شرق: سرشت و سرنوشت بلشویسم

‌از همان ماه‌هاي نخست پيروزي انقلاب اكتبر و برافتادن دولت كرنسكي، اختلاف ميان بلشويك‌ها و منشويك‌ها و اس‌– ار‌ها بروز مي‌كند. فارغ از جنبه‌هاي به قول شما اراده‌گرايانه و قدرت‌طلبانه بلشويك‌ها در انحلال مجلس و… اختلاف تحليل در اين بوده است كه بلشويك‌ها مثل منشويك‌ها باور داشتند كشور آمادگي انقلابي نداشته و عقب‌مانده است. اما برخلاف منشويك‌ها مي‌گفتند ضرورتي ندارد تا جنبش به انتظار بلوغ پيش‌شرط‌هاي انقلاب بنشيند و بايد از موقعيت استثنايي پيش‌آمده حداكثر استفاده را بكند. ایراد این نگاه در کجا بوده؟

بلشويك‌ها با زباني سخن مي‌گفتند كه براي توده‌هاي عاصي كه جز خشونت و پاسخ‌هاي ساده بر پرسش‌هاي پيچيده بديل ديگري نمي‌شناختند، ملموس و قابل فهم بود. شعار لنين در سپردن قدرت به دست شوراهاي كارگري، كنترل كارگران بر كارخانه‌ها و تقسيم زمين ميان دهقانان، اعتباري براي دولت موقت كرنسكي كه مصمم به ادامه شركت روسيه در جنگ جهاني اول بود، باقي نگذاشته بود. بلشويك‌ها كه با وعده صلح، نان، آزادي و سوسياليسم به قدرت رسيده بودند، در فاصله‌اي كوتاه پس از سقوط دولت موقت كرنسكي، مانع فعاليت اپوزيسيون، ادامه كار مجلس و دادگاه‌هاي مستقل شدند. ترور بلشويكي نه‌تنها ارزش‌هاي بورژوايي را ملغي كرد، بلكه نظام تبعيض دوره تزاري را اين بار در قالبي نوين، به نظم غالب جامعه بدل ساخت. يك ماه پس از انقلاب، با تشكيل «كميسيون فوق‌العاده سراسري براي مبارزه با خرابكاري و ضد انقلاب» (چكا) زير نظر فليكس درژينسكي، انقلابي لهستاني كه سال‌هايي طولاني از عمرش را در زندان‌هاي تزار گذرانده بود، بنياد پليس سياسي روسيه شوروي ريخته شد. درژينسكي، يار وفادار لنين كه به داشتن انضباط آهنين شهرت داشت، خود را مدافع اعمال قهر سازمان يافته بر ضد فعالان ضد انقلاب مي‌دانست. او با تكيه بر قانون مجازات حكم اعدام كه از سوي دولت موقت كرنسكي لغو و بار ديگر به دستور لنين اجراي آن رسميت يافته بود، كار خود را آغاز كرد.
لنين نيز با پشتيباني همه جانبه خود از درژينسكي و طرح شعار «غارتگران را غارت كنيد» بر كينه و خشمي دامن مي‌زد كه در توجيه اقدامات سركوبگرانه، اعمال قهر و خشونت را به عنصر جدايي‌ناپذير نظام بلشويكي بدل مي‌كرد. تدوين قوانين حقوقي در نحوه كار دادگاه‌ها براي محكوميت اپوزيسيون، جنبه بارزي از اين كوشش به شمار مي‌آمد. او در نامه‌اي به خطاب به كورسكي، كميسار دادگستري نوشت: «به عنوان تكميل گفت‌وگويي كه داشتيم، طرح يك بند اضافي قانون جزا را برايتان مي‌فرستم… انديشه اصلي كه اميدوارم روشن باشد، تكيه بر وفاداري اساسي و سياسي بر حقيقت است ـــ و نه‌تنها نوعي محدوديت قضايي آن ـــ بايد نظريه‌اي را طرح كرد كه در جوهر خود توجيه‌گر ترور و ضرورت آن بوده و حدود و انگيزه آن را روشن كند. دادگاه موظف نيست ترور را از ميان بردارد. دادن چنين قولي فريب و خودفريبي است… معناي عملي ديكتاتوري چيز ديگري نيست جز حاكميت غيرمحدودي كه به هيچ قانوني تكيه نداشته، از سوي هيچ روشي محدود نشده و به قهر تكيه دارد.» بر همين پايه از سپتامبر 1918 به (چكا) اجازه داده شد، احكام اعدام را بدون مراجعه به دادگاه‌هاي انقلابي عملي كند. (3)

‌اكنون رسيده‌ايم به دوراني كه تصفيه‌هایي در دوران حزب بلشويك آغاز مي‌شود. به نظرتان چرا حزب با سرعت به دوقطبي كردن فضا در درون خود مي‌پردازد و شروع به تصفيه نيروهاي – حتي اندكي – معترض مي‌كند؟ شما معتقديد اپوزيسيون بلشويكي در مبارزه‌اش عليه رهبري حزب در چارچوب همان نظام و قراردادهايي باقي‌ماند كه بر ضدشان – در انقلاب اكتبر – قد علم كرده بود. و اين يعني سزاي باور كوركورانه و ايمان خرافي به تئوري‌هاي اقليتي كه حزب را همه چيز مي‌دانستند. اين خطاي استراتژيك همه نيروهاي حزبي چون تروتسكي، رادك و ديگران بود. پرسشم اينجاست كه چرا در تشكيلات و كادرهاي حزب، توان اپوزيسيون مدام كمتر مي‌شد و نيروهاي حزبي از سرنوشت يكديگر عبرت نمي‌گرفتند؟ چنانكه مثلا تروتسكي هم بعد از مرگ لنين اسير بسياري از قوانيني شد كه خودش به آنها رأي اعتماد داده بود…

در حزب بلشويك جايي براي مفاهيمي چون سرنوشت و عبرت در نظر گرفته نشده بود. لنين و يارانش وظيفه‌اي والا و مقدس براي خود قايل بودند. وظيفه‌اي كه باید با ايجاد تمدني نوين، تاريخ را بي‌آنكه ترحمي در ميان باشد به پيش ببرد. براي آنان نسبيتي در كار نبود. آن كه خرد بلشويكي را نمي‌پذيرفت، بايد از ميان برداشته مي‌شد. يك سال پس از انقلاب، مارتين لاتسيس، يكي از معاونان درژينسكي و رييس (چكا) در اوكراين در مقاله‌اي با عنوان «ترور سرخ» در توصيف چگونگي نحوه كار دادگاه‌هاي انقلاب كه برپا شده بود، نوشت: «ما بر ضد تك تك افراد نمي‌جنگيم. ما بورژوازي را به عنوان يك طبقه نابود مي‌كنيم. در بازجويي در پي يافتن مدرك نيستيم تا نشان دهد متهم در فكر و عمل بر ضد قدرت شوراها دست به فعاليت زده است. نخستين پرسشي كه بايد طرح شود، چنين است: متهم به كدام طبقه تعلق دارد؟ داراي چه سابقه‌اي است؟ شغل و تحصيلاتش چيست؟ اينها پرسش‌هايي هستند كه ‌‌بايد سرنوشت متهم را روشن كنند. اين است ماهيت و معناي واقعي «ترور سرخ» (4)
ديري نپاييد كه با گسترش دامنه ترور و خشونت، آخرين سنگرهاي اپوزيسيون نيز به تسخير تنها حزب حاكم درآمد و رهبران آن كه ساليان سال، همگام با لنين در روسيه و مهاجرت با تزار مبارزه كرده بودند، خود را در زندان و تبعيد، يا مهاجرتي ناخواسته يافتند. اكنون كه حزب بلشويك با چيرگي بر اپوزيسيون مانع بزرگي را از سر راه برداشته بود، درصدد بود تا زمينه‌هاي ممنوعيت اپوزيسيون در درون حزب را نيز بر اساس محكمي استوار كند. مصوبات دهمين كنگره حزب در مارس 1921 كه همزمان با سركوب قيام كرونشتات به تصويب مي‌رسيد، رسميت بخشيدن به چنين روندي بود. با تصويب دو قطعنامه سياسي و تشكيلاتي در اين كنگره، بر هرگونه فعاليت اپوزيسيون در درون حزب خط بطلان كشيده شد. از آن پس، تشكيل هر نوع فراكسيون در حزب چون مانعي در راه يگانگي و وحدت تلقي شده و به عنوان وسيله‌اي در خدمت دشمنان انقلاب و ساختمان سوسياليسم تلقي شد. از آن پس حزب مختار بود در حفظ وحدت آهنيني كه ضرورت بي‌چون و چراي ساختمان سوسياليسم خوانده مي‌شد، هر مقاومتي در برابر مشي رسمي را در درون خود نيز درهم شكند. رادك، عضو برجسته حزب درباره قطعنامه‌اي كه به ابتكار لنين براي ممنوعيت تشكيل فراكسيون در حزب به كنگره تقديم شد، گفت: «روشن نيست كه اين تصميم چگونه تحقق يافته و چه مشكلاتي را به همراه خواهد داشت. اما رفقايي كه اين قطعنامه را پيشنهاد مي‌كنند، معتقدند چون شمشيري است كه بر ضد مخالفان نشانه گرفته شده باشد. من با وجود اينكه به اين قطعنامه راي موافق دادم، احساس مي‌كنم اين شمشير مي‌تواند بر ضد ما نيز به كار گرفته شود. اما با وجود اين، از آن دفاع مي‌كنم… در چنين لحظه‌اي بي‌تفاوت است كه اين شمشير بر ضد چه كسي مي‌تواند نشانه گرفته شود. در چنين لحظه‌اي ضروري است اين تصميم گرفته شده و اعلام شود: بگذار كميته مركزي در لحظه خطر چنانچه ضروري تشخيص داد، شديدترين تصميمات را بر ضد بهترين رفقا به كار ببندد. آنچه مهم است، مشي روشن كميته مركزي است. بهترين رفقا نيز مي‌توانند اشتباه كنند. اما اين به اندازه خطر نوساناتي كه با آن روبه‌رو هستيم، اهميت ندارد.» (5)
بر چنين زمينه‌اي، بلشويسم كه با برقراري نظام تك‌حزبي بر اپوزيسيون چيرگي يافته و با پيروزي در جنگ داخلي، به استحكام مواضع خود دست يافته بود، اينك هر نوع مقاومتي در درون حزب را نيز سركوب مي‌كرد. براي لنين و يارانش هنگامي كه برخورد آرا و عقايد را در خارج از صفوف حزب ممنوع كرده بودند، راهي باقي نمي‌ماند تا آن را در درون خود حفظ كنند. حزب وظيفه داشت به نام دفاع از دستاوردهاي انقلاب و مبارزه با هر آنچه وحدت و يكپارچگي‌اش را به مخاطره مي‌افكند، از هيچ اقدامي فروگذار نكرده و در تحقق اين هدف، كمترين تزلزلي به خود راه ندهد. پس هنگامي كه حزب از درون نيز خود را در معرض مخاطره و تزلزل ديد، راه ديگري جز ممنوعيت، اعمال خشونت و سركوب نمي‌شناخت. ديگر براي رهبري حزب، پذيرش جهان‌بيني ماركسيسم و برنامه و خط‌مشي كنگره به تنهايي نشانه وفاداري شمرده نمي‌شد. از آن پس هر اقدامي مي‌توانست با استناد به قطعنامه ممنوعيت تشكيل فراكسيون در حزب، اقدامي مخرب تلقي شده و دشمني با انقلاب و سوسياليسم شناخته شود. اپوزيسيون با تاييد اين قطعنامه و ضرورتي كه رادك از آن سخن رانده بود، تسليم مقدرات راه بي‌بازگشتي شد كه معناي خود را در انحصارطلبي و تفتيش عقايد بازمي‌يافت؛ تسليم به مقدرات راه بي‌بازگشتي كه تروتسكي آن را هنگام پشتيباني از قطعنامه لنين در كنگره، اصل جاوداني «خطاناپذيري» حزب معنا كرده بود. گويي براي او، رادك و شمار ديگري از سرآمدان انقلاب، راه ديگري جز تسليم در مقابل «سرنوشت» باقي نمانده بود؛ سرنوشتي كه با تكيه بر حقانيت حقيقتي مطلق، آينده اپوزيسيون در درون حزب را نيز رقم زد. سرانجام تروتسكي و رادك، چون شمار بي‌شماري ديگر، كرنش و تسليم در برابر مقدرات راه بي‌بازگشتي بود كه با انقلاب بلشويكي هموار شده و در خشونت و ترور نظام استاليني هستي يافته بود. ديگر حتي همراهي و همگامي با لنين، تحمل زندان، شكنجه و تبعيد در سال‌هاي پيش از انقلاب، شركت در جنگ داخلي و كسب افتخار در عرصه نبرد با ضد انقلاب يا تكيه بر مسند قدرت در عالي‌ترين مراجع حزب و دولت، هيچ يك مصونيتي در برابر خشونتي كه با نام استالين عجين مي‌شد، ايجاد نمي‌كرد. گويي اين سازمان انقلابيون حرفه‌اي لنين بود كه با گام‌هاي استوار به سوي بازداشتگاه‌هاي استاليني پيش مي‌رفت. رادك در ميان بازداشت‌شدگان بود. گويي حكم جلب او در دهمين كنگره حزب كمونيست شوروي به تصويب رسيده بود؛ حكمي كه او خود به آن راي اعتماد مي‌داد.