حميد شوکت
 
شهروند امروز: کتاب نگاهی از درون به جنبش چپ ایران
 
     
 

پايان کار سازمان انقلابي را هر يک از رهبران آن در جريان گفت‌وگوهايي که در دفتر‌هاي قبلي داشته‌ايد به نوعي تعبير و تفسير کرده‌اند. اما آنچه رضواني به دست مي‌دهد اندکي متفاوت است. او مي‌گويد: «من هزار بار با صداي بلند مي‌گويم اشتباه کرده‌ام، اما کسي نمي‌پذيرد.» شما چه تحليلي از اين مساله داريد؟ چرا کسي نمي‌پذيرد که رضواني مي‌پذيرد اشتباه کرده است؟

پيش از هر چيز اشاره کنم که رضواني با قبول دعوت من براي انجام اين گفت‌وگوها به وظيفه‌اي اخلاقي و سياسي پاسخ داده است که درخور تقدير است. پيش از او نيز مهدي خانبابا تهراني، ايرج کشکولي و کوروش لاشايي دعوت مرا پذيرفتند. اقدامي‌ که ارزشي به مراتب بيش از پذيرش اشتباه که البته به جاي خود محفوظ است، دارد. آنان با اين اقدام راهي را گشودند که رسمي ناآشنا در تاريخ‌نگاري ما بود. در رسم تاريخ‌نگاري سرزميني که از روزگاري دور به استبداد خوگرفته و به خاطر پيامدهاي پرمخاطره‌اي که بيان حقيقت دربر داشت، به اجبار پنهان داشتن حقايق يا دانسته‌هاي خود را به ارزشي اساسي در نگاه به زندگي و تاريخ بدل ساخته بود. بازتاب‌شکننده چنين رويکردي، جز انقطاع تاريخي چيزي بيش نبود. تا آنجا که هر نسلي، بي‌تاريخ يا با تاريخي فرمايشي به حال خود رها مي‌شد تا همه چيز را به بهاي گذشتن از جان که بس ناچيز مي‌نمود، در تجربه اي خونين از نو بيازمايد.

از اين منظر، مي‌خواستم با انجام اين گفت‌وگوها، گامي در راه خروج از اين دور باطل برداشته باشم؛ راهي که بدون آنکه فروتني کاذبي در ميان باشد، هنوز در آغاز آن قرار داريم. معتقدم مي‌بايست همه چيز را، از منظر دست نهادن بر کردار نسلي از جريان چپ ايران در معرض قضاوتي بي‌پروا قرار داد. از منظر دست نهادن بر ضعف‌ها و خطاهاي نسلي که بدون بررسي کارنامه سياسي‌اش، بررسي تاريخ‌مان نيمه‌کاره خواهد ماند. اما گذشته سياسي را بر جايگاه اتهام نشاندن، گرهي از کار ناگشوده ما نمي‌گشايد. مي‌بايست بي‌محابا در جست‌وجوي حقيقت بود، بدون آنکه در اين کوشش، به نفي هر آنچه انجام گرفته است پرداخت و يا همواره حقايقي جاودانه را جايگزين حقايق جاودانه ديگري ساخت؛ چرا که اين اقدام، جز دل سپردن به کارايي حقيقت‌هاي مطلق و يا تسويه حسابي آغشته به کينه‌توزي، با خود و گذشته سياسي خود حاصلي در بر نخواهد داشت. معتقدم مي‌بايست آيينه‌اي در مقابل خود قرار داد و از منظر بررسي ضعف‌ها و خطاهاي گذشته، به خود و تاريخ خود نگريست. آيينه‌اي نه تنها براي دست نهادن بر زخم‌ها و رنج‌ها، بلکه براي دست يافتن بر حقيقتي که بر کثرت‌گرايي سامان گرفته باشد. گام نهادن در اين راه دريافتن پاسخ‌هاي ساده بر پرسش‌هاي پيچيده نيست.

آنچه به خطاي رضواني و اعتراف بدان مربوط مي‌گردد، موضوعي است که اظهار نظر نهايي پيرامون آن را بايد در معرض قضاوت خوانندگان و يا در ديدي گسترده‌تر در معرض قضاوت تاريخ نهاد. همين قدر مي‌دانم که خواننده با قهرماني که آمادگي براي پذيرش هيچ خطايي را ندارد، احساس همبستگي نمي‌کند. اما آنچه من در گفت‌وگويي با او بر آن تکيه کرده‌ام بر اين اساس است که پذيرفتن همه خطاها بدون نقدي نقادانه، جز همدردي و ايجاد احساس ترحم، حاصل ديگري به بار نمي‌آورد و در معنايي رفع مسووليت است. بايد از اين فرصت استفاده کرده و اضافه کنم که شايد در روشن ساختن اين نکته، در جريان گفت‌وگويي که با او داشتم در مواردي به تندي رفتار کرده‌ام.

Pages: 1 2 3 4