اعتماد: جنبش چپ

– تنوع بسيار درون گروه هاي چپ مارکسيستي را چگونه مي توان توضيح داد؟ چرا اين همه انشعاب و شاخه شاخه شدن در جريان مارکسيسم- لنينيسم ديده مي شود؟

اين واقعيتي است که تنها به ايران مربوط نمي شود. هر کجا اقتدارطلبي و حقيقت هاي مطلق در ميان است، با انشعاب و فرقه گرايي مواجه شده ايم. آنجا که کمترين امکاني براي انحراف از مشي عمومي وجود ندارد، انشعاب اجتناب ناپذير است. تنها در کثرت گرايي است که مي توان در راه پيشبرد هدف و برنامه يي مشترک، هرچند با تکيه بر راه و روشي ديگر، مبارزه مشترکي را پيش برد. اقبال احزاب چپ اروپايي که سوسياليسم و آزادي را همزاد يکديگر مي دانند، در درک چنين واقعيتي نهفته است.لنين با ممنوع ساختن فراکسيون هاي درون حزب، بدعتي را بنيان گذاشت که سرنوشت آتي احزاب سوسياليست نوع روسي را رقم زد. راهي که او در برابر مارکسيست هاي روسيه قرار مي داد، تن دادن به مقدرات بي بازگشت نظام تک حزبي يا اردوگاه هاي کار اجباري بود. سوسياليسم روسي با اين اقدام، در اندک زماني پس از انقلاب اکتبر، معناي واقعي خود را در گذار از روياي لنينيسم به کابوس استالينيسم بازمي يافت. در چين نيز، آنجا که مائوتسه تونگ شعار «بگذار صد گل بشکفد. بگذار صد مکتب با هم رقابت کنند» را پيش کشيد، در عمل جز اين نبود و هر مخالفتي با مشي عمومي حزب، عقوبتي سنگين دربر داشت. ما در دهه هاي 50 و 60 ميلادي، هنگامي که مائو سياست «جهش بزرگ» و «انقلاب فرهنگي» را پيش کشيد و نبرد قدرت را به سود سياست هاي خود، اما به بهاي صدماتي جبران ناپذير بر جامعه چين به سرانجام رساند، با خونين ترين اشکال مبارزه دروني در سطح رهبري حزب روبه رو بوديم. در مجارستان و چکسلواکي و ساير کشورهاي اردوگاه سوسياليسم که احزاب کمونيست در اقتدار بودند، نبرد قدرت اغلب اشکال خشونت آميزي داشت. گروه هاي چپ مارکسيستي نيز در مبارزه دروني، گاه به همان روش ها و اشکالي روي مي آوردند که در احزاب برادر معمول بود. شيوه هاي برچسب زني و متهم ساختن کساني که از مشي عمومي عدول کرده بودند، نشان از همان راه و منشي داشت که در مقابله با مخالفان در کشورهاي سوسياليستي در دستور کار قرار مي گرفت.

در چنين شرايطي، آنجا که کثرت گرايي با تفرقه يکسان شمرده شده و امکان تشکيل فراکسيون و دست يافتن به هدفي مشترک، هرچند از راه و چاره يي ديگر ميسر نمي بود، انشعاب تنها راه ممکن به شمار مي آمد. مگر آنکه حزب موفق مي شد با کيش شخصيت و تفتيش عقايد يا اعمال ترور و سرکوب آرا و عقيده، راه را بر انشعاب ببندد. براي بلشويسم تنها يک تعريف از جهان، حقانيت داشت؛ آن هم تعريفي که خود نمايندگي مي کرد. در خردگرايي مبتني بر مارکسيسمي که استالين مظهر و نماينده آن بود، امکاني برابر براي درک حقيقت وجود نداشت؛ چه رسد به آنکه بتوان حقيقت را از منظرهاي مختلف دريافت. آنچه به تساوي وجود داشت، اعمال قهر بود. اعمال قهري که انقلاب و ضدانقلاب، کمونيست و بورژوا، شهري و روستايي را به نام دشمن طبقاتي، قرباني قضاوتي خونبار و برق آسا مي ساخت. در نظام استاليني، خدمت و خيانت، کنار يکديگر بودند. از همين روست که ترور و استالينيسم را يگانه خوانده اند.3

– جريان چپ مارکسيستي در برخورد با مليت ايراني چه مواضعي داشته است؟

اين مواضع به معنايي تحت تاثير نظريه يي بود که شوروي خود را مدافع آن مي دانست. در پي شکست انقلاب در آلمان که اميد به پيروزي آن در باور نظام نوخاسته شوروي سرآغازي براي انقلاب جهاني بود، بلشويک ها خود را با خطري رشد يابنده از سوي سرمايه داري جهاني مواجه مي ديدند. بازتاب اين واقعيت، تکيه بر نظريه «ساختمان سوسياليسم در يک کشور» بود که در دوره استالين در رويارويي با انزواي شوروي پيش کشيده شد. از آن پس، شوروي خود را در رقابتي دائم با نظام سرمايه داري روبه رو مي ديد. رقابتي که بيش از پيش دستيابي به منافع ناسيوناليستي و استراتژيک آن کشور را مد نظر داشت و هر تحولي را از اين منظر مورد قضاوت قرار مي داد. حمايت از مبارزات کارگران و زحمتکشان يا مبارزات ملي و آزاديبخش نيز تنها به عنوان وسيله يي براي دستيابي به چنين منافعي مورد بهره برداري قرار مي گرفتند. گرايش ويژه يي در جريان چپ نيز بنا بر ضرورتي که در دفاع از شوروي خود را موظف بدان مي دانست، بر اين اعتقاد بود که مي بايست منافع ملي را همواره با توجه به منافع شوروي به مثابه سنگر پرولتارياي جهاني مورد ملاحظه قرار دهد.با اين همه، بايد اذعان کرد که چپ مارکسيستي با تکيه بر نظريه لنين مبتني بر «حق ملل در تعيين سرنوشت خويش» و نيز نظرات استالين پيرامون مساله ملي، نگاه ويژه يي به مقوله مليت ها داشته است. البته مي دانيم که ميراث لنين و استالين در مساله ملي، نتايجي بس منفي از خود بر جاي گذاشته اند.تکيه بر ضرورت حفاظت از يکپارچگي ملي، بدون توجه به ويژگي هاي قومي، واکنشي منفي به بار خواهد آورد. آزادي فرهنگي در مفهوم گسترده خود، از حقوق اساسي و ضامن همزيستي اقوام گوناگون در سطح ملي به شمار مي آيد. اين واقعيتي است که بي اعتنايي بدان، جز دامن زدن به مناقشات قومي و سوءاستفاده قدرت هاي بزرگ يا رقبا و همسايگان ايران، حاصل ديگري در بر نداشته است. مناقشاتي که پس از دو جنگ جهاني، چه در جريان جنبش گيلان و خراسان و چه در روزگار اقتدار فرقه دموکرات آذربايجان و جمهوري مهاباد در کردستان، دستاويزي براي سيطره جويي شوروي شد و تماميت ارضي کشور را دستخوش مخاطره ساخت.

– نظامي که با انقلاب اکتبر در شوروي شکل گرفت، تاثير قابل توجهي بر جريان چپ ايران بر جاي گذاشت. ويژگي هاي اين نظام يا آنچه تحت عنوان

مارکسيسم-لنينيسم شناخته شده است را در چه مي دانيد؟

نظامي که لنين بنيان گذاشت، محصول شرايط روسيه و محدوديت ها و سنت هاي آن بود. عقب ماندگي ديرپاي جامعه روس و چگونگي تاثير آن بر باورهاي بلشويسم مبني بر امکان گذار سريع به تمدن اروپا و در نهايت به سوسياليسم، هر تحولي را به اجبار با اشکال استبدادي آلوده مي ساخت. سرمايه گذاري در صنايع سنگين که سوسياليسم بايد بنيادهاي خود را بر آن استوار سازد، بنا بر عقب ماندگي هاي فني و علمي، قادر نبود رشد صنعتي را از تکيه بر اعمال استبداد بي نياز سازد. فقدان مکانيسم هاي رقابت در بازار آزاد، زمينه ديگري بود که بر اشکال استبدادي دامن زده و بر شتاب آن مي افزود. تا آنجا که با گسترش روزافزون دستگاه پليسي و تقويت بوروکراسي، نهادهاي دموکراتيک از ميان رفته و نظام تک حزبي با انحصار قدرت، موجوديت خود را رسميت بخشيد. لنين در واقع، بنياد انديشه مارکس را در قالب تنگ جامعه يي گنجاند که از لحاظ سرمايه داري رشدنايافته و روستايي بود و در ادامه منطقي خود، راه چيرگي استالينيسم را هموار ساخت. راهي که با اشتراکي کردن اجباري کشاورزي که به بهاي بي خانماني، تبعيد و نابودي ميليون ها دهقان انجام گرفت، به عنوان عنصر ضروري چنين تحولي، تحقق يافت. راهي که بر خشونت، قهر و ترور تکيه داشت. بنيادهاي اصلي اين نوع گذار و تحول که سرانجام به نظام استاليني منجر شد، با چيرگي بلشويسم در انقلاب اکتبر شکل گرفته و در پايان جنگ داخلي، در نهايت با روي کار آمدن قشر تهيدستي که سنت و پيشينه يي روستايي داشت به سرانجام رسيد. نوعي از گذار که با شتابزدگي و اعمال تخريب، امکان هر رشد معقولي را از جامعه سلب کرده و بي اعتنا به محدوديت ها، بر اراده گرايي تکيه داشت. همين واقعيت، امکان ناچيزي براي بديلي جز آنچه استالينيسم نام گرفت، باقي مي گذاشت. بديلي که هرچند تنها راه ممکن در برابر شوروي به شمار نمي آمد، اما محتمل ترين آن بود. سنت هاي ديرپاي جامعه روس، انقلاب و جنگ داخلي اين احتمال را به يقين بدل کرد. يقيني استوار بر حقيقت و حقانيتي مطلق که حتي اعضا، کادرها و مسوولان حزب نيز در برابر قضاوت هاي خشونت بار آن از مصونيتي برخوردار نبودند.

– آيا اين ادعا که گفته مي شود مارکسيسم- لنينيسم به عنوان يک ايدئولوژي مرده است را قبول داريد؟ چرا؟

با سقوط شوروي و اقمارش، سوسياليسم روسي از ميان رفت و مارکسيسم- لنينيسم در دستيابي به اساسي ترين هدف هاي خود مبني بر چيرگي بر نظام سرمايه داري و برپايي کمونيسم با شکست روبه رو شد. اردوگاه سوسياليسم به عنوان نظامي که بنيادش بر تازيانه استوار بود، از درک ضرورت آزادي، به مثابه غريزي ترين خواست انسان غافل ماند. تا آنجا با تهي ساختن مفهوم سوسياليسم از آزادي، تاثيري مخرب بر زندگي و روان توده هاي مردم در سرزمين هاي تحت سيطره خويش بر جاي نهاده و هر اعتباري را از دست داد. امروز از نظامي که با برنامه ساختن «انسان نوين» و هموار ساختن بهشت موعود بر زمين، به مصاف با زشتي ها و پليدي ها آمده بود، جز گورستان هاي انباشته از اجساد مخالفان و محيط زيستي مسموم، نشان چنداني بر جاي نمانده است. آنچه از سوسياليسم اردوگاهي باقي مانده است، يا احزابي هستند که به نام سوسياليسم، تنها به حفظ قدرت مي انديشند يا فرقه هايي در کمين قدرت، که گويي چشم از واقعيات بر گرفته و جز اين به هيچ نمي انديشند.

پي نوشت ها؛———————–

1- Pascal Mercier.Nachtzug nach Lissabon, S. 104

2- به نقل از حميد شوکت. سال هاي گمشده. از انقلاب اکتبر تا مرگ لنين. نشر اختران، تهران 1379.

3- يورگ بابروفسکي، کارشناس تاريخ اروپاي شرقي در دانشگاه هومبولت برلين، در کتابي پيرامون استالينيسم، اين ويژگي را مورد بررسي دقيق قرار داده است. نگاه کنيد به؛

Joerg Baberowski.Der rote Terror. Die Geschichte des Stalinismus. Fisher Taschenbuch Verlag. Frankfurt am Main 2007

http://www.etemaad.ir/Released/87-03-09/256.htm