هم میهن: درباره‌ روشنفکر

گاهی می بینیم در عمل ورود روشنفکران ایرانی به سیاست نیز ورودی توام با موفقیت و پیروزی نبوده است و آنها تاثیر چندانی بر فضای سیاسی نداشتند؟ به نظر شما چرا روشنفکران ایرانی نتوانستند عرصه های عمومی جامعه را در اختیار خود گرفته و بر آن تاثیر داشته باشند؟
تاثیر روشنفکران ایرانی بر فضای سیاسی پدیده ای غیر قابل انکار است. آشکارترین نمونه آن سقوط نظام سلطنت و استقرار جمهوری اسلامی است. می دانیم که تحولات سیاسی پیش از آنکه به واقعیت های اجتماعی بدل گردند، عرصه های فرهنگی را فتح می کنند. یعنی هنگامی که گفتمان روشنفکری به گفتمان عمومی بدل شود. هیچ نظامی بدون پشتوانه ی روشنفکری پایدارنخواهد ماند. شوروی دوران لنین و استالین با دشواری های به مراتب بیشتری از دوران گورباچف روبرو بود. اما هنگامی که همه، و واقعا همه روشنفکران از آن روی برتافتند، سقوط کرد. شوروی تا روزگاری که کسانی چون گورکی و مایاکوفسکی را با خود داشت، می توانست سنگینی بار محاصره اقتصادی، فقر و گرسنگی، سنگینی بار تبعید ماندلشتام به سیبری و مهاجرت نابوکف به غرب را تحمل کند. اما هنگامی که حتی گورکی و مایاکوفسکی نیز از او روی برتافتند؛ هنگامی که کلام پاسترناک، سولژنیتسین و ساخاروف به باور عمومی بدل شد، شوروی از دست رفته بود. اگر لنین، از گورگی نمی خواست به خاطر انتقاداتی که به برخی اقدامات نظام جدید شوروی داشت به آسایشگاه روانی رجوع کرده و یا کشور را ترک کند؛ اگر مایاکوفسکی در موجی از یاس و سرخوردگی خودکشی نمی کرد، شوروی با سرنوشت دیگری روبرو می بود.
رخدادهای اجتماعی را البته با “اگر”ها نمی توان توضیح داد و تاریخ جز آنچه رخ داده است، معنای دیگری ندارد. ما همین قدر در نگاهی به تاریخ مان می دانیم که نظام پهلوی تا زمانی که کسانی چون علی اصغر حکمت و پرویز ناتل خانلری را داشت، می توانست با بی اعتنایی در برابر ادعاهای مخالفان شانه بالا بیندازد. اما هنگامی که گفتمان جامعه به گفتمان آل احمد و بهرنگی بدل شد، نظام پهلوی از دست رفته بود. امروز البته خیلی بهتر می دانیم آل احمد و بهرنگی چه می خواستند و چه کردند. اما به جرات می توان گفت که نظام پهلوی، اگر روشنفکرانی با اعتبار آل احمد، بهرنگی یا شریعتی را با خود داشت، با سرنوشت دیگری رویرو بود. نظامی که در بهترین حالت با روشنفکرانی چون شجاع الدین شفا تنها مانده بود. روشنفکرانی که هر چه نظام پهلوی بیشتر به خودکامگی می گرایید، بیشتر به عنوان آتاشه و گماشته ی فرهنگی در فرنگ به خواب خرگوشی فرو می رفتند و یا در خدمت “خدایگان” در تخت جمشید جشن و سرور بر پا می کردند. همان روشنفکرانی که امروز در پیرانه سری به “تولدی دیگر” رسیده اند.
یکی از خطاهای ما در ارزیابی از سیاست و تاریخ مان، درهم ریختن معنا و اعتبار مقوله روشنفکر است. می دانیم برای روشنفکر تنها یک تعریف یا مبنا وجود ندارد. این مسئله ی تازه ای نیست و تنها به ما نیز مربوط نمی شود. روشنفکر و مبنای روشنفکری در گذار زمان، چون هر پدیده دیگری دستخوش تغییر و تحول است. اما به این اعتبار نیز نمی توان مقوله ها را از اعتبار تهی ساخت. نباید چون عباس میلانی، هر عنصر فرهیخته یا وزیر و استادی را به صرف اینکه کتاب یا اثری منتشر کرده و از این بابت منشاء خدمتی بوده است، روشنفکر دانست. (1) کتاب یا اثری که احیانا به هر دلیل در میان عوام یا خواص مورد عنایتی کافی قرار نگرفته باشد. تکیه بر کرسی استادی دانشگاه یا صندلی وزارت، هنوز به معنای روشنفکری نیست. شوروی و آلمان صدها عالم و دانشمند و مدیر و محقق قابل و برجسته داشتند، اما زاخارف و ویتسکر را نه به اعتبار آثار علمی و تحقیقاتی که در عرصه ی فیزیک از خود بر جای گذاشته اند، بلکه به اعتبار کوششی که در راه صلح و آزادی انجام دادند، روشنفکر می شمارند و ارج می گذارند. حتی اگر حرفه شان، ارتباطی با پدیده ی روشنفکری به معنای اخص کلمه نداشته باشد. روزگاری رسم بر این بود که هر اقدامی در مقابله ی با استبداد، اعتباری روشنفکری ایجاد می کرد و هر اثری، هر اندازه سطحی، به صرف ممنوعیت جدی تلقی می شد. اما چرا باید چون میلانی با درک این حقیقت، این بار از آن سوی بام بیفتیم و کسانی را که چشم بر بی عدالتی، ستم و استبداد بسته و گاه حتی مانع شکوفایی روشنفکری بوده اند، به صرف انتشار کتابی یا دارا بودن شغل و مقامی فرهنگی روشنفکر بخوانیم؟ پشتوانه ی روشنفکری نه تحصیل در فرنگ است، نه استادی دانشگاه، نه کار علمی و تحقیقاتی و نه صرفا انتشار کتاب و مقاله. روشنفکری بدون جوهر نقاد در عرصه سیاسی، بدون اخلاق به معنای وجدان اجتماعی و بدون هومانیسم، هر چه باشد، روشنفکری نیست