اعتماد: جنبش چپ

– ارتباط با خارج هميشه به عنوان يک اتهام براي اين جريان مطرح بوده است. تا چه حد چنين ارتباطي وجود داشته و اگر تبادلي بوده در چه زمينه هايي بوده است؟ آيا مي توان اين ارتباط را پاشنه آشيل جريان چپ مارکسيستي دانست؟

اساس جنبش سوسياليستي بر انترناسيوناليسم پرولتري و تکيه بر همبستگي جهاني کارگران استوار بود. بر همين اساس، ارتباط ميان احزاب سوسياليستي، اصلي شناخته شده در روابط ميان آنها به شمار مي آمد که در کنگره هاي انترناسيونال سوسياليستي بازتاب مي يافت. در نخستين سال هاي پس از انقلاب اکتبر و انشعابي که در جنبش سوسياليستي جهاني رخ داد، احزاب کمونيست مدافع شوروي بيش از پيش تحت تاثير سياستي که مسکو تبليغ مي کرد، قرار گرفتند. با اين همه، هنوز در آغاز از استقلال برخوردار بودند. اما با رشد قدرت روزافزون شوروي در جنبش مارکسيستي، رفته رفته به سوي تبعيت از آن کشور کشانده شدند. بايد توجه داشت که اين واقعيت، با آنچه به طور متعارف تحت عنوان وابستگي شناخته شده است، تفاوت دارد. در نظر جنبش مارکسيستي مدافع شوروي آن کشور پايگاه انقلاب جهاني شناخته شده و در محاصره امپرياليسم قرار داشت. بر همين اساس، کمونيست ها موظف بودند همه کوشش خود را تا انقلاب جهاني که يا سقوط نظام سرمايه داري در راه بود، متوجه دفاع از شوروي به مثابه سنگر انقلاب سازند. جريان چپ ايران با تکيه بر چنين ذهنيتي، آن هم در آغاز جنگ سرد، براي تدوين سياستي مستقل از مسکو در موقعيت دشواري قرار داشت که برسياست هاي آن در نزديکي روزافزون به شوروي تاثير مي گذاشت. همين واقعيت پس از غيرقانوني شدن حزب توده و بعدها در سال هاي مهاجرت، تاثيري منفي بر انديشه و کردار نسلي از جريان چپ مارکسيستي ايران که در حزب توده متشکل شده بود، بر جاي گذاشت. تاثيري که از تبادل نظر پيرامون مشي عمومي جنبش کارگري با حفظ مواضع آغاز شده و گاه تا تبعيت و کسب دستور را در بر داشته است. چنانکه گفته شد، حزب کمونيست، حزب توده و جريان هاي چپ به اشکال گوناگون با شوروي و بعدها با جمهوري توده يي چين که در باور برخي به جاي شوروي سنگر و پايگاه انقلاب جهاني شمرده مي شد، در ارتباط بودند. نمونه هاي ديگري نيز پيرامون ارتباط مدافعان چپ گراي جبهه ملي با مصر، عراق و ليبي در روزگار فرمانروايي ناصر، صدام حسين و قذافي در مخالفت با رژيم شاه در دست است که کمتر مورد بررسي قرار گرفته اند. چگونگي اين رابطه نشان مي دهد که هدف نهايي شوروي، چين يا رژيم هاي استبدادي منطقه در حمايت از مخالفان حکومت شاه، بيش از آنکه بر اساس احترام متقابل سامان گرفته باشد، از منافع ناسيوناليستي يا ملاحظات استراتژيک سرچشمه گرفته بود. هرچند که اين اقدام همواره در لفافه حمايت از منافع خلق ها، انترناسيوناليسم پرولتري، انقلاب جهاني يا به نام پشتيباني از مبارزات مردم ايران عنوان مي شدند.

در اين ميان بايد نکته ديگري را نيز مورد ملاحظه قرار داد و آن گرايشي است که هر رابطه يي را نفي يا فراتر از آن، هر ارتباطي را نشان وابستگي به نيروهاي خارجي مي شمارد. چنين ذهنيت مخربي باعث شده است تا صرف داشتن هر نوع رابطه يي، پيشاپيش با محکوميت و عقوبتي سنگين روبه رو شود تا آنجا که حتي اتهام وابستگي به نيرو و قدرتي خارجي، سلاحي کارآمد در بي اعتبار ساختن نظر مخالف و حذف رقبا از صحنه مي شد. حال آنکه هيچ رابطه يي به خودي خود نمي تواند نشان از خدمت يا خيانت، نشان از وابستگي يا عدم وابستگي باشد.

– آيا جريان چپ مارکسيستي هيچ گاه توانسته است با عامه مردم ايران ارتباط برقرار کرده و در سطحي فراتر از محافل روشنفکري تاثيرگذار باشد؟ در چه مقاطعي و چرا؟

در مراحلي، چون دوره يي که کمونيست ها در ميان کارگران مهاجر ايراني در قفقاز فعاليت مي کردند، شاهد چنين ارتباطي هستيم. همين طور در جريان جنبش جنگل، کمونيست ها موفق شدند در حد معيني با کارگران و دهقانان رابطه برقرار کنند. بعدها، به ويژه در سال هايي که حزب توده از امکانات مبارزه علني برخوردار بود، امکان تماس گسترده يي با گروه هاي مختلف مردم وجود داشت. اما در پي تصويب قانون سال 1310 پيرامون ممنوعيت فعاليت اشتراکي در دوره رضا شاه و نيز پس از کودتاي 28 مرداد 1332، زمينه يي براي ارتباط جريان هاي مارکسيستي با مردم در ميان نبود.

بر اين اساس مي توان مانع اصلي در عدم ارتباط جريان هاي مارکسيستي با مردم را در استبدادي که جريان داشت، جست وجو کرد؛ واقعيتي که نه تنها در مورد جريان هاي چپ مارکسيستي، که در ارتباط با ساير جريان هاي سياسي نيز، هرچند با محدوديت هاي کمتري، صدق مي کرد. اما اين به معناي آن نيست که مردم از تاثير جريان روشنفکري و به ويژه جريان روشنفکري چپ دور مانده باشند. در اين ارتباط مي توان به نقشي که روشنفکران چپ در مقابله با رژيم شاه ايفا کردند، اشاره کرد. چپ بنا بر آرمان، سنت و پيشينه، در تاريخ ايران صاحب نفوذ و اعتبار بود و نام و آوازه يي درخور تامل داشت؛ نام و آوازه يي متکي بر مبارزه يي بي پروا در راه کسب حقوق فرودستان و رشد و آگاهي جامعه؛ اقدامي که در دوره معيني نيز بر جنبش کارگري تاثير گذاشت و در عرصه هايي نيز، به ويژه در ميان طبقه متوسط شهري و کشاندن آن به مبارزه يي که جريان داشت، موثر افتاد. امروز نيز شمار قابل توجهي از قضاوت ها در حافظه تاريخي ما ملهم از ذهنيتي است که مي توان آن را ميراث بر جاي مانده از جريان چپي که حزب توده نماد برجسته آن بود، به شمار آورد. چنين ذهنيتي، نيک و بد، در انديشه و افکار شماري از مخالفان سرسخت حزب توده نيز ريشه دوانده و تاثير ماندگار آن را در وجدان تاريخي مان به سختي مي توان انکار کرد. اما آيا اين ماندگاري يا در بياني دقيق تر سخت جاني، همواره حاصل حقانيت آن برداشت ها، حاصل حقانيت چنان ذهنيتي است؟ ذهنيتي که معناي خود را گاه در دگم ها و کج خواني هاي تاريخي مان بازيافته است؟