شهروند امروز: کنفدراسيون محصلین و دانشجویان ایرانی

چرا كنفدراسيون نتوانست آن پيام جنبش دانشجويي اروپا را كه موجب تغيير اروپا پس از مه 1968 شد دريابد؟

كنفدراسيون و جنبش دانشجويان ايران در اين زمينه، تاثيري از اين جنبش نگرفت. چنين به نظر مي رسد که اعضا، کادرها و مسئولان کنفدراسيون، شايد بنا بر ويژگي هاي سنتي و عقب مانده جامعه اي که به آن تعلق داشتند، از اهميت واقعي اين جنبش غافل ماندند و همه چيز آن را در ستيز با سياست هاي استعمارگرانه و امپرياليستي خلاصه کردند؛ بي آنکه به نيرو و تواني که وجه مهمي از آن در دمکراتيک کردن جامعه در تمام سطوح خود بود پي ببرند. ذهنيت کنفدراسيون به ويژه در اوج جنبش 68 و سال هاي پس از آن، بنا بر نگاه يک سويه اي که در مبارزه با استعمار و امپرياليسم در پيش گرفته بود، ذهنيتي ايدئولوژيک بود. ذهنيتي که باعث مي شد تنها نکات منفي را بر شمرده و توان و قابليت جوامع غربي را براي اصلاح و تغيير که ريشه در تمدن، ليبراليسم و ديناميسم دمکراتيک آن داشت ناديده انگارد. با اين همه، کنفدراسيون بنا بر مبارزه اش با رژيم شاه که به در ميان افکار عمومي و جنبش دانشجويان و جوانان غرب، نماد ديکتاتوري، وابستگي و استبداد شناخته شده بود، اعتبار فراواني در سطح جنبش جهاني دانشجويان يافت .

چرا همواره قوي ترين بخش كنفدراسيون بر بنياني آلماني قرار داشت در حاليكه دانشجويان ايراني مقيم مثلا فرانسه،آمريكا و انگليس هم تعداد زيادي بودند؟آيا اين مساله ارتباطي با سوسيال دموكراسي اروپا و يا حضور فردي چون”ويلي برانت”دارد؟

مرکز اصلي فعاليت جنبش دانشجويي در آغاز بيشتر در فرانسه و انگلستان بود . اما رفته رفته آلمان به مرکز ثقل کنفدراسيون تبديل شد و کنگره هاي سالانه نيز در آلمان برگزار گرديد. در اوج فعاليت هاي کنفدراسيون، سازمان دانشجويان ايراني در آمريکا نقش مهمي در اين مبارزات داشت. در همين فاصله ، بيشتر دانشجوبان ايراني در آلمان و آمريکا بودند و اين خود باعث رشد قدرت و نفوذ واحدهاي کنفدراسيون در آلمان و آمريکا بود . نزديکي آلمان به ايران را نيز بايد عامل ديگري در اهميت مبارزه کنفدراسيون در آلمان به شمار آورد .

چه عاملي سبب شد جنبش دانشجويي ايران كه بر مبنايي ملي شكل گرفته بود در نهايت به انترناسيوناليسم در غلتيد ؟

در اوج فعاليت هاي کنفدراسيون، گرايش چپ در همه ي سطوح نفوذ فوق العاده اي يافته بود. به ويژه تحت تاثير مبارزه اي كه در ويتنام جريان داشت و نيز نفوذ انقلاب چين و نظرات مائو در ميان جوانان و دانشجويان، سوسياليسم د ر همه ي عرصه ها تنها بديل سرمايه داري شناخته مي شد. مليون نيز در اين ميان بيش از پيش به جريان چپ گرايش پيدا مي كردند. جبهه ي ملي نيز كه روزگاري مسئله اش مبارزه ي قانوني و پارلمانتاريستي بود، ديگر در نشرياتش از چه گوارا و انقلاب دهقاني صحبت مي كرد .

كنفدراسيون چه تعاملي با نيروهاي مذهبي داشت؟

پشتيباني از مبارزات مردم و دفاع بي قيد و شرط از زندانيان سياسي، از همان آغاز در دستور کار کنفدراسيون قرار داشت. در همين ارتباط، يکي از نخستين اقدامات آن سازمان اعتراض به دستگيري آيت الله طالقاني و مهدي بازرگان بود. کنفدراسيون بعدها کوشش هاي دامنه داري را نيز براي نجات جان مسعود رجوي، عضو کميته مرکزي سازمان مجاهدين خلق ايران سازمان داد. اين اقدام نشان از تکيه کنفدراسيون بر سر اصلي دمکراتيک داشت. اصلي که در راستاي مشي عمومي آن سازمان، با توجه به اين ضرورت صورت مي گرفت که دفاع از زندانيان سياسي، همواره جزو وظايف اصلي آن سازمان است. بر همين اساس، دفاع از حقوق دمکراتيک کساني که به خاطر ابراز عقيده در زندان به سر مي بردند، آن هم فارغ از اعتقادات و راه و روشي که داشتند، در صدر فعاليت هاي کنفدراسيون قرار داشت و در پيشبرد اين هدف از هيچ کوششي فروگذار نکرد. حمايت آن سازمان از شخصيت ها و نيروهاي چپ، ملي يا مذهبي نيز در پرتو چنين درکي از دمکراسي قابل درک است. روشن است که هيچ يک از اينها به معناي آن نبود که نيروهاي مذهبي در کنفدراسيون داراي نفوذ بوده و يا فراکسيون جداگانه اي داشتند. اما آنچه در سياست کنفدراسيون پيرامون نيروهاي مذهبي قابل اهميت دارد. کنفدراسيون گاه با معيارهاي مشابه و در قالب هاي فکري مشترکي با نيروهاي مذهبي به مقابله ي با حکومت شاه رفت و در مواردي نيز در جوهر و کلام خود، ارزش ها و زبان نهضت اسلامي را نيز به عاريت گرفت. تا آنجا که ، مبارزه با استعمار را، گاه به ستيز با تمدن و ليبراليسم غرب تعميم داد و شماري از دستاوردهاي آن را به نشانه انحطاط و بي بند و باري به نقد کشيد . ناديده انگاردن شماري از ارزش هاي جامعه مدني که خواه ناخواه حاصل دستاوردهاي تجدد خواهانه سلطنت پهلوي بود، جنبه ديگري از يک سويه نگري کنفدراسيون به شمار مي آيد .

بي هيچ شبهه اي، اقدامات حکومت شاه که همواره در لفافه اي از جنجال و هياهوي تبليغاتي عرضه مي شد، در اين انتخاب بي تاثير نبود. اما هيچ يک از اينها نبايد توجيهي بر آن باشد که از نقد نقادانه کنفدراسيون که روزگاري به عنوان مهم ترين نيروي اپوزيسيون در خارج از کشور بر عرصه سياسي و انديشه و کردار شمار بي شماري از دانشجويان ايراني تاثير گذاشته است چشم بپوشيم. مي بايست نقد به جنبش دانشجويي خارج را فارغ از کينه توزي هاي ايدئولوژيک با خود و گذشته خود و يا نفي همه جانبه هر آنچه جريان داشته است پيش برد. مي دانيم که شماري سکوت درباره نقش و جايگاه کنفدراسيون را مصلحت و جايز مي شمارند، مبادا تاريخ به گونه اي ديگر تعبير و تفسير شود و گروهي نيز در خصومتي ديرينه، با منتسب کردن آن به دولت هاي خارجي، همچتان انتقام زخمي کهنه را باز مي ستانند. با اين همه، هيچ يک از اينها نبايد اين واکنش را برانگيزد که از کوشش در شناخت واقعي آن باز بمانيم و در ستايشي سرشار از غرور، هر خطا و کمبودي را توجيه کنيم .