد رضا شاه، جريان هاي منشعب يا روي برتافته از حزب توده، با رويکردي تازه پا به عرصه مبارزه نهادند و در حوزه معيني، نفوذي قابل توجه يافتند. نفوذي که هرچند بنا بر گسترش دامنه استبداد مانع از ارتباط آنان با کارگران و تهيدستان جامعه بود، اما در جريان روشنفکري تاثير داشت. يکي از ويژگي هاي اين دوران، رشد گروه هاي مارکسيستي چپ مدافع چين يا پيرو راه و روش مبارزه يي بود که انقلاب کوبا و الجزاير، نمونه بارز آن به شمار مي آمد. نشانه هاي چنين گرايشي را مي توان بيش از هر چيز در گسست از رخوت و انقيادي که حزب توده متهم بدان بود، جست وجو کرد. بي پروايي و از خود گذشتگي حتي به قيمت قرباني ساختن خود، پادزهر سمومي شناخته مي شد که جنبش کارگري را به تسليم و مدارا با وضع موجود فرا مي خواند. ويژگي بارز چنين نسلي در اين عبارت خلاصه مي شد که؛ «اگر ديکتاتوري يک واقعيت است، انقلاب يک وظيفه است.»1

بر چنين زمينه يي، تمدن و ليبراليسم غرب در فساد، انحطاط و استعمار خلاصه مي شد و اراده گرايي و پرستش توده، در روشنفکر ستيزي و تقدس فقر معنا مي يافت. چپي که در نبرد بي محاباي خود با نظامي خودکامه، رويارويي با معضلات بغرنج و پيچيده را در پاسخ هاي صريح و آسان باز مي يافت و در واکنشي واژگونه به استبدادي که جريان داشت، بيش از آنکه به زندگي بينديشد، مرگ را تقدس مي کرد.

– نوع سازماندهي و تشکل در ميان اين جريان تا چه ميزان قادر به توضيح رفتارهاي آنها و تصميم گيري هاي مهمي است که در مقاطع حساس گرفته اند؟

نوع سازماندهي و تشکل، آيينه يي از ذهنيت و نگرش اين جريان است که بنا بر موقعيت سياسي حاکم، اغلب در شرايط استبدادي عمل مي کرد. يکي از وجوه مهم اين نوع تشکيلات، فقدان مناسبات دموکراتيک در سطح رهبري و در بدنه سازمان است. واقعيتي که خود بازتاب مبارزه در شرايط ديکتاتوري است و به اجبار امکان چنداني براي تبادل نظر، مشورت و تدوين نظراتي را که با تکيه بر آرا و عقايدي برخاسته از فضايي دموکراتيک سامان گرفته باشد، باقي نمي گذارد. تا آنجا که خطر دائمي پيگرد و سرکوب از جانب دستگاه حاکم، ضرورت توجه به رعايت انضباطي آهنين، اطاعت از دستورات رهبري و تبعيت از مشي عمومي حزب را به اصلي اساسي در چنين جرياناتي بدل مي ساخت؛ اصلي که بي توجهي به آن، سازمان و حزب را با مخاطراتي جدي روبه رو مي کرد. از سوي ديگر، نبايد اين نکته اساسي را نيز از نظر دور داشت که ايده و ذهنيت حاکم بر مشي عمومي و برنامه نيز، بر نحوه سازماندهي و ساختار تشکيلاتي و سياسي اين نوع احزاب و سازمان ها تاثير مي گذاشتند.

با انقلاب اکتبر، جريان چپ نيز که بيش از پيش زير نفوذ عقايد و اعتبار مارکسيسم روسي قرار مي گرفت، نه تنها در عرصه تئوري و نظر، که در زمينه سازماندهي و تشکيلات نيز تحت تاثير حزب کمونيست شوروي بود. تحت تاثير نوعي از سازماندهي که در بيان لنيني آن، در تشکيل سازماني زبده از انقلابيون حرفه يي که متکي بر انضباطي آهنين بود، شکل مي گرفت. اين نوع سازماندهي از سنت هاي استبدادي جامعه روس منتج شده و با آنچه در ميان احزاب مارکسيستي اروپا که در فضايي کم وبيش دموکراتيک عمل مي کردند، تفاوتي آشکار داشت. با اعتباري که مارکسيسم روسي به ويژه در ميان جريان چپ جوامعي چون ايران کسب کرده بود، آنان نيز بيش از پيش به راه و روشي که لنين در عرصه سازماندهي و تشکيلات مبلغ آن بود، روي آور شدند. واقعيتي که نه تنها در شرايطي که مارکسيست- لنينيست ها تحت پيگرد بودند، بلکه در روزگاري که قدرت سياسي را در اختيار داشتند نيز به گونه يي يکسان عمل مي کرد. لنين، بنيانگذار بلشويسم در دهمين کنگره حزب کمونيست آن کشور که در سال 1921 برگزار شد، مصوبه يي را به تصويب رساند که طي آن، هر نوع فعاليت فراکسيوني در درون حزب را ممنوع مي ساخت. اين اصل که بعدها تحت عنوان «مرکزيت دموکراتيک» در ساير جريان هاي مارکسيستي- لنينيستي نيز پذيرفته شد، در عمل حزب را خطاناپذير و هر ترديدي نسبت به مشي عمومي را با ارتداد و خيانت يکسان شمارد.

بر اين اساس انحصارطلبي و استبدادي که با پيروزي انقلاب اکتبر در روسيه به واقعيتي غيرقابل انکار بدل شده و امکاني براي فعاليت سياسي در خارج از حزب حاکم باقي نمي گذاشت، در درون حزب نيز بازتاب مي يافت. تصفيه هاي خونين استاليني در حزب، تحقق اين امر از حوزه تئوري به عرصه عمل بود.

در نظام تک حزبي روسيه، امکان طرح و تدوين هر برنامه يي، جز آنچه رهبري مجاز مي شمارد، تشکيل فراکسيون و اقدامي در خدمت ضدانقلاب شناخته مي شد. اقدامي که پيشاپيش با محکوميت روبه رو مي بود. تا آنجا که پرشورترين مدافعان انقلاب نيز از آزادي آرا و عقيده، حتي در حوزه اصولي که حزب خود را همچنان مومن بدان مي دانست، برخوردار نبودند. شايد عبارت پرمعناي تومسکي رهبر اتحاديه هاي کارگري روسيه در ترسيم آنچه شوروي در آغاز اين راه با آن روبه رو بود، بيان چنين موقعيتي باشد. او با توجه به واقعيتي که در دوره لنين جريان داشت، گفت؛ « در روسيه مي توانند احزاب متعددي وجود داشته باشند، مشروط بر اينکه يکي در حکومت و بقيه در زندان به سر برند.»2

Pages: 1 2 3 4