شهروند امروز: کتاب در تیررس حادثه

کتاب در مقدمه طرحی از نقش قوام می ریزد که گویی موفقیت او سرنوشت دیگری را برای ایران رقم می زد. اما در طول کتاب دلیل روشنی برای این مدعا وجود ندارد .

دلیل این مدعا را بیش از هر چیز می توان در ماجرای سی تیر مشاهده کرد. آنجا که قوام با تکیه بر سیاستی که بر اساس واقع گرایی و تفاهم با غرب تنظیم شده بود، در پی چاره جویی برای چیرگی بر بحرانی بود که ایران را بر آتش می کشید. او می دانست ایران در موقعیتی نیست که بتواند به تمام خواسته هایش در کسب حقوق برحق خود در مسئله نفت دست یابد. حتی برحق بودن، آن هم در روزگاری که سیاست بیش از هر چیز در نبرد قدرت معنا می یافت و به تدبیر و درایت، و بردباری و مماشات نیاز داشت، چه جایگاهی می توانست داشته باشد؟ غرب، به ویژه در نتیجه تضاد منافعی که میان آمریکا و انگلیس پیش آمده بود، آماده ی مصالحه بود و این فرصتی بس غنیمت بشمار می آمد . . قوام با درک این حقیقت و مهم تر از این، با توجه به نکته ای بس اساسی مبنی بر اینکه ایران توانایی نبردی همه جانبه با نیرویی که در روزگاری نه چندان دور، از جنگی جهانی فاتح بیرون آماده بود را نداشت، بر مدارا و مصالحه و سازش تکیه می کرد. مصدق در مقابل، با تکیه بر سیاستی انعطاف ناپذیر که از اصولیتی برخاسته از شیفتگی بر خود و بر ایران سرچشمه می گرفت، راه را بر هرگونه مصالحه و سازش بسته بود. راهی که او در پیش داشت، در نهایت به بستن سفارت انگلیس که خود نمادی از بستن راه گفتگو و مذاکره بود، ختم می شد . مصدق در پناه حمایت توده و تکیه بر اعتبار حقانیتی خدشه ناپذیر، به رویارویی با بریتانیا برخاسته و پرچمی بی لکه عرضه می کرد؛ قوام در مقابل، غوغای عوام را بر نمی تابید و برای بی اعتباری بریتانیا، اعتباری قایل نبود. او با توجه به موقعیت و امکانات ایران و آگاهی بر شرایط جهانی، سیاست اش را تنظیم ساخته بود. قوام می خواست به راه حلی دست یابد تا بن بستی را که ایران با آن روبرو بود مرتفع سازد و این با توجه به تضادی که میان آمریکا و انگیس در چگونگی مقابله ی با ایران جریان داشت، محتمل بود . نگرانی از خطری که ایران را تهدید می کرد، پشتوانه ی حقانیت چنین دریافتی از راه چیرگی بر بحران بشمار می آمد. قوام در سی تیر، اقبال و آینده ی خود را یه چنین دریافتی از تاریخ و سیاست گره می زد. دریافتی که به ویژه در میان عوام از اقبالی برخوردار نبود .

باقی ماجرا رازی گشوده است. قوام از حمایت توده که اعتبار چندانی نیز برای آن قایل نبود محروم ماند. آیت الله کاشانی دین و سیاست را پرچم ایستادگی و مقاومت ساخت. شاه تسلیم شد و مصدق که کنار کشیده بود، بار دیگر بر کرسی صدارت تکیه زد. با سقوط قوام که شکستی شوم و فرصت تاریخی از دست رفته ای بیش نبود، سی تیر در آمیزه ای از همکاری جریان چپ و نیروهای ملی و مذهبی به سرانجام رسید. شمارش معکوس برای کودتای 28 مرداد 1332 آغاز شده بود .

به زمینه های اجتماعی سیاست در دهه 20 کمتر توجه شده است. مثلا در همین دهه مصدق دستکم با سیاست های پوپولیستی اش توانست پلی میان خواسته هایش و طبقه متوسط بزند. اما به نظر می رسد قوام در این راه ناکام بوده است .
پرداختن به زمینه های اجتماعی سیاست آن دوران در حوزه ی جامعه شناسی قابل بررسی است که به کار من مربوط نمی شود. تکیه ی شما بر سیاست های پوپولیستی مصدق یا ناکامی قوام در این عرصه، به ویژه در ماجرای سی تیر درست است. اما مصدق به عنوان قهرمان ملی و معمار پلی که می خواست نفت را با آزادی و استقلال ایران مرتبط سازد نیز در نهایت ناکام ماند. بررسی علل این ناکامی را نمی توان تنها در دسیسه های غرب، نقش دربار یا عدم وفاداری آیت الله کاشانی خلاصه کرد. واقعیت آنکه مصدق در تمام عرصه ها شکست خورده و از حمایت مردم محروم مانده بود. او بدون کودتا نیز ماندنی نبود. هولناک بودن کودتا نیز از منظری در همین نکته نهفته است. کودتایی که نه تنها دیکتاتوری 25 ساله ی محمد رضا شاه را ببار آورد، بلکه ذهنیتی را در پی داشت که در وجدان تاریخی ما، حقیقت بار دیگر با عیار افسانه محک زده شده و اسطوره جانشین تاریخ و ایمان جایگزین خرد گردد .
در ناکامی مصدق همین بس که حمایت مردم را پشتوانه ی سیاستی قرار داد که پیشاپیش امیدی به موفقیت آن نمی رفت. او پس از کودتا، در اعترافی تکان دهنده که در تاریخ نگاری ما از نظر دور مانده است، نشان داد که نه تنها قادر به حل مسئله ی نفت نبود، بلکه به گمان من، تا آنجا که به نگاهش مربوط می شد، چنین ضرورتی را از اعتباری که برای آن قایل بود تهی می ساخت. او در این خصوص در خاطرات و تالماتش نوشت: “… هدف ملت ایران پول نبود، آزادی و استقلال بود که به دست آورده بود و در سایه آن می توانست همه چیز تحصیل کند.” مصدق اضافه می کرد که حتی فروش نفت “به قیمت روز”، مادام که “ملتی آزادی و استقلال” نداشت، “در حکم غلامی بود که خود را به مبلغ گزافی” می فروخت.3 چنین سخنی، آن هم از سوی کسی که مدعی بود برای حل مسئله ی نفت آمده است، بس پرسش برانگیز به نظر می رسد .
در تکیه ی مصدق بر اهمیت و نقش آزادی و استقلال حرفی نیست. اما مگر نه اینکه ” آزادی و استقلال” ی که بر فقر، بر خاک و خاکستر بنا شده باشد، راه به جایی نبرده و سرانجام خود را در ستم و بی عدالتی که غایت بردگی است باز خواهد یافت؟ پس فروش نفت “به قیمت روز” و درآمد آن در کف پرتوان دولتی که مدعی بود کوشش خود را معطوف بر منافع عموم و مصالح جامعه ساخته است، گامی مهم در راه دست یافتن به آزادی و استقلال بشمار می آمد. آن هم در روزگاری که امپراتوری بریتانیا از هیچ ترفندی برای آنکه نفت را به قیمت روز نخرد فروگذار نمی کرد. تغییر چنین موازنه ای، هرچند هنوز به معنای رهایی کامل از اسارت و بردگی نبود، اما بی اهمیت جلوه دادن آن نیز، آن گونه که مصدق عنوان می ساخت، دور از واقعیات بود .
بر این اساس، چنانکه درتیررس حادثه بدان پرداخته ام، معتقدم بحرانی که ایران خود را با آن روبرو می دید، منوط به ماندن قوام بود که از منظری بس متفاوت به مسئله نفت می نگریست. او از دیرباز، از همان روزگاری که برای نخستین بار بر مسند صدارت تکیه زد، پیرامون مسئله نفت بر این نظر بود که می بایست ” با استخراج منابع ثروت مملکت… موجبات ازدیاد منافع عمومی و تکثیر عایدات دولت و ترفیه حال اهالی فراهم شده، ضمنا برای عده کثیری … تهیه شغل شده باشد.” او با نگاهی متفاوت، خود را از مصدق متمایز می کرد و می گفت نباید “…روی چاه های نفت را ببندیم و مملکت را در فقر بسوزانیم . باید ایجاد کار و ثروت کرد تا مردم مرفه باشند.” قوام دستیابی به چنین هدفی را در اتخاذ سیاستی فارغ از تکیه بر “مرام و آرزو”، فارغ از تکیه بر “پرنسیپ و تئوری” می دانست. 4 ناکامی قوام در تحقق سیاستی که در پیش داشت دلایلی گوناگون دارد. او در اعلامیه مشهور نخست وزیری خود در تیرماه 1331، از مشروطیت، آزادی، ارتجاع و از مطالبات برحق ایران سخن می گفت. قوام ازمردم می خواست بگذارند “با فراغ بال شروع به کار کند”. او “سوگند” یاد می کرد آنان را “خوشبخت” کند، بی آنکه جایگاه شان را در دستیابی بر این خوشبختی مورد عنایتی درخور توجه قرار داده باشد. “سوگند” قوام با روح زمانه نیز تناقضی آشکار داشت. مصدق مردم را به مشارکت، به دخالت در سرنوشت شان فراخوانده و این باور را برمی انگیخت که خوشبختی آنان تنها هنگامی کارساز و ماندگار خواهد بود که با شرکت و مداخله ای بی وقفه صورت پذیرد . او به درستی، آگاهی ملی را عنصری تفکیک ناپذیر در کسب حقوق پایمال شده مردم می دانست. حقوقی که اگرچه، تنها با تکیه بر شعار و احساسات، و بسیج توده میسر نمی بود، اما از حقانیتی انکار ناپذیر حکایت می کرد و در تاثیر بر توده مردم کارساز بود. قوام در مقابل، با اعتماد به نفسی آمیخته به تفرعن اشرافیت قاجار، نقش مردم و ضرورت شرکت آنان در سیاستی را که خوشبختی شان را تحقق بخشد، نادیده می انگاشت. مردمی که می بایست کنار می نشستند و خوشبختی خود را در دل سپردن به تدبیر و دوراندیشی نخبگانی چیره دست جستجو می کردند .
برای قوام، عرصه ی سیاست و چرخش پرشتاب تاریخ، صحنه کارایی سیاستمدارانی بود که سعادت و نیکبختی مردم را در کف پر کفایت خود داشتند و جز آن هر چه بود، محلی از اعتنا شمارده نمی شد. او در سی تیر، اقبال خود را به چنین دریافتی از تاریخ و سیاست گره می زد. دریافتی که با توجه به محدودیت هایی که در فضایی پرتنش با آن روبرو بود، امکان موفقیت اش را که به هر حال به دشواری میسر بود، با شکست روبرو می ساخت