حميد شوکت
 
شهروند امروز: کتاب نگاهی از درون به جنبش چپ ایران
 
     
 

بازتاب اين واقعيت در سرنوشت جنبش سياسي ايران تاثيري شکننده داشت. شکست تجربه سال‌هاي 1342- 1339 که به معنايي آخرين کوشش مسالمت‌آميز براي ايجاد تحول در مناسبات سياسي جامعه بود، جوانان را به سمت پذيرش راه و رسم مبارزه‌اي سوق مي‌داد که کوبا و الجزاير نمونه بارز حقانيت آن به شمار مي‌آمد. در باور آنان، سازمان‌ها و احزاب سنتي نه تنها قادر به رويارويي با رژيم استبدادي حاکم بر ايران نبودند، بلکه خود مانعي در راه تغيير وضع موجود محسوب مي‌شدند. در باور بنيان گذاران سازمان انقلابي، رهبران مسالمت‌جو و گريزپاي حزب توده، در پي هر شکستي که ريشه در روي برتافتن از اصول انقلابي مارکسيسم و تلقي محافظه‌کارانه از نبرد اجتماعي داشت، نماد هيچ مقاومتي نبودند. آنان گوش به فرمان شوروي که از در دوستي با رژيم شاه برآمده، با تجديدنظر در اصول مارکسيسم به سياست همزيستي مسالمت‌آميز با امپرياليسم روي آورده بودند و کرنش و تسليم طلبي و روي برتافتن از انقلاب را موعظه مي‌کردند. رهبراني که در توجيه کردار نابخردانه خود، با بردباري و ستايش انتظاري بيهوده، جنبش مردم ايران را در سال‌هاي دور و نزديک، از شکستي به شکستي ديگر و از اسارتي به اسارتي ديگر سوق داده بودند. سازمان انقلابي در چنين فضايي پا به عرصه حيات مي‌گذاشت و با بريدن از رهبري حزب توده، با سياست و سنتي که در باور خود به شکست و اسارت و انتظارهاي بي‌پايان ختم مي‌شد، قطع رابطه مي‌کرد. اين حرکت در آغاز، نه سنت و تاريخ حزب، بلکه تنها رهبري آن را آماج حمله خود قرار داده بود. بر همين اساس نيز جواناني که در غرب از حزب توده بريدند، نام سازمان انقلابي حزب توده را براي تشکيلات خود انتخاب کردند و اين به نشانه آن بود که بر حفظ سنت و تاريخ حزب پاي مي‌فشارند. اما در فاصله‌اي کوتاه به اين نظر رسيدند که حزب توده از همان آغاز جرياني رفرميستي بوده و خود را ادامه دهندگان سنت‌هاي انقلابي حزب کمونيست ايران دانستند.

چرا سازمان انقلابي و احزاب ديگر درک درستي از تحولات ايران نداشتد. تا جايي که محسن رضواني در بدو ورود به ايران تنها با دو جريان مواجه مي‌شود. يکي جريان دهقاني طرفدار شاه و ديگري جريان دهقاني که طرفدار روحانيت بود. در اين ميان جايي براي رهبري سازمان انقلابي در روستاها باقي نمي‌ماند.

عدم درک درست از تحولاتي را که شما به آن اشاره مي‌کنيد نمي‌توان تنها به سازمان انقلابي يا نيروهايي که با گرايشات چپ در مبارزه با رژيم شاه شرکت مي‌کردند منتسب دانست. البته آنها کمترين امکاني براي اينکه روزگاري روحانيان در ايران به قدرت برسند نمي‌ديدند. اما در اين ارزيابي تنها نبودند. اين قضاوتي عمومي بود که حتي در انديشه شماري از نزديک ترين رهروان جنبش اسلامي نيز ريشه داشت. آيت‌الله مهدوي‌کني در اين خصوص نوشت: «يکي از مسائلي که امروز مطرح است مساله ولايت فقيه است گرچه اين مساله هميشه مطرح بوده ولي امروز از مسائل مورد ابتلا است. در سابق ولايت فقيه به عنوان يک چيز کلي و فرضي گفته مي‌شد. حتي فقهاي بزرگي که مساله ولايت را مطرح مي‌کردند خودشان فکر نمي‌کردند که روزي ممکن است خودشان ولايت داشته باشند… اگر نگوئيم همه فقها، ولي مي‌توانيم بگوئيم اکثريت فقها و بزرگان دين ما فتوا به ولايت عامه فقيه دادند ولي معذالک خودشان باور نمي‌کردند اين ولايتي را که حق آنهاست مي‌توانند شخصا در دست بگيرند. لکن امام(ره) آمدند اين چيز غيرعادي را ممکن ساختند و اين خيلي مهم است. از نظر علمي يک معجزه الهي در اين مملکت واقع شد. چنانکه خود امام(ره) هم فرمودند که معجزه‌اي بود واقع شد. اينک بر ما لازم است که اين معجزه الهي و اين نعمت عظيم را حفظ کنيم.» (1) مي‌خواهم بگويم عدم شناخت از روندي که جريان داشت، تنها به سازمان انقلابي مربوط نمي‌شد و در اين عرصه تنها نبود. اما اين عدم آگاهي حکايت از واقعيت ديگري مي‌کرد که در ارزيابي از سياست و سرنوشت سازمان انقلابي حاوي نکته قابل تاملي است. اين سازمان، به‌رغم مارکسيسم يا آنچه مارکسيسم پنداشته بود و در عرصه تئوريک بدان باور داشت، در عمل گاه در قالب‌هاي فکري مشترکي با نيروهاي اسلامي‌به مبارزه با رژيم شاه برخاسته بود. تا آنجا که ستيز با حکومت خودکامه شاه را نه تنها به نفي نظام سرمايه‌داري، که به ستيز با ليبراليسم و تمدن غرب تعميم داد و در اين اقدام چون ساير نيروهاي چپ‌گرا عمل کرد. سازمان انقلابي در پي پيروزي انقلاب نيز، گاه با قالب‌هاي فکري و معيارهاي سنجش مشابهي به رخدادها و تحولات جامعه نگريست. تا آنجا که، گاه کلام جنبش اسلامي‌را نيز به عاريت گرفته و نه تنها در حوزه سياست، بلکه در حوزه انديشه نيز به تبعيت از حرکت اسلامي برخاست.

Pages: 1 2 3 4