شرق: سرشت و سرنوشت بلشویسم

‌لنين از هر نظر داراي شخصيتي فراتر از استالين است. او جزو معدود رهبران سياسي قرن بيستم است كه دست‌نوشته‌ها و مقالات زيادي در زمينه كمونيسم دارد و استالين سمبل كيش شخصيت در ميان نيروها و گروه‌هاي سياسي است. تازه او با كنار زدن جانشين واقعي لنين يعني تروتسكي قدرت را در روسيه بلشويكي به دست مي‌گيرد. چطور مي‌توان اين دو را با يكديگر مقايسه كرد؟ لنين در ماه‌هاي پيش از مرگش بر سر عناد با استالين قرار گرفته بود و سعي داشت با تكيه بر توان و نفوذ تروتسكي در برابر حلقه استالين، كامنوف و زينوويف بايستد…
مساله مقايسه در ميان نيست. لنين بي‌گمان تفاوت‌هاي زيادي با استالين كه در تمجيد از وي، او را «گرجي معركه» مي‌خواند، داشت. تفاوت‌هايي برخاسته از خصوصيات فردي، محيط رشد اجتماعي و عوامل ديگري كه هر يك به نوبه خود اهميت دارند. به ويژه تا آنجا به تاريخ حزب باز مي‌گردد، اختلاف ميان آنان در آخرين ماه‌ها و هفته‌هاي زندگي لنين قابل‌توجه است. اما نمونه‌هاي ديگري از اختلاف در خصوصيات شخصيتي را مي‌توان ميان لنين و ساير رهبران بلشويسم نيز يافت كه در عين اهميت، پاسخي به پرسشي كه پيش مي‌كشيد، نمي‌دهد. پس آنچه اهميت دارد، نه اختلاف در تفاوت‌ها و ويژگي‌هاي شخصيتي كه بي‌گمان غيرقابل انكارند، بلكه كاوش در مناسبات اجتماعي و بنيان‌هاي نظامي است كه با وجود تفاوت‌هاي ميان كارگزارانش، تداوم حاكميت گروهي معدود را تامين مي‌كند كه به نام طبقه كارگر بر مسند قدرت تكيه دارد. نظامي كه اگرچه به نام آزادي، سوسياليسم و رهايي طبقه كارگر از اسارت به ميدان آمده است، اما در فاصله‌اي كوتاه خود را در چنبره نارضايي عمومي، اعتصابات كارگري و شورش‌هاي دهقاني گرفتار مي‌بيند. در چنين موقعيتي، هنگامي كه نخستين نشانه‌هاي ثبات سياسي حاصل از پيروزي بلشويسم در جنگ داخلي اميدهاي تازه‌اي را برانگيخته است، بيماري رشديابنده لنين به بحران تازه‌اي دامن مي‌زند. بحراني كه مجالي براي دخالت فعال او در سياست‌هاي جاري باقي نگذاشته و رقابت يارانش را براي جانشيني وي به موضوع روز بدل مي‌كند. آنچه به نقش تروتسكي در مقام جانشين واقعي يا بالقوه لنين بازمي‌گردد، نكته‌اي است كه با توجه به قابليت‌هاي وي مورد تاييد مورخان تاريخ شوروي قرار گرفته است. استالين اگرچه در سال‌هاي آخر زندگي لنين قدرت زيادي كسب كرده بود، اما در مقايسه با تروتسكي هنوز از اعتبار چنداني برخوردار نبود. در اين زمينه، اختلافات رشد‌يابنده لنين با وي كه در وصيت‌نامه لنين نيز انعكاس يافت، داراي اهميت است. اختلافي كه اگر تروتسكي به معناي آن پي برده بود، مي‌توانست در سرانجام نبرد قدرت به سود او نقشي اساسي ايفا كند. در آخرين روزهاي دسامبر 1922، لنين در بستر بيماري مطالبي را با عنوان «خطاب به كنگره» به منشي خود ديكته كرد كه بنا بود مشي سياسي و روند عمومي كنگره سيزدهم حزب را كه او به دليل بيماري توانايي شركت در آن را نداشت، تعيين كند. اين نوشته كه به وصيت‌نامه لنين شهرت يافته است، حاوي چاره‌جويي‌هاي او براي خروج از بحران، جلوگيري از انشعاب و ارزيابي از شخصيت مهم‌ترين رهبران حزب است. درباره اين نامه كه در آغاز تنها چند نفر از جزيياتش آگاهي يافتند، مطالب زيادي نوشته شده است. همين قدر گفته شود كه در ماه می 1924، چهار ماه پس از مرگ لنين، وصيت‌نامه او براي نخستين‌بار در پلنوم كميته مركزي حزب خوانده شد. تا آن تاريخ جز همسر و منشي‌هاي لنين كسي از وجود آن اطلاع نداشت. به پيشنهاد زينوويف، عضو دفتر سياسي از چاپ وصيت‌نامه جلوگيري شد و رهبران حزب تصميم گرفتند از طرح آن در كنگره خودداري كنند. از آن پس، وصيت‌نامه لنين چون سندي جنايي تلقي شد كه در دست داشتن آن با تبعيد و زندان برابر بود. تا سال‌ها پس از مرگ لنين، هيچ يك از اعضاي برجسته دفتر سياسي و كميته مركزي حزب كه نامي از آنها در وصيت‌نامه به ميان آمده بود، تمايلي به انتشار آن نداشتند، چراكه هر يك مورد انتقاداتي جدي قرار گرفته بودند. سرانجام وصيت‌نامه لنين در سال 1927 در فرانسه انتشار يافت و به بحث‌هايي كه درباره نبرد قدرت در حزب كمونيست شوروي و مساله جانشيني لنين جريان داشت، دامن زد. اما آنچه به گفت‌وگوي ما در اين‌باره باز مي‌گردد، دريافت اين واقعيت است كه چاره‌جويي‌هاي لنين براي چيرگي بر بحران در حزب، در چارچوب همان قراردادها و مناسباتي بود كه خود عامل ايجاد بحران بودند. پيشنهاد اضافه كردن شمار كارگران بر جمع كميته مركزي و شركت آنان در نشست‌هاي دفتر سياسي كه در وصيت‌نامه به عنوان عاملي براي استحكام وحدت و جلوگيري از رشد بوروكراسي در حزب پيش كشيده شده بود، فاقد هر نوع كارآيي بودند. تكيه بر نكات منفي اعضاي برجسته رهبري حزب و قراردادن يكي در برابر ديگري، اين گمان را برمي‌انگيخت كه هيچ يك قابليت هدايت حزب را در آينده ندارد؟ به ويژه آنكه، لنين با وجود برشماردن ويژگي برجسته هر يك از آنان، جانشيني نيز براي خود تعيين نمي‌كرد؟ آيا او با تكيه بر ويژگي‌هاي منفي آنان قصد خوار كردن‌شان را داشت؟ آيا از دست دادن سلامتي‌اش فرصتي باقي مي‌گذاشت تا به‌درستي درباره همه اينها بينديشد و به نتيجه‌اي مطلوب دست يابد؟ نتيجه‌اي كه با برشماردن ويژگي‌هاي منفي يارانش، جز آنكه آنها را با هم متحد سازد تا از انتشار وصيت‌نامه جلوگيري كنند، حاصل ديگري نيز دربرداشته باشد؛ بي‌گمان ارزيابي از آنچه لنين در وصيت‌نامه خود عنوان كرده است، جنبه‌هاي مهمي از آنچه را كه بنيان‌گذار بلشويسم در آخرين نوشته خود پيش كشيده، آشكار كرده و بر چگونگي روند نبرد قدرت در حزب پرتو مي‌افكند. اما وصيت‌نامه لنين و چاره‌جويي‌هاي او ، ما را با واقعيت ديگري نيز روبه‌رو مي‌كند. واقعيت نظامي كه تعيين سرنوشتش نه در اختيار توده‌هاي مردم، شوراهاي كارگري و دهقاني يا حتي كميته مركزي و دفتر سياسي حزب، بلكه در گرو چاره‌جويي‌هاي رهبري است كه در بستر مرگ، ظاهرا در جست‌وجوي جانشيني درخور و يافتن راهي براي چيرگي بر بحران است. مناسبات قدرت در چنين نظامي، بيش از آنچه به حكومت شوراها شبيه باشد، به روسيه تزاري شباهت داشت.
بايد اشاره كرد كه آنچه به كيش شخصيت لنين بازمي‌گردد نيز با انقلاب اكتبر آغاز و در فاصله بيماري او رشد كرد. نخستين بار در سال 1923 كامنوف، زينوويف و استالين از عبارت لنينيسم به عنوان وسيله‌اي براي نشان دادن گرايش‌هاي «ضدلنيني» تروتسكي، سخن به ميان آوردند. موسسه‌اي نيز براي گردآوري و انتشار آثار لنين در همين سال آغاز به كار كرد. ديري نپاييد كه تصاوير او صفحات روزنامه‌ها و ديوار ساختمان‌هاي عمومي و معابر را پوشاند. ديگر همه جا سخن از كار و تلاش خستگي‌ناپذيرش در راه نيكبختي بشريت در ميان بود. در بسياري از ادارات و كارخانه‌ها، قسمتي را كه «گوشه لنين» نام داشت، به محلي براي به نمايش گذاردن پيشرفت‌هايي كه حاصل دستاوردهاي او بود، اختصاص دادند. حتي پس از بهبودي موقتي او پس از سكته دوم، از توانايي شگرفش در چيرگي بر بيماري سخن گفتند. با مرگ او، خيابان‌ها و موسسه‌ها به نامش نام‌گذاري شد و پتروگراد به لنينگراد تغيير نام يافت. بر چنين روالي، در كنار نام‌هايي چون لنينسك و اوليانوفسك، اسامي خدايان كوچكي چون تروتسك، زينوويفسك و ديگران را بر ميدان‌ها و شهرها نهادند. مغز لنين را در انستيتويي كه به نام او خوانده مي‌شد، مورد آزمايش قرار دادند. اقدامي براي اثبات نبوغ بنيان‌گذار نظامي كه بنيادش بر تازيانه استوار بود. بعدها همين روش در مورد جسد گوركي، ماياكوفسكي، كي رف، كالينين، ايزنشتين و استالين به كار رفت. مغز آنها نيز در محلي كه «انستيتوي مغزها» نام گرفت، نگهداري شد. (7) كائوتسكي از رهبران سوسيال دموكراسي آلمان، تشريفات مراسم تشييع جنازه لنين را به تشريفات تشييع جنازه دالايي لاما تشبيه كرد و آن مراسم را نشاني از خودنمايي چهره بربرمنشانه و آسيايي بلشويسم خواند؛ اقدامي كه با موميايي كردن جسد لنين، كوشش در راه جاودانه كردن بنيان‌گذار بلشويسم را تداعي مي‌كرد.
————————————-
1-W. Bontsch Brujewitsch, “Na bojewch Postach Fewralskoi i oktobrskoi rewoljuzzii” (Auf dem vordersten posten der Februar- und Oktoberrevolution), S.245.Zitiert nach Michail Heller, Alexander Neukirch. Geschichte der Sowietunion I, 1914-1918, S.37, vgl.Oskar Anweiler.Die Rätebewegung in Ruβland 1905-1921, S.261-273
2-Brauch, Knei-Paz.The Social and Political Thought of Leon Trozki. p.250.Trozki, Leon. Stalin. p.341-342 vgl. Clief, Toni.Staatkapitalismis in Russland. Eine marxsistische Analyse.pp.169-170
3-Lenins Werke, Bd.33, S.344, Zitiert nach Louis Fischer.Das Leben Lenins.Bd.2, S.953-954,vgl.Charles Bettelheim.Class Struggle in the USSR.First Period.1917-1923, p 284
4-G.Legget.The Cheka. Lenin’s Political Police, S.114. Zittiert nach. Jörg Babrowski. Der rote Terror.Die geschichte des Stalinismus,S.38-39
5-Karl Radek.X Parteitag, Zitiert nach Robert V.Daniels.Das Gewissen der Revolution.kommunistische Opposition in der Sowjetunion,S.182
6- این کتاب در ایران با عنوان سالهای گمشده. از انحصارطلبی انقلابی تا سرکوب دولتی توسط انتشارات اختران منتشر شده است.
7- Orlando Figes.Die Tragödie eines Volkes.Die Epoche der russischen Revolution 1891-1924, S.851

http://sharghnewspaper.ir/Page/Vijeh/90/09/12/1

http://sharghnewspaper.ir/Page/Vijeh/90/09/12/23

http://sharghnewspaper.ir/Page/Vijeh/90/09/12/24

http://sharghnewspaper.ir/Page/Vijeh/90/09/12/25

http://sharghnewspaper.ir/Page/Vijeh/90/09/12/26

http://sharghnewspaper.ir/Page/Vijeh/90/09/12/27