علی شيرازی

سوم قوام و تدبیرو درایتش: ابراز تردید در میزان ارزشی که نویسنده برای سهم قوام در حل مسائل مذکورقانل می شود به معنی انکار یک سرهٌ نقش و تدبیر موثر او، به ویژه در ماجرای آذربایجان، نیست. آن چه منظور است اشاره به این استنباط است که نویسنده در ارزیابی این نقش توجه لازم به عوامل دیگری که در حل مسائل تأثیر داشتند نمی کند. در همهٌ موارد مورد نظر می توان تصور کرد که تدبیر قوام بدون تغییر در سیاست رهبران شوروی در مورد صدور انقلاب و بدون تأثیر عوامل بین المللی در تعییر آن سیاست به جائی نمی رسید. فراموش نکنیم که موفقیت قوام در عدم تصویب موافقت نامه بدون وجود قانونی که پیش از آن بنا بر پیشنهاد مصدق به تصویب مجلس چهاردهم رسیده بود، قانونی که عقد قرار داد در مورد نفت را بدون اجازهٌ مجلس ممنوع ساخت، شاید ممکن نمی شد. نویسنده خود در چند مورد از نمایش بی نتیجگی نقش قوام به سبب تقارن عوامل نامساعد اشاره می کند، ولی نتیجه ای را که می توان از این واقعیت گرفت مسکوت می گذارد و از سنجش نقش ها در بستر تأثیر متقابل عوامل دخیل در رویدادها غافل می ماند. یک مورد آن عدم موفقیت قوام در کشاندن پای کمپانی های آمریکائی به عرصهٌ نفت ایران است که با مخالفت سر سختانهٌ بریتانیا و شوروی و تبانی آن دو با یکدیگر رو به رو شد و شکست خورد، شکستی که عاقبت به سقوط کابینهٌ قوام انجامید (فصل چهارم کتاب). موارد دیگر را می توانیم در تأثیر نقش قدرت های بزرگ در ارتقاء قوام به منصب نخست وزیری مشاهد کنیم، عاملی که نمی بود، فرصتی به اِعمال تدابیر قوام نمی داد . نویسنده خود انتخاب قوام به این مقام را بعد از سقوط سید ضیاء انتخابی می داند که بریتانیا بدان روی آورده بود (۱۱۲). همین طور در دورهٌ اول صدارت او پس از شهریور ۲۰، که به قول نویسنده «اجتناب ناپذیر» شده بود، ولی آن گاه که سفرای سه قدرت اشعالگر «برآن شدند که چیرگی بر دشواری های فزاینده ی ایران تنها با قوام و به همت قوام امکان پذیر خواهد بود» (۱۷۶). یا در «تیر رس حادثه»، زمانی که قوام برای «جلب رضایت خاطر میدلتون [سفیر انگلیس] در انتخاب وی به عنوان جانشین مصدق» به ملاقات او می رفت (۲۷٣).
نویسنده در شرح زندگی سیاسی قوام ناچار به برخی از اقدامات که قرابتشان با حسن تدبیر و درایت مکتوم است اشاره می کند، با این تفاوت که، جز در یک مورد، بزرگوارانه، خطا پوشانه و بدون تحقیق دقیق شواهد از کنار آنها در می گذرد. مثلا” برافراشتن داعیهٌ استقلال در استان خراسان که از جمله به صورت برگزاری مراسم سان سپاه در مقابل، نه تمثال شاه، بلکه تمثال قوام در زمان والیگریش در آن استان نمایان شده بود (٨۱)، یا در مورد شرکت او در برنامهٌ کودتای آلمان علیه رضا شاه (۱۵۵). تنها موردی که نویسنده گمان بر «خطا»ی قوام می برد «چگونگی رویاروئی او با مخالفان» و «سرسختی مصدق» در آستانهٌ ٣۰ تیر ۱٣٣۱ است، روشی که قوام بدون توجه به تناسب قوا و فضای سیاسی جامعه و بدون کوشش برای کسب حمایت مردم انتخاب کرده بود (۲٨۰، ٣۲۱). ولی این گمان هم در هاله ای از ستایش از قبول نخست وزیری در این ماجرای خطیر انجام می گیرد؛ آن هم در حالی که نویسنده خود بی اعتنائی قوام به عوام را در لیست محاسن او جای داده است.

می رسیم به فصل آخر که با در نظر گرفتن هدف دوم کتاب، یعنی تقدس زدائی از مصدق، و نیروی عاطفی زیادی که نویسنده در این راه مصرف کرده است، از مهمترین فصول کتاب است. تیر حادثه در این فصل است که به صورت شکست قوام در ٣۰ تیر ۱٣٣۱ و بازگشت مصدق به قدرت برسرنوشت ایران وارد می شود، واز دست رفتن یک «فرصت تاریخی» گران قیمت را به دنبال می آورد (۱۰). در این فصل است که نویسنده به شرح «آخرین نبرد نافرجام قوام برای بازگشت به قدرت و نجات ایران» می پردازد و تیغ انتقاد را بر فرق مصدق و جبههٌ ملی می کوبد، چرا که، به زعم او، نجات را نا ممکن ساختند. اما پایهٌ این داوری جز یک فرض نیست، فرضی که جز در مقدمه اش بنا بر هیچ استدلال قانع کننده ندارد. آن فرض کدامست؟ مقدمه: قوام مسئله نفت را با موافقت دولت بریتانیا و آمریکا حل می کرد. در نتیجه امکان فروش نفت به قیمت روز فراهم می شد. نتیجه: و این «گامی بس مهم در راه ایجاد کار و ثروت، در راه ایجاد رفاه و آسایش و در نهایت هموار ساختن راه آزادی و استقلال به شمار می آمد» (٣۱٨). به اضافه این که در این حالت کودتای ۲٨ مرداد دیگر رخ نمی داد.
صرف نظر از ضعف تئوریک این فرض (عدم اثبات این که دفع فقر در وضعیت مشخص ایران ضرورتا” به آزادی و استقلال منجر می شد) نویسنده به این سئوال هم نمی پردازد که آیا با حل مسئله نفت به نحوی که رضایت انگلیس را فراهم بکند، حتی اگر، بنا بر قول محمد علی موحد و پسند نویسنده، به نتیجه ای بهتر از آن چه پس از کودتا به ایران تحمیل کردند منجر می شد ایران به چنان در آمدی از فروش نفت دست می یافت که کار و ثروت و رفاه و آسایش وسپس آزادی نصیب مردم شود؟ با کدام دولت و بر اساس کدام استراتژی توسعه نیل به این هدف ممکن می شد؟ آیا فروش نفت به قیمت هائی که تقریبا” سه سال پس از عقد قراداد کنسرسیوم عملا” شروع به افزایش کردند به این نتیجه رسید؟ آیا افزایش انفجاری قیمت نفت در سال های پنجاه چنین دست آوردی را به دنبال آورد؟ اگر نویسنده، با ادامهٌ توافق با نظر موحد، اکتفاء به قبول این فرض می کرد که تداوم قوام در مقام نخست وزیری می توانست مسئلهٌ نفت را نه به معنی تأمین حقوق کامل ایران، بلکه در سطح مصالحه با انگلیس و آمریکا حل کند هنوز بهره ای از واقع بینی برده بود. ولی او متأسقانه از این مرز در می گذرد. تمایل او به قهرمان سازی قوام او را وادار می کند که پیوندی خیالی بین این شرط و آن دورنمای درخشان رفاه و آزادی به وجود آورد. حال اگر نهادن بنای بررسی حوادث تاریخی بر اگر ها مجاز بود – که به نظر من مجاز نیست – آیا درست ترنمی بود که اگرهای بهتری از همین نوع را مطرح کنیم؟ مثلا” این را که اگر حضرت اشرف به اضافهٌ اعضای دیگر طبقهٌ حکومتی ایران (هزار فامیل)، دست در دست دولت های آمریکا و بریتانیا نمی گداشتند و به جای مصاف با مصدق در اتحاد با او در مقابل آن دو دولت و خواست های ظالمانهٌ آنها می ایستادند و آنها را به زانو در می آوردند، آن گونه که کار ایفای کامل حقوق ملت ایران به اتمام برسد. آیا در این صورت پی بهتری برای نتایج مطلوب نویسنده ریخته نشده بود؟
تنها بخش قابل پذیرش در طرح و فرض ساده سازاانهٌ نویسنده پیش گیری از وقوع کودتا در صورت موفقیت قوام است. اگر قوام پیروز می شد، دیگر مصدقی نبود که علیه دولتش کودتا کنند. ولی در این مورد هم نویسنده از طرح این سئوال کوتاهی می کند که آیا عدم وقوع کودتا واقعا” مانع رشد دیکتاتوری شاه می شد؟ آیا قوام پیر و بیمار، قوامی که گویا در تمام روز ۲۹ تیر به قول ارسنجانی در حال اغماء بود (۲۹۱) و در روز ٣۰ تیر از اوضاع شهر بی اطلاع (293) می توانست پس از حل انگلیس پسند مسئلهٌ نفت هنوز در قدرت بماند؟ آیا شاه و متخدانش او را به همان جائی نمی فرستاند که پس از کودتا زاهدی را فرستادند؟ مگر علت امتناع شاه از صور فرمان انحلال مجلس این نبود که می خواست دست خود را برای عزل قوام از طریق همین مجلس بعد از حل مسئلهٌ نفت باز نگهدارد؟ آیا تمایل بیمارگونهٌ شاه به احیای دیکتاتوری پدرش و اقداماتی که او پس از برنشستن بر تخت سلطنت در تحقق این تمایل انجام داده بود این احتمال را تائید نمی کنند؟ تازه مگر استنکاف خلاف قانون شاه از تعیین وزیر جنگ توسط نخست وزیر، نحوهٌ انتخاب قوام به سمت نخست وزیری (رأی اعتماد در جلسهٌ سری مجلس) و تبانی این مقدمات توسط دربار و سفارتین انگلیس و آمریکا خود یک شبه کودتا نبود؟ کودتائی که در صورت موفقیت به استقرار دیکتاتوری منجر می شد. مگر این دوستان قوام نبودند که در گفتگو با سفارت انگلیس گفته بودند که قوام مجلس را منحل، مخالفان را دستگیر و مانند یک دیکتاتور عمل خوهد کرد؟